<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353</id><updated>2011-12-05T07:44:51.187+03:30</updated><category term='منیج آدم نمی شود'/><category term='شاهین،نیما یوشیج'/><category term='مرگ ، ملکوت ، شاهین'/><category term='زنگ تفریح ،بازی ،سرگرمی'/><category term='شاهین - تاریخ خوزستان'/><category term='روزمره'/><category term='شاهین ،دگماتیزم'/><category term='سرطان'/><category term='آق میتی ، برزیل'/><category term='امید'/><category term='شاهین ، سیاست'/><category term='قاتل ،اینترنت ،اجاره ،ایزو'/><category term='IQ'/><category term='شاهین ، اکثریت خاموش'/><category term='ویولتا ، خداحافظی'/><category term='شاهین ،رحیمی ، دکتری'/><category term='شاهین ،خنگ خدا ،شیعه انلاین'/><category term='شاهین -ترکمن'/><category term='سکوت،تنهایی،آرامش'/><category term='شاهین، عاشورا، اشد مجازات'/><category term='اعتراض'/><category term='Violetta'/><category term='آق میتی ، مراسم ارتحال'/><category term='رفسنجانی ، نماز عید فطر'/><category term='شاهین -گوسفندی که گرگ شد'/><category term='شاهین ، سایه'/><category term='شاهین ،دارن شان ،فریادی در تاریکی'/><category term='خنگ خدا شاهین'/><category term='شاهین ، تنگسیر'/><category term='خنگ خدا'/><category term='سرماخوردگی'/><category term='شاهین ،کلمات قصار'/><category term='HRG'/><category term='شاهین'/><category term='خنگ خدا ، شاهین'/><category term='من زنم'/><category term='خنگ خدا ، فارسی 1'/><category term='خنگ خدا ،دمکراسی'/><category term='کپی کاری'/><category term='آهوی بارون دیده'/><category term='شاهین ، خوزستان'/><category term='شاهین ،بلاهت'/><category term='منیج'/><category term='آق میتی'/><category term='شادی صدر. زلزله سینه ها'/><category term='اهواز ، موتور، کیف قاپی،چاه نفت ، زیتون'/><category term='افرا'/><category term='شاهین، کردان'/><category term='شاهین ، خیال'/><title type='text'>تبعیدیها</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>604</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2465287138903806372</id><published>2010-08-28T02:49:00.002+04:30</published><updated>2010-08-28T05:04:29.254+04:30</updated><title type='text'>آریو</title><content type='html'>سکوتی سرد و سنگین بر خلونم سایه افکنده. میدانم خیلیها وضعیت مشابهی دارند. اما تاثیر اتفاقات سال پیش گویا روی من شدید تر از معمول بوده. بی امیدی دردناکی که مرا تا مرز افسردگی و ابتلا به مننژیت ناشی از حمله های عصبی برد و پزشکان مرا از روزنامه خواندن و پیگیری اخبار ایران هم منع کردند. درد غربت و حل شدن در بیهودگی، یاس فلسفی عمیق و در عین حال مسئولیت کاری دشوار مرا به مرز واپاشی میبرد....&lt;br /&gt;حاشیه نمیروم. آشنایی ما با هم از یک به یک شروع شد. فضای بی نظیری بود و همانجا بود که وبلاگ نویسی را آغاز کردم. محتوای نوشته های من از مذهب ستیزی آغاز شد و بعد به ترویج خرد گرایی و اخلاق گرایی گرایش پیدا کرد و سرانجام مماشات گرانه به تبلیغ اصلاح طلبان حکومتی پرداخت و سیاسی شد . من آرمانی ارتجاعی داشتم. بازگشت اصلاحات به قدرت. در اوج تلاش و رایزنی برای انتخابات بود که یک به یک برچیده شد. برای من آنجا فضای نفس کشیدن بود. در آنجا بود که من، جوانی مغرور و سرکش و بی سواد خود را در آینه ی قضاوت جمعی دیدم و به پختگی و بلوغ فکری نسبی رسیدم. &lt;br /&gt;رفتن یک به یک در فضای سرد غربت برای من فاجعه بود. آنجا بود که ظاهر و اندیشه را به معرض نمایش 40000 مخاطب رنگارگ میگذاشتی و بازخورد میگرفتی و این برای من مفهوم شریان زندگی را داشت. &lt;br /&gt;رفتن یک به یک ناگهانی بود ولی گویا سیامک انهدام سایت را محتمل میدانست اقدام به راه اندازی سایت مشابهی کرده بود. سیامک از اعضای مطرح سایت یک به یک بود. وبلاگ وزین و موضع گیری های منطقی داشت که توجه مرا به خود جلب کرده بود و او را به لیست روستانم اضافه کرده بودم. هرچند وبلاگ سیامک هر روز بد تر میشد و به گونه ای شگفت آور تنزل میافت. سایت نو  پیوند نام گرفت و در زمان تعطیل شدن یک به یک حدود پنجاه عضو داشت. تقلیل مخاطب از چند ده هزار به پنجاه، ابتذال عریان محتوی و مهم تر از همه راه اندازی پلیس سایت برای برخورد با وبلاگهایی که خارج از چاچوب فعالیت میکردند مرا بر آن داشت تا به حالت قهر با نوشتن در پیوند در اعتراض به تحدید آزادی بیان خداحافظی کنم. توجیه مدیر سایت که اینجا یک فضای تفریحی است و ما آمده ایم که بمانیم مرا قانع نکرد. خیلیهای دیگر از این جریان رنجیدند و نام خود را تبعیدیها گذاشتند و فضایی فراهم آوردند که در آن چارچوبی نباشد. این خلاصه ای بود از روند و بنیان تاسیس وبلاگ تبعیدیها. تبعیدیها خوب شروع کرد و خوب مخاطب گرفت. من در دوران تاسسیس و اوجگیری وبلاگ نقش چندانی نداشتم. در آن دوران مشغول فعالیت انتخاباتی در فضای حقیقی بودم. بعد هم که فجایع به بار آمد و من خاموش شدم. نمیتوانستم بنویسم. تا اینکه تذکر گرفتم که اگر ننویسم از جمع نویسندگان حذفم میکنند. میگفتند عضو فعال میخواهیم نه منفعل. من هم که به آن جمع احساس تعلق خاطر داشتم وعده دادم که فعال باشم. شدم. حداقلی مینوشتم. شاید شش یا هفت پست شد در مجموع. تا اینکه وبلاگ فیلتر شد و دیگر کسی ننوشت. همانروزها بود که احساس میکردم به فضای نوشتن نیاز دارم. نمیدانستم نوشتن در وبلاگ فیلتر شده ارزش دارد یا نه. تا اینکه دیدم افرا آدرس جید وبلاگ را پست کرده. اعضا یکی یکی به وبلاگ جدید اضافه شدند و انتظار من برای دریافت دعوتنامه بیفایده بود. &lt;br /&gt;ویولتا جریان را برای من اینگونه گفت&lt;br /&gt;" بعد از فیلتر شدن سایت بچه ها تصمیم به تغیییر خط مشی گرفته اند و چون گمان میکنند خط مشی جدید برای تو جالب نیست تو را دعوت نمیکنند. با این حال اگر واقعا مایل به همکاری هستی من از آنها بخواهم برایت دعوت نامه بفرستند"&lt;br /&gt;پاسخ من قطعا منفی بود. برایم اهمیتی نداشت. یک وبلاگ شخصی درست کردم و رفتم. ولی چند روز پیش وقتی به جریان فکر میکردم برایم گران آمد و در پیوند برای کسانی که به اصول خودشان پایبند نیستند بد نوشتم ولی بیراه ننوشتم و امروز هم به خیانت متهم شدم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان، خیانت زمانی معنی میدهد که کسی هم گروه و همراه خود را بفروشد. هنگامی که جمعی مرا کنار گذاشت خیانت را جمع در حق عضو خود مرتکب شده. تبعیدیها بدون هیچ گفتمانی و هیچ گونه پیشنهاد و انتقادی از موضع قدرت تصمیم به حذف من میگیرد و از جانب من به خودش پاسخ میدهد و هیچ گونه امکانی هم برای من مهیا نمیکند که به این تصمیم اعتراض کنم. تبعیدیها آزادی بیان را که نطفه ی پیدایشش بود را زیر پا میگذارد و به زشت ترین صورت از فیلتر شدن وبلاگ سوئ استفاده کرده و دست به فیلتر کردن سلیقه ای اعضا میزند. &lt;br /&gt;حالا مصداق خیانت کدام است؟&lt;br /&gt; اینجا فضایی مجازی و مشتی نمونه ی خروار است. نه کار تبعیدیها بی من لنگ میماند و نه من بدون نوشتن در اینجا بدبخت میشوم. هدف همه ی ما از نوشتن فرهنگ سازی است. خوب است این ماجرا نیز فرصتی برای فرهنگ سازی و اخلاق مداری شود. فکر کنیم به مفهوم روشنفکری. بدانیم که روشنفکری تنها انکار خدا و عرق خوردن و  گلایه از وضع موجود نیست.&lt;br /&gt; وقتی تیغ حذف عده ای که ادعای آزاد اندیشی دارند اینگونه میبرد، آنهم تنها برای یک وبلاگ، از کسانی که آزادی بیان را بحث کهنه و نخ نما میخوانند و برای حفظ قدرت و ثروت میکوشند، لت و پار کردن و کشتار مخالفان دور از ذهن نیست. &lt;br /&gt;از ماست که بر ماست&lt;br /&gt;بدرود&lt;br /&gt;آریو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2465287138903806372?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2465287138903806372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2465287138903806372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2465287138903806372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='آریو'/><author><name>ario</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15738961758929343635</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6451465117810336656</id><published>2010-07-22T16:38:00.002+04:30</published><updated>2010-08-15T23:08:49.370+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>ز منزل ویران برویم ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; تبعیدیها در تبعیدی ناخواسته دیگری گرفتار آمدند ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; اون روز ظهربود که توی بلندگو اسممو صدا کردند&amp;nbsp; ... وسایلمو جمع کنم و برم گم شم ...همه می دونستیم معنیش چیه ...! بعد پنج سال ، می تونستم برم خونه ...بهت زده بودیم همه مون ...سیصد نفری بودیم ...خودمونیها جمع شدند توی اتاقی که من درش ،&amp;nbsp; به همراه ده نفر دیگه زندگی می کردم ... انگار می خواستند سربازی رو که به نبردی بی بازگشت میره ،&amp;nbsp; راه بندازند ... بدرقه ی قدیمی ترین فرد اون سالن کار آسونی نبود و ناخود اگاه همه چنان به وجد وعصبیتی رسیده بودند که بی اختیار بزرگترین و طوفانی ترین بدرقه ی تمام عمر اون دیوارها ی سیاه رو رقم زدند ...با همهمه و سر وصدای بچه ها ، برادرا ریختند توی سالن که هر کی بره اتاق خودش ...کسی گوش نکرد ... محصور بین چند یار نزدیک تر از روح&amp;nbsp; وجسمم به من ، لباسامو عوض کردم ...لباسهای کهنه و از مد افتاده ی که توی کیسه ام داشتم پوشیدم ..سکوت با صدای بلند شعر خوانی یکی از بچه ها شکست ...همه دم گرفتند... نهیب بجنب زود باش لعنتی ! قطع نمیشد .دستمو گرفته بود می کشید ... دستمو کشیدم و نگاه نفرت آلودی بهش انداختم . بدو رفتم ته سالن واز آخرین اتاق خداحافظی رو شروع کردم ...خیلی خود داری کردم که گریه نکنم ...همه رو در آغوش می گرفتم و می بوسیدم ، خدایا چقدر لبخند زدن سخت بود ... هر کس جمله ی زیر گوشم زمزمه می کرد ...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; فریادهاشون به عربده تبدیل شده بود ، ولی من با آرامشی عجیب کار خودمو می کردم ، توی دلم گفتم : این همه سال من صبر کردم ، حالا نوبت شماست&amp;nbsp; ... چند تا از بچه ها مثل بادیگارد منو احاطه کرده بودند ، نمیگذاشتند دست کسی بهم برسه ...دیدند زورشون به من نمی رسه ، برای ترسوندن به بعضی که با من دیده بوسی کردند گفتند : بیا زیر هشت ...معنیش مجازات بود ...اونام&amp;nbsp; چنان خندون رفتند که دیدنی بود ... انگار از سالنهای دیگه هم صدا می اومد ..همه پاسخ یک تک خوانو می دادند ..قفل بود که بر در راهرو&amp;nbsp; و حیاط&amp;nbsp; زده میشد تا جمعیت ما رو کنترل کنند ...از لای میله های اتاقهای قفل شده دهها دست بسوی من دراز شده بود ، همه رو لمس کردم ، بوسیدم ..آخرین اتاق ، اتاق خودم بود ...چقدر سخت بود خداحافظی از این بچه ها ..آخریشون ، هادی بود ، آخرین کسی که بوسیدمش بغلش کردم ، محکم . دهانشو چسبوند به گوشم و گفت : ... دیدار به قیامت ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; حال ،می ترسم قیامت هم نبینمش . وقتی این جمله رو گفت ، به سرزنش تکونش دادم ولی انگار اون از آینده بی خبر نبود ، چنان هم که شد ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;تبعیدیها منزل عوض می کنند ، نمی دونم حکم استخلاص کی اومده و از قید ماندن در اینجا ، در بین این آدمهای عبوس و تلخ ، رهایی می یابند و با ما به منزل جدید نخواهند اومد . حکم ما که ابدیه ، خلاصی نیست ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تبعیدیها از تمام کسانی که ما رو دنبال کردند&amp;nbsp; تشکر می کنند&amp;nbsp; . همه ی اونهایی که با محبت و بذل وجود نازنینشون ، به ما انگیزه و روحیه&amp;nbsp; دادند برای ادامه دادن . من به نوبه ی خودم ، پس از سالها ، روزه ی نگارش ، قلمم در اینجا شکوفا شد و روزه شوشکست&amp;nbsp; ... تبیعدیها ، بی نیاز از محبت و کامنتهای شما نیستند ، عمری درسکوت بودیم ، حال به اینجا اومدیم تا حرف بزنیم و حرف بشنویم ... دریغ نکنید .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آدرس جدید تبیعدیها&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;a href="http://tabeedihaa.blogspot.com/"&gt;http://tabeedihaa.blogspot.com&lt;/a&gt;/&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6451465117810336656?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6451465117810336656/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6451465117810336656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6451465117810336656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html' title='ز منزل ویران برویم ...'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4026664283844457797</id><published>2010-07-19T01:42:00.001+04:30</published><updated>2010-07-19T07:12:03.557+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>یوز پلنگ ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; خودمو کشیدم بالاتر و روی تنه ی اصلی درخت نشستم . این درخت که در دامنه ی پرشیب دره در اومده بود ، بجای اینکه رو به خورشید بالا بِره ، رو به کوه مقابل رشد کرده بود ، جائیکه جمعیت کم ما ، در کنار چند غار کوچیک طبیعی ، برای ادامه ی زندگی سوراخهایی در دلش کنده بودند . از این بالا ، دره ی باریک وعمیق و رود کوچیکی که کفِش جاری بود دیده میشد .بقدر دوبار پایین رفتن و رسیدن به رودخونه مونده بود تا تاریکی ...موج گرما می زد توی صورتم ، هر چند که زیر شاخه های این درخت انبوه از تیغ آفتاب در امان بودم . گرگ و کفتارم نمی تونستند از درخت بالا بیاند ، شیر وخرسم این طرفا نداشتیم تا حالا ...تنها خطر ممکن اون یوزپلنگ زخمی بود ، که زخمش وحشی ترش کرده&amp;nbsp; بود ...گاهی بوشو حس می کردم ، انگار همین حوالی بود هر چند که مدتها بود دیده نشده بود&amp;nbsp; ... به دستم نگاه کردم ، جای دندونای گرگی که زخمیم کرد ، ردیف روش مونده بود . تمام روزای سرد ، از زخم دندوناش مریض بودم ، هر چند که پوستش الان دور کمرم&amp;nbsp; بود و گوشتش توی شکم همه ی اعضای گروه ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; گروهمون بیشترش زن بودند با چند تایی بچه و نوزاد و باقی ام مرد ..زنها زیاد می مردند ، بیشتر موقعی که بچه می آوردند . شکمشون بزرگ میشد و بعد مدتی بچه می آوردند و می مردند . بچه هام خیلیاشون همون اوایل می مردند ، مردام وقتی می رفتند شکار ، گاهی برنمی گشتند . باقی مونده ی مُرده ی رئیسو ، بعد مدتها ، اول روزای گرم پیدا کردیم . یوزپلنگ ، گرگ و لاشخورها خورده بودنش . استخوناش مونده بودند و پوست دور کمرش..زندگی پر از ترسی داشتیم ، گرسنگی و جدال با طبیعت ،روزمره مون بود ،&amp;nbsp; گاهی دلم می خواست قبلش مرده باشم تا اینکه بخوام برم شکار ...مرگ بهتر بود تا تکه تکه شدن زیر دندونای یوز وحشی ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; بقدر یک پایین رفتنِ دره گذشته بود اما هنوز نیامده بود ، اگه می خواست مثل همیشه بره آب بخوره اون بالا، باید از اینجا رد میشد . کاش می اومد .خیلی وقت بود ، سینه هاش در اومده و سفت هم شده بودند .حالا مونده بود تا شل وآویزون شدنشون . اگه می اومد تاقبازش می کردم و پاشو هوا می کردم . من همه ی زنهای گروهو تاقباز کرده بودم بجز این که تا همین اواخر بچه بود . دیشب ، وقتی اونی که تا حالا دو تا خرس شکار کرده تاقبازش کرد ، دلم خواست جای اون بودم اما جرات نداشتم برم جلو...فکر کردم امروز بیام اینجا سر راهش ،&amp;nbsp; کارشو بکنم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; من بلد بودم صدای پرنده ها رو در بیارم ، خیلیم سریع می دویدم ، حتی خرسم به من نمی رسید . کمتر مردی توی گروه بعضی از موهاش سفید شده بود و من یکی از اونا بودم ، همه قبل از سقید شدن موهاشون می مردند ...یه سنگ نوک تیز داشتم همیشه با خودم می بردمش . اول روزای سرد من رفتم از کوه پایین تا خبر بیارم که شکار هست یا نه ...خیلی گشتم&amp;nbsp; تا اینکه چند نفرو دیدم که مثل ما بودن ولی پوستشون خیلی سفید تر از ما بود و موهاشونم روشن بود . جوون بودند ، خیلی ترسیدم ، خواستم باهشون بجنگم&amp;nbsp; و بکشمشون اما ترسیدم نتونم حریفشون بشم . چند تا مرد بودند و چند تا زن . همشون یه پوست دور کمرشون بود و یه چوب دستی دستشون . زنها سینه هاشون سفت بود، پس جوون بودند . یه مردشونم&amp;nbsp; همه ی موهاش سفید بود . تا حالا همچین چیزی ندیده بودم . برگشتم بالای کوه و خبر دادم&amp;nbsp; . آماده بودیم در صورت بالا اومدنشون از کوه بهشون حمله کنیم ، اما نیامدند هیچوقت ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; من شبها به دور و برم نگاه می کنم و با یه سنگِ سیاه نرم ، یا چوبی که توی آتیش بوده روی دیوارای غارمون ، یه خطهایی می کشم ، شبیه چیزایی که تا حالا دیدم . شبیه گاوای شاخدار یا شکار اون روز یا مُرده ی کسیکه تازه مُرده ، همه دست منو نگاه می کنند و خیره می شند . اونم نگاه می کنه&amp;nbsp; و من نمی دونم چرا نگاه اونو بیشتر دوست دارم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; یک آن ، یک نگاه رو روی خودم حس کردم ، آروم سرمو برگردوندم ، خودش بود ... یوز وحشی ... به اندازه ی باز کردن دستام با من فاصله داشت . چطور بوشو نفهمیده بودم ! با چشماش که رنگ علفها ی تازه بود منو نگاه می کرد و بی حرکت بود . می دونستم تکون بخورم یا به سنگم&amp;nbsp; دست بزنم&amp;nbsp; بهم حمله می کنه ...صدای شکسته شدن یه شاخه زیر پا اومد ، خودش بود ، اومده بود بره آب بخوره ...دیگه کارم تموم بود ، کار هردومون تموم بود ، باید یه کاری می کردم ، تنها کار ممکن ، با همه ی توانم&amp;nbsp; پریدم روی یوزپلنگ و از ته گلوم فریاد زدم ...دندونای&amp;nbsp; پوز توی گلوم فرو رفت و خونم بصورتش&amp;nbsp; پاشید و دیدم که اون با آخرین سرعت ممکن فرار کرد ... &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4026664283844457797?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4026664283844457797/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4026664283844457797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4026664283844457797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_19.html' title='یوز پلنگ ...'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-9084356272602490869</id><published>2010-07-16T13:41:00.000+04:30</published><updated>2010-07-16T13:41:00.016+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; اون صبح جمعه که از خواب پاشدم ، از همون اولش دلشوره داشتم . یه حس عجیبی بهم می گفت که یه اتفاقی می خواد بیافته ... آخرای شب جمعه بود که تبعیدیها مست و ملنگ از الواتی آخر شبشون برگشته بودند وهر کدوم تو اتاقشون چپیده بودند ... معمولا اول از همه آلیس می اومد ، دستاشو زیر شیر لب حوض یه |آبی می زد و می رفت تو اتاقش ، پشت سرش ویولتا از مدرسه می اومد ، لب تاب زیر بغلش هن هن کنان می اومد اول دو دیقه زیر درخت کرمو وسط حیاط می نشست و تمدد اعصابی می کرد . می گفت این درخت بهم آرامش می ده ...من که هر چی این درخت زشت کرمو ابترو نیگا می کردم بجای اینکه آرامش پیدا کنم اعصابم خط خطی میشد. صد دفعه به نجار محل گفتم بیا بندازش چوبشم مال خودت ، می گفت بدرد هیزم نهار امام حسینم نمی خوره&amp;nbsp; ، چه برسه به کنسول و مبل ...شاهین معمولا با کلی دفتر دستک و در حالیکه دوربین و ویزورو و دکلانشور بهش آویزون بود می اومد ، یه لبخندی به من که همیشه ی خدا آفتابه بدست دم در موال بودم می زد و می رفت تو اتاقش ..آق میتی از وقتی کلون در چوبی رو می انداخت ، یا الله یا الله می گفت تا وقتی که هشتی آجرچین ورودی رو طی کنه ، پاشم که تو حیاط سنگفرش می ذاشت می گفت : کسی سر باز نباشه ..اگرم از زنونه کسی تو حیاط بود کاپشن خلبانی زیتونیشو می کشید سرشو یه راست می رفت از پله ها بالا تو اتاقش و تا تاریک نمیشد برا مبالم بیرون نمی اومد...بالاخره لات زیر بازارچه بود ، مرام داشت ...برعکس من که هیز بودمو&amp;nbsp; همیشه سر زده می اومدم تو حیاط شاید یه چیزی ببینم...خنگ خدا یا الله نمی گفت&amp;nbsp; اما اگرم چشمش باز بود بازم چیزی نمی دید ، هر شبم می پرسید اتاق من کدوم بود ؟hrg&amp;nbsp; هم معمولا آخرین نفری بود که می اومد ،اگرم ازش می پرسیدیم تا الان کجا بودی می گفت داشتم کنتور نصب می کردم ، حالا کنتور کی رو و کجا داشته نصب می کرده خدا می دونه ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; اون صبح جمعه کله ی سحری آلیس پاشد اعلام کرد که امروز سال عممه و من می خوام آش بپزم ، کلی ام مهمون دارم منم که بنظرش علاف بودم رسما کرد پادوی خودش و هی منو پی فرمونی می فرستاد . انقده رفتم زیر بازارچه و برگشتم که از پا افتادم ، خسته شدم رفتم دم در اتاق شاهین بگم اقل کم بیاد کمک ، دیدم یه پیژامه ی سفید خنک پوشیده تکیه داده به مخده کلی کتاب و دفتر قدیمی وخطی جلوش وا کرده . تا اونجا که می دونستم داشت ورژن جدیدی از دیوان ابو بلقیس کفتار یمانی رو می نوشت . دیدم خیلی سرگرمه روم نشد بهش بگم بیاد کمک ، رفتم در اتاق ویولتا ، دیدم با لب تاپش مشغوله ، گفتم آلیس داره آش می پزه میای کمک ؟ گفت : وااای من چقدر آش دوست دارم ..بذار این کامنتو برا شاهین بنویسم الان میام . گفتم ولی شاهین الان ده روزه پست نذاشته ، برای پست قبلیشم تو کامنت گذاشته بودی . گفت : نه الان داره یکی می نویسه و می خواد پستش کنه ..گفتم : پستی که هنوز نرفته رو آنتن چطور کامنت براش می نویسی ؟ گفت : چه فرقی می کنه من همش براش می نویسم : استاد بی نظیر بود ، تحت تاثیر قرار گرفتیم ، خیلی قشنگ بود|،براووو ... آق میتی ام که خواب بود ، خنگ خدام صبح زودا می رفت زیارت اهل قبور، برگشتنی گم میشد سر از کلانتری در می آورد ...رفتم در اتاق hrg دیدم دمر افتاده و هنوز خوابه ... طفلک از بس که کنتور نصب می کرد ، تو خوابم بدنش حالت نصب کنتور بخودش می گرفت...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; برای صدمین بار آلیس منو فرستاد بیرون برای خرید یه دسته ریحون گفت زود برگرد کار داریم ، من من کردم گفت چیه ؟چرا نمی ری؟ گفتم چیزه ، یعنی پول ندارم . تعجب کرد . گفت : برا یه دسته سبزیم پول نداری ؟ حالا بشین هی کیلو کیلو پست بذار تو بلاگ نامه ها ... اقلا برو بلاگتو گرو بانک بذار ، یه وامی بگیر بزن به زخمت ، دیدم بد فکریم نیست...پامو گذاشتم بیرون از خونه&amp;nbsp; یهو یه صدای فریادی شنیدم ، جلدی برگشتم تو حیاط دیدم شاهین یه کتاب قطوری گرفته سرشو داره دور حیاط می دوه بقیه ام دنبالش ، قشقرقی بود که نگو ..صدا به صدا نمی رسید .داد زدم بابا چی شده ؟ یکی اون وسط گفت فیلتر شدیم ...ای ددم هی ...این چه بلایی بود سرمون اومد ، داشتیم زندگیمون می کردیما ..در این اثنا یه صدای وحشتناکی بلند شد و دیدم دیوار یه طرف حیاط خراب شد وسنگ و آجر ریخت وسط حیاط ، پشت سرش یه بولدوزر اومد تو حیاط .معلوم بود می خوان خونه ی وبلاگی تبعیدیها رو خراب کنند ، هوا حسابی پس بود ، شاهین با همون کتابه دوید تو کوچه و دیدم که یه راست پرید تو بنگاه معاملات ملکی سر کوچه که یه تابلو گنده زده بود روش درش به این مضمون " وبلاگ دو نبش با فول امکانات و بازدید بالا موجود است " ..hrg ام یه کنتور زده بود زیر بغلش عقب عقب می رفت وداد می زد : اینجا رو ترک کنید خطرناکه .. چند قدمی که رفت برگشت و بسرعت باد دور شد ..آلیسم دیگ آشش رو زد زیر بغلش گفت من برم آشو تُخس کنم زود برگردم ..ویولتام تند تند خارجکی تو موبایلش یه چیزایی گفت&amp;nbsp; و آخرشم گوشیشو دو دفعه بوس کرد که نفهمیدم چرا ... چشم بر هم زدنی یه بی ام و کروک جلو در خونه زد رو ترمز و ویولتا خودشو پرت کرد توش و در همون حین که راننده پاشو گذاشت رو گاز یه بوس برا من فرستاد...آق میتی به گمونم زیر آوار موند چون ندیدمش ..بولدوزر یه ور حیاطو خراب کرد و دور زد که اونورم داغون کنه ، من دیدم اتاقک مبال اون وسط مونده ، پریدم توش ..فکر کردم بالاخره مبال یه جای مقدسیه بعیده خرابش کنند ، بولدورز از کنار دیوارش رد شد و اونور حیاطم جارو کرد واز تکونش سقف مبال تو سرم خراب شد و من رسما افتادم تو چاهک مبال ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; آبا که از آسیاب افتاد خودمو بزور کشیدم بیرون ..دیگه غروب شده بود ، حیاطی که با عشق بناش کرده بودیم خراب شده بود ..نیگا کردم&amp;nbsp; ببینم چیزی پیدا می کنم ، توی خاکها ،چشمم خورد به عینک شاهین ، زدم به چشمم دنیا تیره و تار شد ، یه سیمم دیدم کشیدمش شارژر باطری لب تاب ویولتا بود ، آخی ، طفلی امشب بدون لب تاب چه می کنه ..! یه قوری برنجی زردم دیدم ، آبش کردم و گذاشتمش روی یه سنگ ، پنجره ی چوبی اتاق ویولتام که خرد شده بود ریختم زیرش و کبریت زدم . یه دسته چغندرم که برا آش آلیش گرفته بودم پیدا کردم ، گفتم اینم می پزم شام امشب تا فردا چی پیش بیاد ...ازوبلاگ بغلی صدای موسیقی می اومد..مردی داشت دشتستونی می خوند ، با یه نوای محزونی ، خورشید افق رو به خون کشیده بود ، باد سردی می اومد و من بالا پوشمو بخودم پیچیدم&amp;nbsp; وسرمو بردم تو&amp;nbsp; شونه هام ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-9084356272602490869?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/9084356272602490869/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/9084356272602490869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/9084356272602490869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5427222739485963920</id><published>2010-07-15T00:50:00.000+04:30</published><updated>2010-07-15T00:50:09.494+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; ناخنهای بلندش توی پوست تنم فرو رفته بود .همون ناخنهای لاک زده ی که معمولا به رنگ قرمز تند یا پوست پیازی می دیدمشون . چنان سرگرم کار خودمون بودم که گزندگی نوک ناخنهاشو حس نمی کردم . اونقدرم تاریک نبود که کلاپیسه شدن چشماشو نبینم ، گاهی برای چند ثانیه چشماش می رفت و نظاره گر دنیای دیگه ی بود ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; لبهامون روی هم چفت شده بود و قلم زنده ی من در مرمر وجودش ، با فرمان مکرر به پیش ، جلو می رفت ولی گویی هر بار ، از رسیدن به قله ی لذت ، بقدر تار مویی فاصله ، باز می موند و حرکت از نو آغاز می کرد ...گاهی لبهام مسیر از دهان تا سینه هاشو با طی چانه ، گلو ، گردن و سینه به مقصد دو برآمدگی سفت و خوش ترکیب تنش و دگمه های کبودش طی می کرد ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; تختخوابش میزبان ضیافت دو نفره ی ما بود . صدای ناله اش ، با رفت وآمد من تنظیم شده بود و پا منبری روضه ی لذت آلودی که می خوند ، از گلوی من صداهایی همراهیش می کرد . دست چپش از دور گردنم شل شد و بسمت پاتختی دراز شد و بدون اینکه چشم از من بر داره ، روی سطح پاتختی دنبال چیزی گشت . موبایلشو پیدا کرد&amp;nbsp; وتوی مشتش گرفت و آورد نزدیک صورتهامون و ...ماجرامون ادامه داشت...دگمه ی سبز رو زد و روی آخرین شماره ی گرفته شده دوباره دگمه ی سبز رو زد . گوشی شروع به شماره گیری کرد ، نمی دونستم چه اتفاقی دارم می افته ..صدای مردانه ی آشنایی از توی گوشی گفت : بله ..؟ و مکث کرد ، احتمالا چند ثانیه ی طول می کشید تا بفهمه این ور خطش چه اتفاقی در جریانه ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; آشکارا صدای ناله هاشو بلند تر کرد و منو به خودش ییشتر فشرد . صدای توی گوشی ، دوباره مردد گفت : بفرمائید ...!؟&amp;nbsp; حتما با دیدن شماره ی آشنا روی گوشیش و اصواتی که می شنید پی به همه چیز می برد...فهمیدم ، منم بازی خورده ی سناریوی منحصر بفردش بودم ، اما تصمیم داشتم ، این بازی رو تا آخرش ، به نحو احسن بازی کنم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5427222739485963920?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5427222739485963920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_15.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5427222739485963920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5427222739485963920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_15.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1747100109435006130</id><published>2010-07-13T14:12:00.001+04:30</published><updated>2010-07-13T14:18:01.596+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>چرا باید آدم روز تولدش ، موبایلشو خاموش کنه ...؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; در سنوات ماضی اون موقع که ما بیست ساله بودیم ، خطهای تلفن ، پیش تلفنای الان ذغالی محسوب می شدند . نه موبایلی بود ، نه اینترنتی ، adsl هم بخواب کسی نمی اومد . برای تماس با اقوام&amp;nbsp; خارج نشین می رفتیم تلفنخونه ، شماره مونو می دادیم و می نشستیم رو نیمکت تا بعد مدتی یه آقای بد صدایی تو بلندگو بگه مثلا : استانبول ، کابین هشت ...تعداد خط تلفن خیلی کم بود&amp;nbsp; و تو هر خونه ی پیدا نمیشد ، اما همون خط تلفن شش شماره ای با گوشی سیاه رنگ آلمانی با شماره گیر چرخان&amp;nbsp; روز تولدم خیلی سرش شلوغ میشد . دوستان همه از دم پای ثابت تبریکات بودند ، بر وبچ فامیل و بقیه ...عزیز بودم&amp;nbsp; ، دوستان مرام می گذاشتند&amp;nbsp; تحویل می گرفتند ..بهترین کادو بوسه ی مادر بود بر گونه هام...و کلی کادوی غاقل گیر کننده ...روزهایی بود که خاطراتش به همه ی عمر می ارزید ...نصف شب با دوچرخه یا موتور نصف شهر رو زیر پا می گذاشتیم تا به مادر رفیقمون بگیم که امشب نمیاد خونه و خونه ی ما می مونه ، وقتی می رسیدیم خونه ، دیگه رسما صبح شده بود...بامزه بودم ، پِخ می گفتم شیش تا دختر تا سر حد مرگ ، ریسه می رفتند ...گذشت ..بزرگ شدیم ، تلخی چشیدیم ، تلخ شدیم ، عبوس شدیم ...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; در آستانه ی سی سالگی روز تولدم رو همکارا ، شرکا&amp;nbsp; وهمچنان برخی از دوستان بیاد داشتند ، مادر دیگه نبود ، پدر هم ، برادرها&amp;nbsp; کوچ کردند و رفتند ، شماره ها هفت رقمی شده بودند ، اینترنت ذغالی با سرعت شش پشه ی لنگ بر ساعت به بازار اومده بود&amp;nbsp; و مسنجر رو بعضی ها می شناختند...دوستان خیلیهاشون دیگه توی این دنیا نبودند ، جبر روزگار محوشون کرده بود ، باقی هم پراکنده شدند ،&amp;nbsp; عده ای بد جور آویزون زندگی شدند ، عده ای هم همچین رفتند که نیست و نابود شدند ، انگار از اول نبودند هیچوقت ، تبریک گوها کمتر و کمتر شدند ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; در آستانه ی چهل سالگی مرزها برداشته شده بود ، گفتند شماره اول خطتونو مکرر کنید بشید هشت رقمی ، اونایی که adsl داشتند به دیال آپی ها می خندیدند&amp;nbsp; و اونایی که سرعت نت رو در خارج از کشور تجربه کرده بودند به هر دو گروه ...مسنجر نسخه های جدیدی به بازار فرستاده بود ، دیدار به شنیدار اضافه شده بود در نت ، تلفنخونه به موزه پیوسته بود&amp;nbsp; و تو کیف و جیب هر کسی یه گوشی موبایل طرفو به روز نگه می داشت&amp;nbsp; و در دسترس...برای پیدا کردن و تبریک گفتن به کسی هزار راه وجود داشت ، اما تبریک گوش نبود ، از سکه افتاده بودم ، مرد عبوسی که شعرای تلخ می نوشت ، کامنتی نمی گذاشت ، وبلاگی نمی خوند ، پیوندی نداشت وبلاگش ، با غش غش خنده ی جاری در وبلاگها بیگانه بود ... دوستان هم سن به تاریخ مرده وار خویش پیوسته بودند ، با جوون ترهام اونقدر اختلاف سنی بود که اسم دوستی بسختی میشد روش گذاشت&amp;nbsp; ، چه برسه به ... هفدهم تیر شب که شد ، فکر کردم فردا کی تبریک خواهد گفت ..؟ احتمالا اولین نفر " همراه اوله " ، کله ی سحری اس ام اسش میاد ، بعدشم باید بانک پارسیان باشه ، بیمه ی آسیام که پارسال فرستاد ، پس امسالم می فرسته ،جامعه ی متخصصین ... هم که مکتوب می فرسته ، &amp;nbsp; دیگه کی ؟ اونی که هزار بار ازت پرسید تولدت چه روزیه ؟ و باز یادش رفت ...اونی که پارسالم یادش بود اما نگفت ..اونی که می گه : می دونم بالاخره یه روز موقع خوندن شعرات قلبم کم میاره و می ایسته ...اما حاضر نیست چهره تو ببینه ...اونی که یه روز ، دیگه جواب نامه ات رو&amp;nbsp; نداد ، نامه ی که حاوی خیلی چیزای بارزشی بود که مدتها براش هزینه و وقت صرف کرده بودی ..چراغ مسنجرشو&amp;nbsp; برای تو خاموش کرد&amp;nbsp; و لابلای هزاران خطی که در روز می نوشت و می خوند ، دو خطم انگیزه نداشت که برات بنویسه ...شاید فردا یکیشون زنگ بزنه ، تبریک بگه ..اما ، نه ..نمی خوام ...&amp;nbsp; قدر من فقط بقدر یک روز نیست ..همون بهتر که اون یه روزم یاد من نیافتند&amp;nbsp; ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;b&gt;بدست جهد نشاید گرفت دامن کام&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اگر نخواهدت ای نفس خیره می پویی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; دیوان&amp;nbsp; سعدی رو می بندم و همون طور که دراز کشیدم تو تاریکی نوک انگشتم دگمه ی آف موبایلمو پیدا می کنه ...فشارش می دم ، یه بیب کوچیکی می کنه و تنش بی جون میشه ...روی سقف گاهی نور چراغ ماشینای خیابون ، خط سفیدی می کشه ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1747100109435006130?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1747100109435006130/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_13.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1747100109435006130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1747100109435006130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_13.html' title='چرا باید آدم روز تولدش ، موبایلشو خاموش کنه ...؟'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7612355320095295051</id><published>2010-07-10T15:30:00.001+04:30</published><updated>2010-12-13T07:22:21.666+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>که ما ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; ... کیک کوچیکی بود با برشهای توت فرنگی روش ، صدای همهمه می اومد ، آدمایی در رفت وآمد بودند . باد حیاطو جارو می کرد . درخت بزرگ وسط حیاط با نوک سر به آسمان کشیده اش ، دل آسمونو خط خطی می کرد .باد درو به هم کوفت ..از جا پریدم ، اون گوشه ی اتاق که خالی بود حالا روی عسلی چوبی کهنه ، یه کیک بود، درست شبیه همونیکه تجسم کرده بودم ، یک نفر عسلی رو گرد گیری کرده بود ، با&amp;nbsp; دستمال خیس ، رد خیسی&amp;nbsp; هنوز روی پایه هاش دیده میشد ..صدای در اومد ، سرمو برگردوندم آروم و بی صدا اومد توی اتاق و درو پشت سرش بست ، باد توی حیاط یکه تازی می کرد ، رفت به سمت کیک ، توی دستش یه شمع قرمز کوچولو و یه فندک سیلور دیدم . روش به سمت من بود ، لبخند بزرگی رو لباش بود ، گاهی لبهاش همدیگه رو گاز می گرفتند ، هیچی نمی گفت . کاش حرف می زد تا صدای گنجشکیشو بشنوم . خم شد و نعلبکی رو با شمع گازوئیلی که وسطش نشونده بودم ، برداشت و نگاهی به سرزنش به من انداخت . نشست کنار عسلی یه چشمش به من بود یه چشم به شمع توی دستش ..گذاشتش وسط کیک و روشنش کرد ...شعله پا گرفت و قد کشید ، من دنبال انعکاسش توی چشمای سیاهش بودم ، دو نقطه ی نورانی رقصون...لبخند هامون همدیگه رو بغل کرده بودند وسط اتاق...تو دلم آرزویی کردم و فوت کردم ، دستاشو کوبید بهم چند بار...بوی بارون می اومد اما از خودش خبری نبود...گفت : آخریشو بخون ...خوندم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;b&gt; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; دو آینه&amp;nbsp; رو در روی هم&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چنین یکسان نبوده اند&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که ما ...&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7612355320095295051?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7612355320095295051/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_4553.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7612355320095295051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7612355320095295051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_4553.html' title='که ما ...'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3733484257853636497</id><published>2010-07-10T07:54:00.003+04:30</published><updated>2010-07-10T08:04:49.376+04:30</updated><title type='text'>تولدت مبارک</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://farm3.static.flickr.com/2297/2388641844_5bea4082cf.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 500px; height: 399px;" src="http://farm3.static.flickr.com/2297/2388641844_5bea4082cf.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#CC0000;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هیچ کس نیست. یادته یک زمانی چقدر اینجا شلوغ می شد؟ بچه ها توی حیاط تاب به درخت ها می بستند و بازی می کردند. یادته توی باغچه روناس می کاشتیم؟ آهو داشتیم؟ کوه کی تو داشتیم؟میمنت خانوم داشتیم ، مرد کنتوری داشتیم ، من و تو همدیگه رو داشتیم؟هی...هی ....هی !همه گذاشتن و رفتن. من و تو موندیم انگار فقط.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#CC0000;"&gt;هیچ کس نیست...بیا از فرصت استفاده کنیم بریم بشینیم زیر سایه ی این درخت افرای قشنگ و همه ی این کیک رو تنهایی دو تایی بخوریم و به یک سال دیگری که گذشت بخندیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#CC0000;"&gt;توت فرنگی هاش مال تو....آخه تو تازه به دنیا اومدی...راستی تولدت مبارک.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3733484257853636497?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3733484257853636497/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_4982.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3733484257853636497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3733484257853636497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_4982.html' title='تولدت مبارک'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://farm3.static.flickr.com/2297/2388641844_5bea4082cf_t.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7138307224777149539</id><published>2010-07-10T00:25:00.000+04:30</published><updated>2010-07-10T00:25:52.319+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>هجده ی تیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; شمع رو که فوت کردم ، کسی دست نزد . کسی نبود که دست بزنه ... تنها بودم . شمعم از این شمع های سفید سقاخانه ی بود . بهشون می گفتند : شمع گازوئیلی .دود زیادی ایجاد می کردند و اشکای درشت و فراون . زودم تموم میشدند . بچه که بودیم در سال یکی دوبار با مامان ( مادر بزرگ ) می رفتیم امامزاده حسین زیارت&amp;nbsp; رفتگان خاندان در آرامگاه خصوصیشون. صحن امام زاده مملو سنگ قبرهای زیادی بود . آدمهای متمولی که اونقدر پول داشتند تا بتونند بعد مرگم در جای آبرومند و مصفایی بیتوته کنند . هر جور بود دست مامانو رها می کردم که خودمو برسونم به سقاخونه ی بزرگ امامزاده ..جائیکه در طشت بزرگ سیاهرنگی صدها شمع زوار،&amp;nbsp; بی صدا می سوختند . مسوول سقاخونه علی نامی بود ، پسرک پونزده شونزده ساله ی که بهمون یاد داده بود چطور با چکوندن قطره های مذاب و داغ شمعها ، روی پوست پشت دستمون ، چیزی شبیه زیگیل ، درست کنیم ... نگاهی به گوشه ای اتاق خالی انداختم و دوباره دستامو گذاشتم زیر سرم و طاق باز خوابیدم و به سقف خیره شدم ...روی سقف دایره ی نورانی که بازتاب نورخورشید در آب حوض حیاط بود ، در پیچ وتاب بود . به هر علتی که آب مواج میشد ، دایره هم متلاطم میشد و می رقصید ....می شد از این دایره ی رقصان درخشنده هزار جور قصه در آورد... چشمامو بستم و سعی کردم توی فکرم یه کیک تولد شکلاتی ، با تزیین خامه و توت فرنگی های سرخ درشت ، تجسم کنم ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هجدهم تیر هشتاد و نه ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7138307224777149539?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7138307224777149539/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_10.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7138307224777149539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7138307224777149539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_10.html' title='هجده ی تیر'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2444155236525444159</id><published>2010-07-08T19:24:00.000+04:30</published><updated>2010-07-08T19:24:01.954+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پیراهن یوسف را نمی بینم&lt;br /&gt;اما بوی گرگ برایم آشناست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2444155236525444159?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2444155236525444159/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_08.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2444155236525444159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2444155236525444159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/07/blog-post_08.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7639185663078498807</id><published>2010-06-24T08:31:00.000+04:30</published><updated>2010-06-24T08:31:37.859+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; به اطلاع دوستان پی گیر اینجا می رسونیم که ، بر و بچز تبعیدیها به علت تالمات روحی و شوک وارده بخاطر فیلتر شدنشون در کما بسر برده و در صورت هر نوع نفل وانتقال از اینجا رو ، حتما به اطلاع همگان خواهیم رسوند ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واحد ارتباطات زیر زمینی با مردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7639185663078498807?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7639185663078498807/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_24.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7639185663078498807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7639185663078498807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4482480336563170349</id><published>2010-06-23T00:01:00.002+04:30</published><updated>2010-06-24T08:39:29.591+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>شا..* نامه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;شا...* نامه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مجلس گرفتاری یار رستم در میدان هفت تیر ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به صبحی برخاست ز خواب تهمتن &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; نشست پای پی سی ، باز کرد فیلتر شکن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کمی چرخید در نت و بسرچید بسی &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عاقبت سراغ مسنجر&amp;nbsp; رفت&amp;nbsp; از بی&amp;nbsp; کسی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای&amp;nbsp; مریم و طناز کمی&amp;nbsp; بوسه&amp;nbsp; داد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; برای مهوش و سالی، آیکون داد ، بی داد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به مهرنوش نوشت، که من خسته ام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ز دوریت ،&amp;nbsp; چو یک مرغ &amp;nbsp; پر&amp;nbsp; بسته ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به لیلی و نوشین ،&amp;nbsp; کمی اشک&amp;nbsp; و آه &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; به شیرین و سارا، بی تو عمرم شد ، تباه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بناگه ،&amp;nbsp; پنجره ی&amp;nbsp; باز شد ، بی خبر&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;که در آن شهر آشوبی بود ، به&amp;nbsp; بَر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;...منم رودابه ، دخت&amp;nbsp; افراسیاب &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برهنه ،&amp;nbsp; ندیده تنم ، آفتاب ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فوری تهمتن نوشت که تو کیستی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستشو بگو ،&amp;nbsp; تو حمیرا&amp;nbsp; نیستی&amp;nbsp; ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بگفتا که من ، خواهر سودابه ام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر کاری که خواهی بُکنی ، من آماده ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تهمتن فرستاد برایش دوصد بوسه ی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ندیده بودم در جهان&amp;nbsp; چنین&amp;nbsp; دلداده ای&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قرار راندووو&amp;nbsp; را همان روز گذاشت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;که نشاید&amp;nbsp; قرار را، به استخاره وا گذاشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سپس شد به بازار در پی&amp;nbsp; ناشتایی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سر در آورد از دکان کله پاچه ای ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مغزو بناگوش ، زبان و چشم&amp;nbsp; و تُرید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از این زندگانی کی توان ، دل برید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به سخن در آمد " زبان"&amp;nbsp; در پیاله اش&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قبل آنکه&amp;nbsp; بزیر دندان در آید ناله اش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بگفتا ، مگر من ،&amp;nbsp; گنه&amp;nbsp; کرده ام ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;که خورده ای ، از زبان تا&amp;nbsp; روده ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت تهمتن ، ای گوسفند عزیز...&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گناه تو همین بس&amp;nbsp; ، که هستی&amp;nbsp; لذیذ&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چو فارغ شد ازطعام آن نیکو خصال &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در پیش رویش&amp;nbsp; نهاد ، ظرفی&amp;nbsp; خلال&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دست آخر،&amp;nbsp; به آروغ&amp;nbsp; جانانه ای&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مهمان کرد ، تو را که&amp;nbsp; ، خواننده ای&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد آن شد&amp;nbsp; به میدان هفت تیر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;که در آن موج می زد صغیر و کبیر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مدتی ایستاد بر سرآن&amp;nbsp; قرار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; نیامد ، نیامد ، نیامد ، آن نابکار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به ناگه دید ، عزیزش را به بند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;که بود در ماشین ارشاد گویا ، سمند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چنان نعره ی زد تهمتن که هفت تیر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به لرزه در آمد ، ز خُرد و کبیر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چو یهلوان عمودش ، بنمود راست&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلایق همه کیسه کردند ،&amp;nbsp; ماست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تهمتن عزم کرد که آزاد کند دلبرش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با این قطر بازو نبود مغزی در سرش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بر اوبست راه&amp;nbsp; ، نا مردی پلید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; رخسارش گویی موی خایه ی آدم را می کشید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت کجا می روی ای عمو ؟ &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مگر مغز خر خورده ی ، یابو ..!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پرسید تهمتن ، تو چکاره ای ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به گمانم عقرب جراره ای ...!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من از برای وصل یارم می روم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گر نشد به پای ، به سر می روم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دهان باز کرد آن مردک&amp;nbsp; لعین&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تو گویی آمده از اسفل السافلین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;که ترتیب پس و پیشش را داده ا ی&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا نوبت ماست ، عجب آدم ضایعی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ز تهمتن اصرار و ز مردک انکار &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بناگه ، ماشین ونی آمد ،&amp;nbsp; بُرد آن نگار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جهان تیره گشت پیش چشمان او&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جز مرگ ، دگر نداشت ، هیچ آرزو &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;منم رستم، تنی چون پولاد سرد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چراننده ی کرکسان اندر نبرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این که بر من می رود سزاست ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این جنبش سبز که می گویند کجاست؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من اینجا مانده و یارم را&amp;nbsp; می برند&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مردمان فقط نگاه می کنند ، گویا خرند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مردک لعین در آمد که&amp;nbsp; " هیش "&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پاشو ، برو،&amp;nbsp; بگیر رد&amp;nbsp; کار خویش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نکن فکر که مینی ژوپ مشکل است&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چنین فکری همه بر باطل است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از قضا موی در باد و دامن کوتاه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بسی فضیلت ها دارد و جاه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما این همه بزن و بگیر و ببند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سیلی است بر صورت مردمان که : نخند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این همه اسباب رو کم کنی است&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مبادا که فکر کنند ، کسی خانه نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر سر به سرهمه رابه کشتن دهیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از آن به ، که قدرت به کسی وا دهیم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت در همی گیرو یارم وارهان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت ، این شد یه حرفی ،&amp;nbsp; جااااااااااااان..!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بگو تا بدانم نام یار تو چیست ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ماوای تو در عالم ، نزد&amp;nbsp; کیست ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تهتمن گفت نام یارم رودابه است &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفت ، به گمانم عاقبتت ، بطری نوشابه است &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* ش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شرمنده آخرین روز قبل از فیلتر شدنمون اینو نوشتم و از اون روز تا بحال دیگه نتونستم خطی بهش اضافه کنم ، حسش خراب شده بود دیگه ... ببخشید دیگه ..!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4482480336563170349?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4482480336563170349/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_23.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4482480336563170349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4482480336563170349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_23.html' title='شا..* نامه'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8439772479850558466</id><published>2010-06-20T00:38:00.002+04:30</published><updated>2010-06-20T00:38:37.700+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فیلتریم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8439772479850558466?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8439772479850558466/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8439772479850558466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8439772479850558466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6974393280547764258</id><published>2010-06-09T21:34:00.000+04:30</published><updated>2010-06-09T21:37:18.292+04:30</updated><title type='text'>دادن یا ندادن  ، مسئله، اینست.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آقا سامليكوم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;آقا ما چيكار كنيم از دست اين خلايق ؟آقا جونمون رحمة لله عليه هميشه ميگفت :حرف مردم عينهو لقمه ي غازي توي گلو آدمه،نه ميشه قورتش داد!! خب آدم گلوش پاره ميشه ، نه ميشه بيرونش آورد ، خب آدم دهنش پاره ميشه!! حالا ما مونديم و حرف مردم كه عين بلانسبت قاطر چموش نه ميشه عقبشون رفت نه جلوشون. لنگ ظهري ، خير سرمون يه نون سنگك به بك دست ،يه پياله ماست تو دست ديگه ،ميرفتيم يه لقمه ناهار كوفت كنيم كه ،چـــي ؟ شوما بگو، كي رو ديديم ؟ اصغر دكه اي كه عين قرقي كمين كرده و منتظر شكار بخت برگشته اي بود تا مخش رو بگذاره تو فرغون و دوتا تيريپ تا امامزاده داوود ببره و برگردونه.هرچي خودمون رو زديم به اون راه ، نشد كه نشد. يكهو سبز شد جلومون و دهن گاله شو باز كرد و ا ما پرسيد : آق ميتي شوما بودي مي دادي ؟ يا نمي دادي ؟.&lt;br /&gt;گفتيم :اصغر آقا قربونت ، ننه مون گشنه دم در واساده ،ارواح خاك هر چي مرده ته، از ما بكش بيرون ،اما بخرجش نرفت كه نرفت .كله شو يه ور كرد و دوباره پرسيد :نه، اي تن بيميره ،همينو بگو ، ازسگ نجس ترباشم اگه چيز ديگه اي بپرسم .گفتيم : خب به كي ؟ گفت به هر كي ؟ . راسياتش مام اومديم سربسرش بگذاريم ،گفتيم خب به چن نفر ؟&lt;br /&gt;اصغر كمي پا به پا كرد ، انگاري داشت تو مخ نداشته اش عدد ميشمرد، بعد در اومد گفت : عده ش رو كه دقيق نميدونيم ،فقط ميدونيم خيليا، مثلا هزارتا ، ده هزار تا ،صد هزارتا ؟ گفتيم ، چــــــي ،صـــــد هزارتا ؟ عمــــــــرا اگه بديم . اصغر كه انگاري يه سور زده باشه شنگول دراومد كه :اگه شوما نخواي بدي و اونوقت حرف پس نباشه اونا كارشون با  زور پيش بره چي ؟&lt;br /&gt;گفتيم :آق اصغر تا ما به يادمون هست، اگه داستان بيع و شراست كه باس دو طرف قضيه راضي باشن ،وگرنه زور زوركي كه نميشه دادش من.حالا اگه همين دفعه رو داديم شوما راضي ميشي ؟ ديگه از ما ميكشي بيرون ،بريم يه لقمه ناهار كوفت كونيم .دهان گاله ي اصغر باز شد و گفت :نه ديگه ،مسئله همينجاست ،اگر كه آدميزاد يكدفعه داد بياد دفعه  دوم هم بده ،دفعه ي سوم هم بده ،اصلا براش ميشه يه عادت ،ديگه هركي بياد بهش ميده.اگر هم نده و اونا به ميل خودشون كارشون را بكنند ،ديگه بدتر ،دردش بيشتر از اونه كه بده .چون ايندفعه برميگردن بهش ميگن كه ديدي كه تو ندادي اما ما بزور كارمون رو كرديم ؟.&lt;br /&gt;آقا ما يه كم قضيه رو پيش خودمون پس و پيش كرديم ، نون سنگك رو داديم اون دست و پياله ي ماست رو اين دست ،ديديم كه ،چــي ؟.خب حرف حساب جواب نداره.&lt;br /&gt;اما واسه اينكه كم نياريم و قافيه رو نبازيم ،تنها راهش اين بود كه اصلا از اول بريم تيريپ كولي بازي وبزنيم زير كل و كاسه و منكر همه چي بشيم. گفتيم :آخه بنده خدا ، حالا كي اومده گفته كه ما ميديم ؟گفت: كشور . شستمون خور دار شد كه باز فك و فاميل غلام هيچي ندار واسه ما ، چـــي ؟ سوسه اومدن ، گفتيم كشور خانوم؟ عيال و منزل سليطه ي عباس آقا جيگركي ،آباجي پاچه ورماليده ي غلام پاسبون رو ميگي ؟.اولا كه اون به هرجاي نه بدترش خنديده ،دويما كه ،اصغر آقا ما تا بحالش واسه گل روي اينكه شوما روزنومه چي هستي و بقول خودت ،نماينده ي ركن چهار مشروطيتي هيچي بهت نگفتيم كه دم صلات ظهر ما رو يه لنگه پا&lt;br /&gt;نيگر داشتي و ليچار بارمون ميكوني !!  وگرنه هر كس ديگه اي بود ميباس همي الآنه ، ننه ي مادرمرده اش دنبال سفارشت سنگ قبر و تهيه ي سور و سات اول و سيم و هفته ش باشه. اصغر آقا با دهن باز همچي مات و متحير مارو نيگا نيگا ميكرد كه هول ورمون داشت نكنه بنده خدا داره پس ميفته .بعد يه دفعه اي نطقش باز شد كه :كشور خانم كيه ؟شوخي ناموسي چيه آق ميتي ؟ بابا من وزارت كشور رو ميگم ،ميگم اگه شوما بودي مجوز واسه راهپيمايي مي دادي يا نه ؟.&lt;br /&gt;آقا ما رو ميگي ؟ يه باره وا رفتيم ،بدجوري بور و كنفت شده بوديم ، اما خودمونو از تك و تا ،چـــي ؟ ننداختيم .گفتيم سپلشك ، پس شوما اي حرفا رو از اي لحاظ داري ميفرمايي ، ما فكر ميكرديم از اون لحاظ ميگفتيد . بعدم تر و فرز خودمون رو جم و جور كرديم  ،تك زبوني زت زيادي گفتيم و دو سه تا حب جيم انداختيم بالا و اصغر آقا رو همينطور مات و حيرون سر چارسوق جا گذاشتيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6974393280547764258?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6974393280547764258/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6974393280547764258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6974393280547764258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html' title='دادن یا ندادن  ، مسئله، اینست.'/><author><name>آق میتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18250882934578936023</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7677067106104026780</id><published>2010-06-07T00:52:00.005+04:30</published><updated>2010-06-07T01:04:28.235+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آق میتی ، مراسم ارتحال'/><title type='text'>مراسم ارتحال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آقا ساملیکوم&lt;br /&gt;خدا الهی به زمین گرم بزنه ای اسمال رو، که از سه چهار ماه پیش ،هی نشست ،هی بلند شد، هی گفت :آق میتی ، ای دوره زمونه رسم شده که هرکی تو یه خاندونی به رحمت خدا میره ، خونوادش ، چی ؟ سر سال واسش مراسم ارتحال میگیرن. مگه شوما چیت کمتر از ای آقایونه ؟ آقا جونتون ،&lt;br /&gt;الهی نور به قبرش بباره ، یه حرف میزد، اندازه ی یه مثنوی توش معنی بود.خدا اون دنیا واسش خیر بخواد ، همین اصغری ، بچه ی سکینه خانوم ، سبزی فروش سر بازار رو که کچلی گرفته بود ،بعد اونهمه حکیم و بیطار که بردن و افاقه نکرد ، کی با یه آب دهن و آب باطل السحر کارشو ساخت ؟ میگی نه ؟الآن رو سرش خرمن خرمن مو ،میگن ننه ش سر هفته نشده باس ببردش سلمونی .ما که یادمون نیس ،اما ننه مون تعریف میکونه ، آقاجونتون وقتی سوار خر بندری اومد تو همین کوچه ی درختی خودمون ، بابای همین غلام پاسبون مفنگی خودمون اون سالها عسس بوده ، جلوشو گرفته و گیرسه پیچ داده تا ازش شیتیلی بگیره .اونوقت آقا جونتون  قد یه دور تسبیح با ریش سیفیدای محل چاق سلومتی کرده و روشو کرده به پاسبونا و گفته من به کمک همی اهل محل تو دهنتون میزنم ، بابای غلام هم دمشو گذاشته رو کولش حالا نرو کی برو، تا اینکه خبرش اومد تو فرنگستون گور بگور شده  !!. اونوقت شوما نمیخوای واسه یه همچین آقاجونی ، یه مراسم جمع و جور ارتحال بیگیری ؟ ای اف به دنیا ، ای روزگار بی غیرت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تف به ذاتت بیاد اسمال که ما رو خاممون کردی.آخه آق میتی ، قربونت بره، ای فریدون آواره با همه ی کارتنهاش ، بعد یه عمر آبرو داری ،اینجور باس خام یه الف بچه میشدی ؟ ای تف به ذات نداشته ت اسمال ، که تف و لعنت آقا جون رو با دس خودمون ، واسه خودمون ریدیف کردیم.حالا جواب ننه رو چی بدیم ؟ اون که دیگه هیهاته .دیگه چه جوری تو چشاش نیگاه کنیم ؟ همین الانی پیغوم داده که چی ؟ گفته آق میتی دستت درد نکونه که جواب اونهمه شیرحلالم رو دادی ، ایول!! خواستگاری برم واست ؟ اگه دیگه پشت گوشت رو دیدی ، دومادیت رو هم دیدی ، عاقت کردم ،عوقم روش.&lt;br /&gt;بفرما ، دیدی چه جوری تا آخر عمری،عاق والدین و عزب و اجاق کورمون کردی اسمال ؟.&lt;br /&gt;گوشتون با منه آقایون ، از سر بدبختیه که واسه شوما میگیم.کور و پشیمونیم از ای مراسم ارتحال.ای غلام پاسبون الهی رو تخت مرده شور خونه ببینمت با این لقمه که واسه ما گرفتی.&lt;br /&gt;آقا قرار شد بریم تو مسجد محل ،همونجا مراسم ارتحال رو بیگیریم و خلاص .اما همین اسمال گور بگوری در اومد گفت ،بریم سر خاک آقاجون، هم فال و هم تماشا ، هم فاتحه ای میدیم و استخون سبک میکنیم هم کلاس ارتحالمون ،چـــی ؟ میره بالا. مای گردن خورد هم قبول کردیم.کلی آذوقه و بیسکوییت و ساندیس ورداشتیم بردیم سر خاک ،فریدون هم به قاعده ی یه وانت سه چرخه گل آورد و دور خاک آقاجون رو کرده بود عینهو گلستون، اصغر دکه ای و اوس عباس جیگرکی هم ترتیب اعلانیه ی مراسم و ناهار بعد از ارتحال رو داده بودند.یه تابلوی نقاشی آقاجون با یه بیت شعرمشتی : رفتی و ز رفتنت دل ما چون بلال شد  -  بعد از تو قامت ننه همچون هلال شد.&lt;br /&gt;رو یکی از زیدای آق شاهین داده بود رو کرباس کشیده بودن که هرکی از دور می دید ،انگاری بابای خودش به رحمت خدا رفته ،فر و فر ،گوله گوله اشک بود که سرازیر می شد.سر وعده ، همه ی اهل محل اومده بودن و مام بعنوان یادگار آقا جون داشتیم از محسناتشون نطق میکردیم که&lt;br /&gt;نمیدونیم از کجا سر و کله ی یه مشت از رفیق رفقای غلام پاسبون پیدا شد که زنجیر و قمه بدست وسط جمعیت افتادند و داد می زدند : آقمیتی ، آقمیتی ، لایق در پیتی . غلام هم اون وسط چنون عربده میکشید که هرکی از دور می دید فکر میکرد مراسم ارتحال بابای گوربگوری خودشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما، به احترام ارتحال میت ،هرچی ایما و اشاره کردیم که ،غلام ، خوبیت ،چــــی ؟ نــــره ، اون جماعت زنجیر بدست حالیشون نمی شد که نمی شد. با مشت و لگد هر کی رو که می دیدن از سر خاک دور میکردن ویک ریز شعار می دادن : میتی بیا ، میتی بیا . راسیاتش ما فرک کردیم که با ما هستن ، خواستیم بریم بیبینیم چی میخوان ، امافریدون ،که حواسش شیشدونگ بود ،دستمونو گرفت . آسته تو گوشمون گفت که : آق میتی ، رفتی ،دیگه چی ؟ رفتی .این بود که مام بیخیال رفتن و ایناش شدیم.&lt;br /&gt;تو این هیر و ویری هم یه نامردشون ،عکس آقاجون رو گرفته و شعر به اون باحالی رو خط زده ، بجاش نوشته بود :&lt;br /&gt;مردی و زمردنت ننه هم ارتحال شد   -  ای ارتحال برو که نوبت عشق و حال شد.&lt;br /&gt;جماعت هم انگاری روباه افتاده به مرغدونی ،هر کی دو تا پا داشت ،دوتا پای دیگه هم قرض کرده و پشت به دشمن، رو به میهن ، پا به فرار گذاشتند. خلاصه سر و تهش یه ربع نشد که دیدیم علی مونده و حوضش .جل و پلاسمون رو برداشتیم و عین لشکر شکست خورده از قبرستون زدیم بیرون.ایناش به کنار ،وقتی رسیدیم در دکون ،دیدیم یه احضاریه از عدلیه اومده که اق میتی اگه آب دستته، بیریز تو خلا و بیا که غلام پاسبون بخاطر ایراد ضرب و جرح در مراسم ازت شاکی شده. این رو دیگه کجای دلمون باس بزاریم ؟&lt;br /&gt;ای اسمال خدا بگم چیکارت کنه که دشمن شاتمون کردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7677067106104026780?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7677067106104026780/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_1376.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7677067106104026780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7677067106104026780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_1376.html' title='مراسم ارتحال'/><author><name>آق میتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18250882934578936023</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1002308151230080281</id><published>2010-06-07T00:10:00.000+04:30</published><updated>2010-06-07T00:10:08.187+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بر احوالت چون بگریم ، که دوست داشتن را بدنبال چرایی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1002308151230080281?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1002308151230080281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_07.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1002308151230080281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1002308151230080281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_07.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1920412770203519066</id><published>2010-06-05T01:47:00.010+04:30</published><updated>2010-06-05T02:10:44.860+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آق میتی ، برزیل'/><title type='text'>اطلاعیه مهم هیئت و مداحان دروازه غار علیا و سفلی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آقا ساملیکوم ،&lt;br /&gt;سر صبحی نشسته بودیم در دکون داشتیم روزنومه میخوندیم که دیدیم اسمال بدو بدو اومد و گفت :آق میتی ، برو بچ هیئت پیغوم دادن که شوما که امکانات ممکانت  اینترنتی و ولباگ داری ، میشه این اعلانیه ی مارم بچسبونی یه گوشه اش ؟&lt;br /&gt;ما اولش راس و حسینی خواتیم بگیم ، چـــــــــی ؟ نـــــچ ، نیمیشه. اما دیدیم فردا پس فردایی ممکنه شامی چیزی باشه مارو دعوت نکونن ، اینه که اولش یه چش غره رفتیم به اسمال ؛ بعدش گفتیم بگو چشم .اما  تو گوششون بکون که : کفتر صناری که یاهو نمیخونه ، شومام باس هواستون به ما باشه. برادرا که رفتن برزیل و جهت حفظ شعائر، بعد از زیارت قبور متبرکه ،تو هیئت کارناوال ریو شرکت کردن، اینشالله ،سوغاتی ،چــــی ؟ یادشون نره . این شوما و اینم اعلانیه شون:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اطلاعیه مهم هیئت و مداحان دروازه غار علیا و سفلی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مرا مران که سگی سر به آستان توام -  نانی بده مرا دو سه روزی میهمان توا م  -&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt; یا باب الحوائج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با عنایت به همراهی و همکاری مداحین و دلسوختگان حرضت ابوالفرض و برگزاری ایام فاطمیه در برزیل تحت عنایت جناب  آشیخ لولاک داسیلوا ،جهت تشویق برادران برزیلی به مذهب حقه ی جعفری و با کمک  از محضر حاج اسدالله استخاره چی&lt;br /&gt;برخی از برادران مداح بدین وسیله تغییر نام خود از فارسی ایرونی به فارسی برزیلی را اعلام می دارند.&lt;br /&gt;آشیخ حسین انصاریان : saint hose ansari de palma&lt;br /&gt;حاج محمود کریمی     : bernardo karim karlos&lt;br /&gt;حاج محمود طاهری    :taher arantes haj silvaee&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بدین وسیله به اطلاع کلیه ی برادران دلسوخته و غیره و ذالک ، می رساند مجلس مداحی در این هفته ی مبارک کماکان در محل عاشقان و نوکران درگاه واقع در خیابان عباسی گاراژ حاج محمود جنب جیگرکی اسمال پاشنه طلا برگزار میگردد.&lt;br /&gt;از تمامی سگان آستان و نوکرای آقامون رضا خواهشمندیم راس ساعت در محل حضور بهم رسانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;انواع پلاک جدید رزمندگان بهمراهی نوحه ی " &lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;عشق &lt;span style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;یعنی&lt;/span&gt; &lt;span style="color: rgb(204, 51, 204);"&gt;یه &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 255);"&gt;پلاک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;" در تعداد کافی تهیه و درب هیئت به برادران تقدیم خواهد شد.&lt;br /&gt;بعلت همراهی با مردم بی دفاع فلسطین  شام هیئت ساچمه پلو (عدس پلوی سابق )خواهد بود.&lt;br /&gt;لطفا از آوردن هرگونه قمه ، ساطور ، چاقو (ضامندار و بدون ضامن) ، رینگ بکس ، گزلیک و تیزی خودداری فرمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدیث هفته  از&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; آیت الله امجد&lt;/span&gt;  خطاب به  آقایون منبری ها که واسه ما هیئتیها سوسه میان:&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; حضرت آقای بهجت حفظه الله می گفت ما فحش هایی بلدیم که اگر بگوییم امت اصلاح می شود ولی اجازه نداریم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برادرهایی که اصل مطلب را میخواهند از&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; درب بغل&lt;/span&gt; مراجعه کنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1920412770203519066?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1920412770203519066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_8075.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1920412770203519066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1920412770203519066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_8075.html' title='اطلاعیه مهم هیئت و مداحان دروازه غار علیا و سفلی'/><author><name>آق میتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18250882934578936023</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7285406649106358775</id><published>2010-06-05T01:44:00.001+04:30</published><updated>2010-06-05T01:46:04.060+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین ،کلمات قصار'/><title type='text'>کلمات قصار 7- کاربرد فیزیک در جامعه شناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هر عملی را عکس العملیست برابر با آن نیرو و در جهت عکس&lt;br /&gt;خب انقلاب کردبد ، حالا نوبت انقلاب است که شما را ...&lt;br /&gt;امیدوار باشید زیرا خداوند میفرماید : لا یکلف الله نفسا الا وسعها... یعنی زیاد سخت  نگیرید .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7285406649106358775?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7285406649106358775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/7.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7285406649106358775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7285406649106358775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/7.html' title='کلمات قصار 7- کاربرد فیزیک در جامعه شناسی'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5401198662286167215</id><published>2010-06-05T00:48:00.003+04:30</published><updated>2010-06-05T01:16:09.648+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>نمره ی چهار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; روز و شب صداش با ما بود ، گارراااااامپ ... بدون وقفه ،&amp;nbsp;&amp;nbsp; با صداش می خوابیدم و بیدار می شدم ...گاهی دقیقه ی سه بار بود ، گاهی ربع ساعتی یکبار، ولی قطع بشو نبود&amp;nbsp; ....گارراااااامپ ...بنظرم استخوانهاش دیگه خرد و خمیر شده بود ...گارراااامپ .... خسته بشو نبود ... گاهی هم که بجای کوبیدن خودش به در، می رفت سراغ پنجره ، بنظرم محض تنوع بود ، نه خستگی ... هزار بار ینجره رو بازو بسته می کرد و می کوبید به هم ...شاپ ..شاپ ..شاپ.. ، سریع و تند ...کاری باهش نداشتند ، ولش کرده بودند به این امید که اعصاب بقیه رو خرد کنه&amp;nbsp; ...گارراااامپ... پنجره همه اش ده سانتی باز میشد ، جلوش یه میله جوش داده بودند که مانع کامل باز شدنش میشد ، چیزی هم&amp;nbsp; ازش پیدا نبود ، کرکره های پهن فلزی جلوش کار گذاشته بودند ، نه دید مستقیم و رو به جلو داشتی ، نه دید رو به پایین ، فقط میشد آسمونو دید اونم اگه صورتتو می چسبوندی به شیشه ، باریکه هایی از آسمون دیده میشد ...گاراااامپ ... الان سه ماه بیشتر که بود که روز وشب کارش این بود ..خودشو می کوبید به در...گارااامپ...کل ساختمون صداش می پیچید ...قطعا قاطی کرده بود ، کسی ازش چیزی نمی دونست ، چند مدت بود اون تو بود؟ هیچکس نمی دونست . جواب مُرس رو هم نمی داد ...گاراااامپ ...یه طبقه پایین تر از ما بود، درست زیر من نبود ، چند تا اون ور تر ...گاراااامپ ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; از دستم در رفته بود که چند وقت اینجا بودم ، حدودا یک سال و نیمی می شد . پائیز بود که با ده نفر دیگه آوردنمون اینجا ، من شمارش روزای پائیزو داشتم ولی بعدش از دستم در رفت ، سرمای زمستونو گذروندم و نمی دونم کی سال تحویل شد تا بوی بهار از لای پنجره ی که همه اش ده سانت لاش باز میشد اومد تو ...تابستون خیلی داغ بود ، اقلا زمستون با همه ی لرز و سرماش خودمو می چسبوندم به این چهارتا لوله مارییچ که جای شوفاژ مثلا باید کار انجام می داد و یه کم گرما داشت و پتوی سیاه سربازی رو می پیچیدم بخودم ، اما تابستون جز له له زدن چیزی نبود ... دو متر و نیمی طول در کمتر از دو متر عرض... ما رو که آوردند اینجا&amp;nbsp; ، نمی دونم تو قیافه&amp;nbsp; یا دوسیه ی من چی دیدند که منو جدا کردند فرستادند این طبقه&amp;nbsp; ...می دونستم که بقیه توی عمومی هستند ، شاید طبقه ی اول همین ساختمون...روزها ، معمولا عصر، تو فصلهای سرد و صبحها در فصل تابستون&amp;nbsp; و بهار، دو ساعتی سکوت با ورود طبقه اولیها به حیاط&amp;nbsp; ، جای خودشو به همهمه و قیل وقال و سر و صدای فوتبال و والیبال اونها می داد ...گارااامپ ... و من بیهوده&amp;nbsp; سعی می کردم بین اون همه صدا ، صدای دوستانمو تشخیص بدم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; گاهی ملاقات و بندرت درمونگاه ، تنها مفری بود برای چند دقیقه خارج شدن از این جا ، سلمانی هم خودش چیزی بود در حد یه جشن ، حمام هم که برنامه ی درستی نداشت ، چند هفته یکبار بود ، احتلام شبانه و صبح بهانه ی غسل ،&amp;nbsp; برای تنی یه آب رسوندن ، منجر به این میشد که نگهبان بهت بگه : باید شورتتو ببینم ...!&amp;nbsp; برای همین ، همیشه قیدشو می زدم ، هر چند که زیر فشار عصبی و رفله ی طبیعی بدن ، ناخود اگاه ، این اتفاق هر شب برای خیلیها پیش می اومد...گارااامپ ...کرکره ی فلزی پشت پنجره ، گوشه اش به اندازه ی یک مثلت کوچیک کسری داشت واین کسری رو مدیون اغماض&amp;nbsp; استاد آهنگر بودم و اگه سرمو می آوردم پایین و می چسبوندم به شیشه ، از اون سوراخ مثلثی شکل ، گوشه ی ساختمون مقابل رو می دیدم ، اندازه ی یک متر مربع ، اما همونم غنیمت بود ، اینجا که جز رنگ خاکستری و سیاه و بدنه ی فلزی استیل توالت فرنگی و روشویی و در قهوه ای تیره ، هیچ رنگ دیگه ی نبود ، رنگ اخرایی ساختمونه جذابیتی داشت برام ، اگه گاهی هم یه کلاغی ، پرنده ی ، روی اون گوشه ی ساختمون&amp;nbsp; می نشست که دیگه دنیایی بود واسه ی خودش ...گارااامپ ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; دلم برای یه روزنامه ، یه کتاب ، یه صفحه ی کاغذ ، یه مداد کوچولو و... تنگ میشد ...هیچ چیز نبود ..نه صدایی ، نه چیز خوندنی&amp;nbsp; و نه هیچ چیز دیگه&amp;nbsp; ، جز &lt;b&gt;هیچ&lt;/b&gt; ، چیزی نبود ...خودت بودی و خودت ...گارااامپ ...ناچار تخیل جای همه چیز انجام وظیفه می کرد و اصلی ترین علاقه ی تخیلم ، خوراکی بود ...غذا ...تصور این که کلی نون تازه باشه ، با کره ی فراوون و حلوا ارده ، مرور هزار باره بلع چند پرس غذای مورد علاقه ...گرسنگی دائمی موجب این تصورات بود ... گارااامپ ...جیره ی غذای کل روز نیمِ نیم یک وعده غذای یک فرد معمولی نبود ، صبح یک لیوان چای توی لیوان ملامین با یک حبه قند ..گارااامپ ... اگه قندو می انداختی توی دهنت و دو قلپ چای می خوردی ، آنی قنده تموم میشد و تو می موندی&amp;nbsp; با یه لیوان چای بی کیفیت و تلخ&amp;nbsp; که بی قند نمیشد خوردش ، پس باید با دندون ، مولکول مولکول ازش می کندی و با چائیت می خوردی ...ظهر برنج انقدری بود که گل قرمز رنگ کف بشقابو بپوشونه و شب یه چیزی در حد یه سیب زمینی با یه دونه خیار و کف دستی نون ... گرسنگی مشاعرآدمو از کار می انداخت ، با این وضع نمی دونم این همه انرژی رو از کجا می آورد که روز وشب خودشو بکوبه به در ... گارااامپ ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; یک هفته ی میشد که دیگه از این حیاط نادیدنی صدایی در نیومده بود ، همین موقع ها بود هفته پیش ، لپم روی شیشه چسبونده بودم و در حالیکه یه چشمم به آسمون سفید بود ، سعی می کردم از بین صداهای هواخوری بچه ها یه جملاتی تشخیص بدم که یه هو یه توپ والیبال اومد توی دیدم به موازات کرکره ها ، سرعت زیادی داشت و بالا رفتنشو دیدم اما پایین اومدنشو نه ...یک لحظه سکوت شد و بعد همهمه و سرزنش کسیکه چنان زده بود زیر توپ که چهار طبقه رو رد کرده و افتاده بود روی پشت بوم...حتما مراجعه می کردند برای توپشون .. ربع ساعتی گذشت وصدای کفش و پوتین که پله ها رو طی می کرد ... اومده بودند دنبال کسی که توپو زده بود بالا پشت بوم...صدا از کسی در نمی اومد...نیم ساعتی مختل بود همه چیز ..بعد شلپ شلپ صدها دمپایی روی پله بگوش رسید ..هوا خوری تعطیل شده بود&amp;nbsp; واین تعطیلی یک هفته بود که ادامه داشت ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; دیروز بود که نگهبان سرشو آورد از لای در تو و گفت : بلدی مو کوتاه کنی؟ جَلدی گفتم : آره ... اشاره کرد پاشو...! یه صندلی آورد ، موکت رو لوله کردیم&amp;nbsp; و صندلی رو گذاشتیم وسط ...یکی یکی در اتاقها&amp;nbsp; رو باز می کرد ومی آورد شون می نشوند روی صندلی ..با پارچه ی جلوی چشمشون می اومدند&amp;nbsp; و اونجا بازش می کردند&amp;nbsp; و می نشستند . آمرانه بهشون می گفت : نگاهت به زمین باشه و یه صندلی ام برا ی خودش آورد و نشست به تماشا ...تو قیافه ی بیشترشون من شور و شیطنت رو می دیدم ، چند تائیم پژمرده و تو لک بودند ، تیک عصبی و ژرفای جنون&amp;nbsp; هم در دو تاشون دیده میشد ...هیچکدومو نمی شناختم ...وسایلم یک شونه ، یک قیچی و یک ماشین اصلاح دستی بود ...یک پارچه ی ساتن داد ببندم دور گردنشون ...بعد نهار شروع کردیم تا عصر ..آخرین نفرو که آورد تو دیدم یه دختره ..! پارچه ی چشماشو برداشت&amp;nbsp; و نگاهی به من کرد&amp;nbsp; و نشست . ماشین اصلاح&amp;nbsp; توی دستم بود و دستم بی حرکت ...در اومد که این سرش مریضی گرفته ، با نمره ی چهار بزن ...! روسریشو برداشت ،بسیار تکیده و نزار بود ، پارچه رو تکوندم و بستم دور گردنش،&amp;nbsp; با مکث و تردید شروع کردم ...خرمن موهاش و کهنگی ماشین اصلاح و تاولهایی که تو این چند ساعت روی انگشتام زده بود ، باعث میشد کاربه سختی پیش بره ، با یک دست باید موهاشو بالا می گرفتم و ماشینو روی پوست سرش پیش ببرم ... در بعضی نقاط به اندازه ی یک سکه موهاش ریخته بود و کچل شده بود و هم من و هم خودش می دونستیم که علتش عصبیه و مریضی پوستی نیست...به هر ضرب و زوری بود تموم شد ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;گارااامپ...بلند شد و قبل از اینکه چشماشو ببنده ، نگاهمون ثانیه ی تلاقی کرد و چشمهان سیاهش تا ابد در حافظه ام ثبت شد ...گارااامپ ...چشمانی که نمی دونستم ده سال بعد باز می بینمش ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; ده صبح یک روز پائیزی بود ، شهر کوچک " ناواگوریزیا " سی کیلومتری مرز " سرانزا"&amp;nbsp; بین اسلونی و ایتالیا ، از اتاقک تریلی پریدم پایین و توی محوطه ی چند هکتاری پارکینگ شروع به قدم زدن ، بطرف فروشگاه کردم ، کنار پمپ بنزین بود ... از دیشب که آلبرت رفته بود ، هنوز بر نگشته بود ، بنظرم خودشو خفه کرده بود بس که الواتی کرده بود ، سه روز بود که به علت نقص مدارک ، اینجا زمینگیر شده بودیم ...از کنار یک ماشین واگونیر عبور کردم ، در پناهش دو زن نشسته بودند روی زیر اندازی و استراحت می کردند ، دختر جوانی هم ایستاده بود بالاسرشون ، نگاهمون تلاقی کرد و من آنی مشتری دکه ی سلمانی خودمو شناختم ، نگاه اونم روی من موند برای لحظه ی ، به طرفم حرکت کرد&amp;nbsp; و لبخندی زد و گفت : سلام استاد سلمانی !&amp;nbsp; گفتم : حالا انعام نداده می ذاری میری ؟ خندید و گفت : اونجا کجا ، اینجا کجا ؟گفتم : خوشحالم که اینجا می بینمت ...گفت :من داشتم میرفتم فروشگاه ..گفتم :منم همونجا میرم ، از زنها خداحافظی کرد .&amp;nbsp; دیدم مرد بوری پشت سر زنها ، دراز کشیده&amp;nbsp; . دختر رو به اون گفت : I will come back soon ... honey ... مرد دستشو براش تکون داد و دیدم که دستش باند پیچی بود ، بنطرم ناخوش احوال بود ، منوهم دید و برام دستی تکون داد... راه افتادیم ، گفت : خوب شد دیدمت و گرنه اون همه بارو باید خودم تنهایی می آوردم . گفتم : بنده سلمانی ام نه حمال !...گفت : کوفت .. این سریع ترین کوفت زندگیم بود که شنیدم ... در اومد که : اون مدلی که تو موهامو زدی ، بیشتر از اینا باید تنبیه بشی ...رسیدیم به فروشگاه ، کلی توریست ، با هر سرو شکلی ، توی فروشگاه&amp;nbsp; ولو بودند، قوطی های آبجو بود که رو دست می بردند ، من طبق زندگی گیاهیم ، دنبال آب معدنی بودم ، خریدامونو کردیم ، گوشه ی فروشگاه یک تریا کوچولو بود ، رفتیم نشستیم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : ریزش موهات خوب شد ؟ گفت : آره ، یک سالی با من بود بعد خوب شد... از هردری حرف زدیم ، از اون روزها ، مدتش ، کی تموم شد ، چیا دیدیم ، چه می کنیم الان&amp;nbsp; و مقصدمون کجاست ؟... فهمیدم دوسالی&amp;nbsp; هم بوده و بعدش دراومده ، مرد بور شوهرشه و مقصدشون آلمانه ، بچه ندارند وچی و چی ...از همه چی حرف زدیم انگار دوست قدیمی هم دیگه بودیم&amp;nbsp; و سالها بود همدیگه رو می شناختیم ، گفتیم و گفتیم و گفتیم تا رسیدیم به اون " صدا " ... و اون شبی که برای همیشه قطع شد ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; دوشبی بود که نخوابیده بودم ، با هر صدای گارامپی انگار با پتک می کوبیدند توی سرم ...بین خواب و بیداری سرگردان بودم ، از هوش می رفتم ، با صدای بعدی گاه به عالم بیدار برمی گشتم ، گاه به قعر چاهی سقوط می کردم ... همه چیم مختل شده بود ..یک آن دیدم که همه ی دیواره ها جا کن شدند و به پرواز در اومدند و موکت کف هم مثال قالیچه ی پرنده منو به حرکت در آورد ، داشتم پرت میشدم از روش ، لبه هاشو سفت گرفته بودم که نیافتم ، صدا توی سرم می پیچید ، دیدم که ته اتاقم چاهی دهن باز کرد و همه چیزو می بلعید ، بلند شدم و بسمت در دویدم ، نمی دونم چرا فاصله ی دومتر ونیمی تا در به اندازه ی کیلومترها دور شده بود ، هر چی می دویدم بهش نمی رسیدم .. خودمو پرت کردم به سمتش و با سر و چشم و لب و دندان و دست و سینه و پا محکم خوردم به در ... پای در افتادم زمین و لحظه ی خودمو پیدا کردم و گوش کردم ... تو اتاقهای دیگه ، همه داشتند خودشونو می کوبیدند به در...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5401198662286167215?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5401198662286167215/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_05.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5401198662286167215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5401198662286167215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_05.html' title='نمره ی چهار'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3658964155875644241</id><published>2010-06-02T23:39:00.003+04:30</published><updated>2010-06-02T23:50:55.116+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نامم را بدانند&lt;br /&gt;وبلاگم را بخوانند&lt;br /&gt;کامنتی هم بگذارند&lt;br /&gt;بنویسند&lt;br /&gt;بابا ، تو محشری ...!&lt;br /&gt;نوشته هایت چقدر بجایند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزوهای حقیرم همین هاست&lt;br /&gt;این روزها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3658964155875644241?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3658964155875644241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3658964155875644241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post_02.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-9087225334935784229</id><published>2010-06-02T00:06:00.001+04:30</published><updated>2010-12-02T14:09:41.742+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>قاف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; دشت تا چشم کار می کرد مسطح بود و صاف . عین کف دست ، حتی بقدر سنگریزه ی هم جانپناهی نبود که موقع لزوم بشه ، پشتش قایم شد . تو اون سوز و سرما هیچ بوته و گیاهی هم وجود نداشت ..." قاف " از صبح که بیدار شده بودیم ، خنده های عصبی می کرد ، مثل اینکه فکرش خیلی مشغول بود ، البته من بهش حق می دادم ، آخه ، کارش استرس زیادی داشت ... اما هر چی فکر می کردم که چرا باید مسیر عبور ما رو جوری بچینه که از این دشت صاف که دید آدم به چند کیلومتر حتی میرسید ، بگذریم عقلم قد نمی داد . یک بارم ازش همینو پرسیدم ، دستاشو بی هدف تکون داد و خنده ی رعشه آوری کرد و گفت : دیگه رسیدیم ، نگران چی هستی ؟ دادا کمی عقبتر از ما بود و مریم پابه پای من می اومد ..نگاهمون که به هم می خورد ، هر دو ترس رو در وجود دیگری حس می کردیم ... سرمو هر لحظه به طرفی می چرخوندم و سعی می کردم همه طرفو در نظر داشته باشم ...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; سرمو که برگردوندم به پشت سر ، همونیکه نباید می دیدم ، دیدم ، یه ماشین شاسی بلند خاکی رنگ مثل گلوله داشت به سمت ما می اومد ، بخاطر حرکت رو خاک بیابون و سرعت زیادش گرد و خاک زیادی پشت سرش به هوا بلند شده بود ، مثل یک طوفان ...نگاهی به چهره ی " قاف " انداختم ، همه چیزو یک آن فهمیدم ، مادر سگ ، ما رو فروخته بود ...داد زدم :&amp;nbsp; بچه ها بدوید ...شروع به دویدن کردیم . " قاف" همونجا وایساد و دیگه از جاش تکون نخورد...مثل روز روشن بود که دویدنمون بی فایده است حتی اگه به فرض محال می تونستیم بیابونو قبل رسیدنشون طی کنیم ، معلوم نبود اون تپه ماهوری که از دور به چشم می خورد ، کاری واسه مون صورت بده ... اصلا از کجا معلوم که جهت درست بود و داشتیم به سمت مرز می رفتیم&amp;nbsp; !... ریه هام داشت منفجر می شد ، صدای نفس نفس دادا هم بلند بود ، دست مریمو گرفته بودم&amp;nbsp; و می کشیدمش ...بیشتر دویدنمون به این می مونست که اسیر و دست و پا بسته گیر نیافتیم ...عقبو نگاه کردم ، ماشینه دیگه مستقیم به سمت ما نمی اومد ، به موازاتمون می تاخت ، چند صد متر عقبتر بود ... دیگه داشتیم کم می آوردیم&amp;nbsp; که ماشینه که به هم طرازی ما رسیده بود پیچید سمت ما و گوله کرد به طرفمون ...اونجور که می اومد گفتم الانه از رومون رد شه ...ده دوازده متری مونده بود به ما ، زد روی ترمز و فرمونو پیچوند ، ماشین دور خودش شروع کرد به چرخیدن و گرد وخاک وحشتناکی بلند شد ..جلو چشممون تیره و تار شد ، هر سه باهم خوردیم زمین ، بگم به خاک افتادیم بهتره ...توی اون مه غلیظ خاک آلود شبح سیاه رنگ دو نفرو دیدم ، نفسم دیگه بالا نمی اومد ..شیح به من نزدیک شد&amp;nbsp; و کیسه ی سیاهی رو کشید روی سرم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-9087225334935784229?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/9087225334935784229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/9087225334935784229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='قاف'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4763541878751803103</id><published>2010-05-30T16:16:00.009+04:30</published><updated>2010-05-31T23:23:52.696+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>داستانهای ذن ،دنیای امروز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;یکی از تمدنهایی که بشر از روز هبوط آدم الی یوم القیامه به آنها بدهکار است . تمدن کشور چین می باشد.از آنجا که چینیها کلا آدمهای هو و جنجالی نیستند ،بر عکس آن چهارتا و نصفی یونانی ، که تا به نصف قالب صابون کهنه شوری در حمام دست یافتند، آن را توی بوق و کرنا کردند ، طوری که نوادگانشان،پس از 3000 سال، هنوز از عالم و آدم بابت آن نصفه قالب صابون طلبکارند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چینیها اگر در حمام دستشان به چیزی هم بند می شد ، به آرامی می آمدند عین بچه ی آدم آن را به حمامی تحویل می دادند ومی رفتند رد کارشان ،خلاصه ، اهل قرشمال بازی و ننه من غریبم بازی نبودند. فیلسوفانشان هم که قدرتی خدا، میدانستند که یک روزی روزگاری، بنی آدم به سخنان آنها محتاج خواهد شد ، صبح تا شب می نشستند نان و تره کوهی میخوردند و از خودشان حرفهای "&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ذن&lt;/span&gt; " مندانه در میکردند.بعد آنها را می نوشتند و در گوشه ی باغچه ای چال میکردند که اولا خدای ناکرده گیر &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منچوها &lt;/span&gt;نیفتد و در ثانی بعد از 2000 سال ،گیر آدمهایی مثل ما بیفتد تا پس از خواندن آنها ، چهارتا خدا بیامرزی و خدا پدرشان را رحمت کنند برایشان بفرستیم . به این روش میگفتند وینر چانگ، وینر چونگ ،( یعنی دوطرف حالش رو میبرند) . این داستانها چون پراز مفاهیم یینگ و یانگ وخرد و فلسفه، خلاصه ، پرملات هستند ،کاربردشان را ،حتی تا زمان امروز هم از دست نداده اند، اما از آنجایی که ما ایرانیها اصولا آدمهای شکاکی هستیم و تا طرف حرفش را با چهارتا قسم حضرت عباس دوقبضه نکند عمرا زیر بار هر مزخرفی برویم، لذا جهت دوستان شکاکی که 124000 پیغمبر و 14 معصوم و شونصد و هفتاد ابدال و قطب اعظم هم نتوانسته چاره شان بکنند ، یک نمونه ی از کاربرد این آموزه های باستانی را هم می آوریم تا دیگر کسی در نیاید بگوید که اینها سندیت ندارد و فلانی از لای لنگش درآورده ، ،بر پدر باورنکنش هم صلوات !!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;داستان راهب شائولین و ننه ی راهب شائولین.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;----------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی بود یکی نبود .در زمانهای خیلی خیلی خیلی قدیم (شاید هم یک کم قدیم تر) یک راهب شائولینی بود که با ننه اش در یک کلبه ی حصیری زندگی میکرد.یک روز سر ظهر که شکم راهب شائولین مثل پوست تنبک خشک چسبیده بودبه کمرش ، سرو کله ی ننه ی راهب شائولین پیدایش شد که یک لقمه ی غازی در دست داشت. با دیدن این لقمه اشکهای خرد گوله گوله از چشمان خرد بار راهب شائولین شروع به ریزش کرده،پس از کلی احترام و ننه الهی خیر ببینی ،لقمه را از دست والده ی گرامی گرفته مشغول سق زدن شد.پس از چند سق :&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;راهب شائولین : ننه اینکه نون خالیه !!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ننه ی راهب شائولین : بلی عزیزم ، اما فکر کن داخل آن پنیر است.آنوقت میتوانی آن را با لذت بخوری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;راهب شائولین که میدانست تمامی سخنان والده سرشار از آموزه های فلسفیست (اصولا مردم آن موقع نان خود را بشکل فلسفی میخوردند) نگاهی به نان و نگاهی به ننه کرد ، پس از کمی تامل پرسید .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;راهب شائولین : ننه جان من پنیر زیاد دوست ندارم ، میتوانم فکر کنم که لای نان ، کره و مرباست ؟ آن وقت آن را بالذت بیشتری خواهم خورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ننه ی راهب شائولین که ازین تفکر حکیمانه ی پسر قند توی دلش آب شده بود، از شوق دوبامبی توی سینه اش کوبید و گفت : ننه الهی شیرم حلالت باشد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;داستان ننه تاریخ و ملت قلی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;------------------------&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ننه تاریخ :آهای ملت قلی ، عزیزکم ، بیا عزیزم اون ماس ماسک عهد عتیق پادشاهی رو از دهنت در بیار ، این لقمه ی جمهوری رو واست گرفتم ، بیا حالشو ببر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ملت قلی چند گازی به آن لقمه می زند و میپرسد : ننه جون اینکه مثل قبلیه نون خالیه !! پس جمهوریش کو ؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ننه تاریخ : پسر عزیزکم ، فکر کن داری با جمهوری میخوریش ، اونوقت با لذت قورتش میدی .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ملت قلی مدتی به نان و بعد آن نگاهی به ننه اش میکند و می گوید .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ملت قلی : ننه میشه بیخیال این لقمه هه بشیم ، امروز رو هم روزه بگیرم ؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ننه تاریخ که ازین سخنان حکیمانه ی پسر قند توی دلش آب شده بود، از شوق دوبامبی توی سینه اش کوبید و گفت : ننه الهی شیرم حلالت باشد.ننه چشم حسود کف پات ، ماشاءلله ازین همه فراست ، قربون قد و بالات که الانه ،عینهو جو مونگ شدی!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;پی نوشت :&lt;/span&gt; ننه تاریخ ما مدتیست عینکش را گم کرده ، با این چشمهای کم سودیگر تفاوت زیادی بین چینیها و کره ایها قائل نیست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4763541878751803103?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4763541878751803103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_30.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4763541878751803103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4763541878751803103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_30.html' title='داستانهای ذن ،دنیای امروز'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2014388000303706720</id><published>2010-05-28T14:01:00.002+04:30</published><updated>2010-05-28T14:06:46.172+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>کلمات قصار 5</title><content type='html'>بعضی افراد به تنهایی برای شکست دادن یک لشکر کافی هستند ،بشرطی که در همان لشکر باشند.D:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2014388000303706720?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2014388000303706720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/5_28.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2014388000303706720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2014388000303706720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/5_28.html' title='کلمات قصار 5'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2701338160810494854</id><published>2010-05-26T19:23:00.005+04:30</published><updated>2010-05-28T06:53:40.082+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>یک داستان کوتاه پلیسی جنایی فلسفی عرفانی اقتصادی جغرافیایی ، سرشار از آنتی اکسیدان ها و مواد  آنتی دپرشن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی از شبهای سرد پائیزی بود.تازه دو هفته از جریان جدائیم میگذشت .شبها تا دیروقت کار میکردم .طاقت حجم خالی خانه را نداشتم.هوا سرد بود و خیابان خلوت ،مه سبکی پیاده رو را پوشانده بود. پاهایم را لخ لخ بر روی سنگفرش پیاده رو میکشیدم تا انعکاس صدای آنها تا خانه مونسم باشد. وسط خیابان که رسیدم سنگینی یک نگاه بر پشتم هراسانم کرد، آهسته برگشتم .یکباره از دیدن مردی که تا همین یک لحظه پیش آنجا نبود جا خوردم و سکندری رفتم. آرامترین و غمگینترین صدایی که تابحال شنیده بودم مرا بخودم آورد .&lt;br /&gt;-آقا مواظب باشید نیفتید.&lt;br /&gt;من من کنان و در حالیکه سغی میکردم ترسم را از حضورش پنهان کنم ، باتلخندی گفتم : آخر مرا ترساندید.یکباره جلویم سبز شدید.&lt;br /&gt;صدای مرد غمگنانه تر شد.سیمای محزونی داشت.از آن چهره های دوست داشتنی.&lt;br /&gt;سرش را آرام تکانی داد و گفت : از من نترسید ،منکه غریبه نیستم.همسایه شما هستم .الآن چندین سالست که دیوار به دیوار شما زندگی میکنم.&lt;br /&gt;آنچه میگفت آشنا بود اما هر چه در ذهنم بدنبال این همسایه گشتم چیزی بیادم نیامد. دستش را دراز کرد، من اما دستی دراز نکردم.&lt;br /&gt;پرسیدم شما کی هستید ؟ آهی کشید و نگاهش را از روی شانه ام به دوردستها دوخت .آهسته گفت : من بسیار آشنا هستم.خیلی بیشتر از آنکه فکرش را میکنید.شما تنها هستید درست است ؟&lt;br /&gt;-بله ،اما شما از کجا میدانید ؟&lt;br /&gt;- و غمگین&lt;br /&gt;چیزی نگفتم .دلیلی نداشت برای یک غریبه همه چیزم را رو کنم.&lt;br /&gt;- ولی هستید.&lt;br /&gt;- و شما ؟&lt;br /&gt;با همان لحن آرام پاسخ داد : من غریبه نیستم ،من آشنای تو ام، من تنهایی و غمگینی تو هستم .چطور مرا نشناخته ای بعد از این همه سال ؟&lt;br /&gt;کمی توی خود رفتم .لحن غمگین غریبه مثل هوایی گرم در برم گرفت. خواستم قدمی به جلو بردارم اما صدای قدمهایی که نزدیک می شدند لحظه ای مرا بخود آورد.&lt;br /&gt;صدایی گفت سلام ، شاد بود و سرزنده . دستانش مرا در بغل گرفت .چیزی به آرامی در گوشم گفت :&lt;br /&gt;زیاد به حرفهای این مردک گوش نده ، مالیخولیای است و دوست دارد که همه را مثل خودش غمگین کند.&lt;br /&gt;از سر شانه هایش نگاه کردم. مرد محزون رفته بود. آرام شده بودم. انگار ازین که کسی بغلم کرده احساس آرامش میکردم. آهسته در گوشش گفتم : و شما ؟ من میشناسمتان ؟ خیلی آشنا بنظر می آیید!!&lt;br /&gt;اولین چیزی که مرا جذب کرد چشمان آبی و خندان او بود. کمی به عقب برگشت و خنده کنان گفت: باشد میگویم ، میگویم. اما فقط یادتان باشد که نترسید.&lt;br /&gt;به او اطمینان دادم که نمیترسم. از چه چیزی باید بترسم ؟&lt;br /&gt;چشمانش دوباره برقی زد و خندید ،کمی این پا و آن پا کرد ،دکمه ی پالتوی بلندش را بست و گفت : آقای محترم ، من مرگ هستم. اما، اما ، خواهش میکنم نترسید.امشب نوبت شما نیست و منهم برای یک کار اشتباهی ، در این هوای سرد حوصله ی مرده کشی و آمبولانس و گزارش پلیس و این حرفها را ندارم. تازه خوشحال هم باشید. نام شما امشب در لیست من نیست ، نمیدانم چطور شد که سر از اینجا در آوردم.همه اش تقصیر شهرداریست با این نامگذاریهای خیابانهایشان.&lt;br /&gt;نمیدانستم باید چه احساسی داشته باشم . زبانم بند آمده بود.&lt;br /&gt;مرگ گفت : البته گاهگاهی ازین اشتباهات پیش می آید. اولش آدمها خوشحال میشوند که اشتباه شده ، اما آدمیزاد دمدمی مزاج است. یک کم بعد از آن از دست من ناراحت می شوند که شبشان را خراب کرده ام و نزدیک بوده هست و نیستشان را بغارت ببرم . کمی بعد از آنهم بیاد می آورند که این میتواند یک فرصت دوباره برای آنها باشد و از خوشحالی در حالیکه تنها در خیابان می دوند قهقهه میزنند. البته بعضیها هم بینابین اینها سیگاری روشن میکنند و پک های عمیقی به آن می زنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدانستم چه بگویم غافلگیر شده بودم . مرد دستش را دراز کرد و گفت : آقا اینها که گفتم از روی تجربه است .شما خوش شانس بودید که من امشب این خیابان را عوضی آمدم .البته من خیلی هم عوضی نیستم (چشمکی زد) منهم خوشحالم که شما رادیدم و یک چیزهایی را هم برای شما باقی گذاشتم .به امید دیدار دوباره. یک وقت دیگر و یک جای مناسبتر. بسردی دست او را فشردم و مرد همانطور که آمده بود با قدمهایی تند دور شد. چند لحظه بعد حتی صدای قدمهایش را نمی شنیدم.&lt;br /&gt;شب عجیبی بود . ولی هر چه بود خوشحال بودم که امشب نوبت هر که بوده نوبت من نبوده. یکجور خوشحالی موذیانه و زیر پوستی. دستهایم را در جیب پالتویم کردم تا سیگاری روشن کنم. اه... ازین پالتوها با جیبهای بزرگ متنفرم .آدم هیچوقت نمیتواند چیزی را که میخواهد در آنها پیدا کند. خیلی گشتم اما اثری نبود. از پاکت سیگار و فندک اثری نبود، از کیف پولم هم اثری نبود .همینطور از پولهایی که در برای اوقات  مبادا درجیب بغلم میگذاشتم ،اثری نبود.یخ کرده روی سکویی نشستم. مرگ ناکس جیب نه تمام جیبهایم را زده و هست و نیستم را بغارت برده بود. یک سیگار شکسته و یک چوب کبریت تنها چیزهای مانده در ته جیبم بود. مانده ی سیگار بدون فیلتر را بر لبهایم گذاشتم ، کبریت را بر دیوار کشیدم .با نور زردی روشن شد. پک عمیقی به سیگار زدم و راه افتادم.کمی که راه رفتم سرخوشی عجیبی به کله ام راه یافت.من هنوز زنده بودم و آن مردک ،مرگ ، هر که بود ، مرا بحال خودم گذاشته بود. هنوز زنده بودم.  از فکرعطر یک فنجان داغ قهوه به خنده افتادم. این چیزی بود که لازم داشتم ، قهوه ی داغ ، شروع به دویدن بسمت خانه کردم ، در حالیکه از فکر دیدار با این دو مرد خنده ام گرفته بود. قهقهه می زدم ،سینه ام ازهوای سرد پر و خالی می شد و ریه هایم میسوخت ، اما زندگی را با عطش مینوشیدم.     &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2701338160810494854?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2701338160810494854/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4652.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2701338160810494854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2701338160810494854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4652.html' title='یک داستان کوتاه پلیسی جنایی فلسفی عرفانی اقتصادی جغرافیایی ، سرشار از آنتی اکسیدان ها و مواد  آنتی دپرشن'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2528768127678438580</id><published>2010-05-26T15:00:00.003+04:30</published><updated>2010-05-26T15:19:10.303+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین ،رحیمی ، دکتری'/><title type='text'>دولت طناز</title><content type='html'>در جلسه ی دولت گفته شد بعلت جعلی تشخیص داده شدن مدرک تحصیلی دکترای آقای رحیمی . ازین پس دیگر از ایشان با لفظ دکتر یاد نشود.&lt;br /&gt;آقای دکتراحمدی نژاد ریاست جمهوری در همان جلسه فرمودند: آقای رحیمی این مدرک را بشکل تمرینی و با فتوشاپ تنها برای خودشان ساخته بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه گیری حوزوی : در دوره ی شاگردی و تمرین فتوشاپ ،رحیمی مدرک دکتری جعل میکند. خدا بداد روزی برسد که استاد فتوشاپ بشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توصیه ی ایمنی به ریاست دولت و باقی وزرا : تا مدرک  برای همه تون  جعل نکرده چند وقتی بفرستینش پابوس آقا شاید هوس فتوشاپ از سرش بیفته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2528768127678438580?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2528768127678438580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2528768127678438580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2528768127678438580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html' title='دولت طناز'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1336712783069549849</id><published>2010-05-23T17:07:00.002+04:30</published><updated>2010-05-23T17:11:15.598+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>در راستای طرح مبارزه با بد حجابی ( فراخوان وبلاگی -راز گل یاس)</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 19px; "&gt;ای گوهر برون فتاده از صدف عفاف، ای چاک سینه ات عیان شده میان لحاف! ای خواهر  ای جز جگر زده ،ای موههای تو رنگ شده و ژل زده !چاک مانتوی تو  موجب اغتشاش و ولوله است. مسبب بی کاری و رکود  ، تحریم  و زلزله است.ما در اوج رفاه اقتصادی هستیم ،از آزادی مطلق اجتماعی مستیم .نه خرابی ، نه تورم ؛ نه فساد ،نه بدی مانده است نه فقر و اعتیاد  .لیک تنها معظل این جامعه ، بد حجابی تو است ای آکله!مشکل ما ،درد ما از رنگ ماتیک تو است ، روپوش کوتاه و شال  و  چکمه ی شیک تو است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 19px; "&gt;آخر ای دختر چرا دایم تبرج می کنی؟ کون خود ر ا بر بسیجی های ما کج می کنی ؟ای عزیز ای خواهرم ای بد حجاب!عقده های این دل ما شد کباب. زینت زن عزت اوست ای صنم.عفتت را من خودم درجا خورم. هتک عفت ،عترتت ویران کند ،عترت و عفت تو را میزان کند. چادر تو اگر سیاه شود؛ رویت مثال قرص ماه شود.حجاب را از دلمه بیاموز، چشمه شدن را از تلمبه بیاموز.مستوره باش  پیچیده در بقچه ، ترگل و شاد و نجیب عین تربچه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 19px; "&gt;نیکو آن است که همیشه بوی گند عرق بدهی، نه آنکه پاشنه بلند بپوشی و صدای ترق ترق بدهی . نگو ، نخند ؛ نرو ، با غربیه منشین ، نیا ،نکن ، نخوان ،نخور ، نخواب ،چیزی نبین. فکر نکن این حرف ها  محدودیت است، زندگی مانند جلبک  مصونیت است. اگر که مردی مزاحم و هرزه است ،علاج بردن  زنها درون پرده است. مسلمین زود غسل واجب می شوند ،گوهر ناز تو را مردانه طالب می شوندمسلمانان کثیر التحریک باشند ، اگر نسوان قشنگ و شیک  باشند. مسلمانان مدام در صحنه هستند،به فکر  زنهای برهنه هستند .نجابت و پاکدامنی کار زن است. کار مرد فقط و فقط راست کردن است. آنجا که زنها آزاد و لختند فرنگ است ، آنها که مرد نیستند مایه ی ننگ است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 19px; "&gt;راز گل یاس دانی چیست ؟ نان بربری در کرباس دانی چیست؟ برای خودت یک کفن گشاد و زیبا بدوز ،حجاب  را از مادران سه دوچرخه سوار آمریکایی بیاموز .در پوشش برتر و چادر عفاف  که فرو شوی .در یک کلام مثل شیاف  در غلاف شوی . چهره ات به نور ایمان نور افکن  شود ؛ مشکلات مملکت از بیخ ریشه کن  شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 19px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1336712783069549849?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1336712783069549849/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_2675.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1336712783069549849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1336712783069549849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_2675.html' title='در راستای طرح مبارزه با بد حجابی ( فراخوان وبلاگی -راز گل یاس)'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2217540763886410601</id><published>2010-05-23T11:06:00.004+04:30</published><updated>2010-05-23T11:28:01.805+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خنگ خدا ، فارسی 1'/><title type='text'>دفاع از مظلوم از واجبات است.</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;من نمیدانم چرا هر وقت کسی می خواهد به چیزی گیر بدهد ، دیوار از این دیوار مردم ما کوتاهتر گیر نمی آورد. البته این آدمها راه و رسمش را هم خوب بلدند. اول یک سوزن خیاطی یا یک سوزن ته گردی پیدا می کنند و بخودشان می زنند بعد که آخ کوچکی گفتند ،آن وقت آن چیز بزرگشان را می آیند هل می دهند به این ملت. آخر انصاف هم خوب چیزیست ، من نمیدانم شما با این ملت پدرکشتگی دارید مگر ؟بله با شما هستم ،درست است با خود شما. بیخود اینور و آنور را نگاه نکنید.منظورم درست شما هستید.همین آقایون و خانمهایی که بعنوان منورالفکر هر غلطی خواستید می کنید بعدش هم حداکثر یک پوزش خواهی است دیگر. اما ملت اگر یکبار کاری انجام داد که بنظر شما اشتباه رسید آنوقت خدا بدادش برسد ، باید تا آقامحمد خان قاجار تاوانش را پس بدهد .من از این حیرانم که شما خلایق تخمتان را با جار و جنجال گذاشته اند ؟ نمیتوانید یک لحظه این مردم را در آرامش ببینید که دور هم نشسته اند و تخمه می شکنند و تلویزیون نگاه می کنند ،بالا غیرتا ،حتما برنامه باید کشت و کشتار و خون ریزی ، یا حداقل سقوط هواپیما بر روی یک مدرسه ،آنهم در حالیکه تمام محصلین بخاطر جشن تولد یکی از نوباوگان در یک کلاس ، آنهم باید حتما زیر بال هواپیمای در حال سقوط باشد تا تتمه ی این عزیزان که زنده در رفتند زیر چرخها له و لورده شوند، باشد تا خیال مبارکتان آسوده شود ؟ یا خبرهای کسالت آور کودتا و ضد کودتا و انقلاب و ضد انقلاب در بولیوی (که الحمدلله سالی 200-300 تا در آن رخ می دهد) گوش کنید تا فکر انقلابیتان آسوده بشود که امشب بی انقلاب سر به بالش نگذاشته اید ؟. نمی توانید مثل بچه ی آدم ،برای یکبار هم که شده دست از این گنده گوزیهایتان بردارید و از ملت خود یاد بگیرید تا بعدا دنبال آنها نیفتید و هوار هوار نکنید که ای داد ما جامعه ی خودمان را نشناخته بودیم ؟ بابا سکتاریسم هم حدی دارد به والله.من میدانم که حالا توی دلتان دارید به من میخندید و پیش خودتان میگویید که این خنگ خدا دوباره منبر مفت گیر آورده .والله و بالله اینجور نیست. آقایان درسهای اخلاق را که فقط در کتابها، آنهم فقط کتابهای شما ننوشته اند که.همین تلویزیون ، همین کانالی که تازه درآمده ، همین که مردم ما چشمشان که بهش افتاد انگاری دوا درمان همه ی درد هایشان را پیدا کرده اند. همین کانالی که مردم با آن عاشق می شوند و باقی قضایا. همین کانال مگر چه چیزش بد است ؟حرف بد می زند ؟ کدام یکی آن بد است ؟ این بد است که یک ضعیفه ی مطلقه که شوهرش از دار دنیا برایش فقط یک خانه  5 هکتاری گذاشته و یک اسطبل  و یک کلفت ، بیاید و همت کند و از راه آشپزی و با  درست کردن  و فروختن کیک فنجانی یزدی در سر چهار راهها و به شرکتهای غذایی هچی ندار ، همه ی هزینه های یک خانه به آن بی در و پیکری که عین کاروانسرا  هر یابویی از ننه اش قهر می کند یکجورایی سروکله اش  آندجا پیدایش می شود و  فکر این زن دست تنگ را نمیکند  از یکطرف  و خرج یک  خانواده با دوتا بچه ی دانشگاه آزادی  با  و یک مادر علیل را بدهد ؟.ها ؟ این بد است ؟بد است که خانمهای ما یاد بگیرند که دست به کمالاتشان را پرورش بدهند که در روز تنگی دستشان را بگیرد ؟. یا بد است راجع به سرطان پستان که اینقدر در بین زنان ما شایع است چیز یاد مردم بدهد تا زنهای ما بفهمند که میتوان بعد از بریدن پستان پروتز کرد و همچنان سینه های شق و رق داشت که انهو انگار نه سرطانی بوده نه چیزی ؟ این بد است که اینجور به مردم آموزش بدهد ؟ این بد است که به دخترهای ما بگوید که با نامحرم بیرون نروید و خلوت نکنید و مواد افیونی نکشید چون ممکن است مثل زهره از شما فیلم بگیرند و شما هم از خانه فرار کنید و بروید خانه ی عفاف کرج و هزار جور بلا سر شما بیاید خدای نکرده ؟ نه تو را خدا اینها بد است ؟.کدامیک از اینها تربیت غلط است ؟ مگر نه آنکه بعلت بالا رفتن سن ازدواج ،ما فعلا کلی دختر سن بالای روی دست بابا مانده داریم ؟خب اگر این کانال بیاید و در قالب جرونیمو جوانهای ما را تشویق به ازدواج و تشکیل کانون گرم خانواده بکند بد است ؟اینجوری خوبست یا آنکه مثل پسران لوپه هر روز با یک دختر باشند و خیک یکی را بالا بیاورند ؟الحمدولله که این کانال نه تنها نمونه ی زنهای جوان شریر که میخواهند پول پیرمردهای زبان بسته را بکمک فاسق خود بالا بکشند را نشان می دهد ، بلکه به معنویات هم پرداخته و با انتقال روح آن بدبخت فلکزده به سالوادور ،آن جوان رعنا که خداوند برای پدر مادرش نگهش دارد، به بیننده می آموزد که زندگی فقط مادیات نیست و هر عمل بدی آخرت آدم را در این دنیا و آن دنیا به آتش می کشد. براستی که این تصاویر بتنهایی با داستان راستان برابری می کند. بنده خودم چند نفر جوان را در همسایگی دیده ام که از دیدن این سریال متنبه شده اند و دست از سر زنان عفیفه ی صاحب مال و جمال برداشته اند و درب جهنم را بر روی خود بسته اند. آیا اینها تمام مضرات است ؟. اینکه می آید و در طی تنها یک سریال چند قسمتی مردم را با خانواده ی جیانی که مظهر تهاجم فرهنگ منحط غرب هستند آشنا می کند کار بدیست ؟ والله که اگر یک سازمان نظر سنجی مستقل وجود داشت تمام شما منورالفکرها آه و لعنت مردم را می دیدید که از دست این سلیطه ی عفریته به آسمان می رسد.تنها اشکالی که میتوان به این تلویزیون گرفت ،کمی تا قسمتی عریان بودن بعضی هنرپیشگان است که انشاءالله اگر این سریالها را آقای ضرغامی خودمان بخرد و دوباره برای این امت بیدار پخش کند ، یک فکری هم برای آن می شود. البته من به تازگی دیده ام که برای ایام فاطمیه هم حفظ شعائر کرده و از آهنگها ی غربی خود و کم کرده و صحنه های ماچ دار را هم که بالکل حذف نموده اند. حالا با اینهمه مزایا که دانه دانه شمردم ، آن وقت شما بیایید هی ایراد بنی اسرائیلی بگیرید که چرا اینجایش اینجور است و آنجایش آنجور. بخدا که آدمهایی مثل شما نوبر است والله. تا دیر نشده بروید و کمی فکر اصلاح کار خودتان باشید ، بگذارید این مردم هم نفس راحتی بکشند، ما هم فارسی وانمان را ببینیم. &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;خنگ خدا اول خرداد 89&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2217540763886410601?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2217540763886410601/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_5655.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2217540763886410601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2217540763886410601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_5655.html' title='دفاع از مظلوم از واجبات است.'/><author><name>خنگ خدا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16210457939945303934</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8373528683953957151</id><published>2010-05-23T09:14:00.002+04:30</published><updated>2010-05-23T09:19:37.076+04:30</updated><title type='text'>کیبورد</title><content type='html'>خاک تو سر ترین مردان&lt;br /&gt;آنهایی هستند که می خواهند با کیبورد به اتاق خواب برسند!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;به خدا!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8373528683953957151?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8373528683953957151/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8373528683953957151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8373528683953957151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html' title='کیبورد'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-672423247916786465</id><published>2010-05-21T18:56:00.002+04:30</published><updated>2010-05-21T19:00:25.213+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین ، اکثریت خاموش'/><title type='text'>از آن سوی شیشه های مه گرفته - بخش 2 : اکثریت خاموش</title><content type='html'>مادر جان بیا اینور ، اونطرف انگار شلوغ شده.&lt;br /&gt;مادر بزرگ ما هم بریم ببینیم چه خبره!&lt;br /&gt;- نه مادر ، الانه خودشون میرسن اینجا ، تو همینجا پشت این نرده ها بایست. از همینجا نگاه میکنیم.&lt;br /&gt;- مادر بزرگ نگاه کن ، چند تا از بچه های محل هم توشون هستن.&lt;br /&gt;- آره مادر ،اونها کله خرند ،بچه هستند گول خوردند.ما که نباید ساده گول بخوریم. اینا رحمشون نمیاد.&lt;br /&gt;-مادر بزرگ نگاه بکن ، اون خانومه رو دارند با باتون میزنند تو سرش.&lt;br /&gt;- خب بی صاحابه دیگه . کسی نیست بگه آخه زن تو رو چه به این الم شنگه ها. مردت کجاس الانه ؟&lt;br /&gt;-مادر بزرگ چرا اینوریا همه چی دارند اما اونوریها فقط سنگ میندازند ؟&lt;br /&gt;- پسر جان تا دنیا بوده همین بوده . یکی همه چی داره ، میزنه تو سر اونکه هیچی نداره.&lt;br /&gt;- خب ما هم که هیچی نداریم ، بریم قاطی اونها!&lt;br /&gt;- نه ننه ، اینها کار سیاسته ، مبادا بری تو این دار و دسته ها .&lt;br /&gt;- واسه چی ؟&lt;br /&gt;- مادر تو جوونی ما هم ازین سرو صداها بود. هر روزی یکی یه بیرق درست میکرد ، یه عده میومدند زیرش سینه میزدند.بعد اگه به آلاف اولوفی می رسیدند ، همون جوونها اولین کس هایی بودند که عین مرغ قربونی سرشون رو میبریدند.&lt;br /&gt;- مادر بزرگ شما هم رفتید تو این شلوغیها ؟&lt;br /&gt;- نه مادر ، ننه ات میگفت اگه همین صنار و سی شاهی هم میاد تو سفره مون از برکت شاهه . میترسید اسممون را بنویسند بعدش مستمری آقا جون را قطع کنند ، انگ سیاسی بهش بزنند!!.&lt;br /&gt;- پس چکار میکردید ؟&lt;br /&gt;-هیچی مادر ، از بالای پشت بومها نگاه میکردیم که این دسته ها چطور تو سر و کول هم میزنند.ما کاری نمیکردیم.همینجوری ساکت بودیم.&lt;br /&gt;- چرا آخه ؟ یعنی نمیخواستین وضعتون بهتر ازینها بشه ؟&lt;br /&gt;- چرا مادر میخواستیم ، اما نمیرزید الانه آقات تخت سینه ی قبرستون خوابیده باشه. اینها خودشون میدونند و خودشون ، از پس هم بر میان.&lt;br /&gt;- میگن یه طرفشون سیده ، پارچه ی سبز دستشونه .&lt;br /&gt;- مادر این کارا هم کلک سیاسته . سیاست نه سید سرش میشه نه عامی .اینها اینجوری تو خیابون همدیگه رو لت و پار میکنند.اونوقتی رئیس روئساشون پنهونی میشینند با هم معامله میکنند . سر اینها بی کلاه میمونه و همیشه همینجور بوده.&lt;br /&gt;- مادر بزرگ پس چه کار باید بکنیم ؟ خودت میگی که زندگی هر روز مشکلتر میشه .&lt;br /&gt;- چه میدونم والله ، بالاخره دنیا که بیصاحب نیست . یه روز آقا میاد خودش همه چی رو سر و سامون میده.&lt;br /&gt;- مادر بزرگ ما هیچ کاری برای کمکش نباید بکنیم ؟&lt;br /&gt;- نه مادر ،اون خودش میدونه چکار کنه .تو هم قاطی این شلوغیها نشو شاید موقع ظهور بودی ، ساق و سلامت دیدیش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنطرف خیابان گاردیها با گاز اشک آور و باتون به دسته ی مقابل یورش آوردند. هوا تلخ شده بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-672423247916786465?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/672423247916786465/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/2.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/672423247916786465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/672423247916786465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/2.html' title='از آن سوی شیشه های مه گرفته - بخش 2 : اکثریت خاموش'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7546123135232726195</id><published>2010-05-21T17:42:00.000+04:30</published><updated>2010-05-21T17:44:08.769+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین ،بلاهت'/><title type='text'>کلمات قصار 6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شاخصهای بلاهت در جامعه ما : 1-اعتقاد به دولت دهم 2- تماشای فارسی 1&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7546123135232726195?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7546123135232726195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/6.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7546123135232726195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7546123135232726195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/6.html' title='کلمات قصار 6'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4693003799565459980</id><published>2010-05-21T17:34:00.000+04:30</published><updated>2010-05-21T17:40:15.964+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>گلایه ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;من ندانم كه تو از كجا شدي بخواب من&lt;br /&gt;من ندانم كه تو از كجا شدي سراب من&lt;br /&gt;من ندانم ز چه رو دلم شده خراب تو&lt;br /&gt;من ندانم كه تو ازكجا شدي خراب من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه از وعده ي ديدار بگفتي بس نيست&lt;br /&gt;هر چه از آن دل بيمار بگفتي بس نيست&lt;br /&gt;هرچه ازبخت بد و پچ پچ چشمان فضول&lt;br /&gt;هرچه ازطالع بيدار بگفتي بس نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو نگفتي خوشي ما به دلم كوفت شده&lt;br /&gt;حرفهاي در و همسايه كه سركوفت شده&lt;br /&gt;کلبه ی عشق کنون خاطره ای در شب و مه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;خالي از خاطره ی آنكه به در كوفت شده &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4693003799565459980?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4693003799565459980/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_21.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4693003799565459980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4693003799565459980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_21.html' title='گلایه ها'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2445196265148865455</id><published>2010-05-20T19:18:00.000+04:30</published><updated>2010-05-20T19:18:06.606+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>حوریان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با حوریان در جنگم که مرا وعده ی حوریان داده اند به بهشت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; "&amp;nbsp; از اشعار پراکنده ی مامور گشت ارشاد " &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2445196265148865455?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2445196265148865455/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_20.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2445196265148865455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2445196265148865455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_20.html' title='حوریان'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1880165459180572662</id><published>2010-05-19T00:18:00.002+04:30</published><updated>2010-05-19T01:10:30.935+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='HRG'/><title type='text'>رب سكع</title><content type='html'>يليخ يب يراك رواب نك ، هك يتسشن يراد نيا هلمج ور ينوخيم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ . ن: خيلي دلت ميخواد بفهمي چي نوشته شده ؛ هر كلمه رو برعكس بخون.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1880165459180572662?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1880165459180572662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1880165459180572662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1880165459180572662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_19.html' title='رب سكع'/><author><name>HRG</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06832349813953572558</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_0YA_apTO1d0/SpVNZsmQcWI/AAAAAAAAAAg/mzkmNigdjD0/S220/DSC00696.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3501828329842868272</id><published>2010-05-18T23:09:00.000+04:30</published><updated>2010-05-18T23:09:21.984+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>شمار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سبز : ما بی شمارانیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبز لجنی : ما&amp;nbsp; " بی شماره&amp;nbsp; " گانیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیاه : ما بی شما ، می رانیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3501828329842868272?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3501828329842868272/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4849.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3501828329842868272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3501828329842868272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4849.html' title='شمار'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7714255618428009237</id><published>2010-05-18T15:34:00.002+04:30</published><updated>2010-05-18T15:41:45.937+04:30</updated><title type='text'>مجلس شورای اسلامی</title><content type='html'>درخواست 175 تن از نمايندگان اصولگرای مجلس هشتم برای تسريع دستگیری و محاکمه ی سران فتنه و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمايت 234 نماينده مجلس از بيانيه تهران در خصوص تبادل سوخت هسته‌اي و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخالفت مجلس اصولگرا با تحقیق و تفحص از بازداشتگاه‌های کشور &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا که به چنین مجلس و بر کّر و فرّش باید...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7714255618428009237?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7714255618428009237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4513.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7714255618428009237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7714255618428009237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4513.html' title='مجلس شورای اسلامی'/><author><name>ario</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15738961758929343635</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8015715864359192492</id><published>2010-05-18T09:59:00.002+04:30</published><updated>2010-05-18T10:05:32.226+04:30</updated><title type='text'>خانه دوست کجاست؟!</title><content type='html'>کدامیک دوست ترن؟!&lt;br /&gt;- اونایی که صاف تو چشتون نگاه می کنن و بهتون دروغ میگن&lt;br /&gt;- یا اونایی که نمی تونن صاف تو چشتون نگاه کنن و از پشت خنجر می زنن!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8015715864359192492?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8015715864359192492/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8015715864359192492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8015715864359192492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html' title='خانه دوست کجاست؟!'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1041054447386708052</id><published>2010-05-17T23:10:00.001+04:30</published><updated>2010-05-17T23:12:38.149+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>کلمات قصار5</title><content type='html'>با خرها بهتر از کله خرها می شود کنار آمد .D:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1041054447386708052?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1041054447386708052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/5.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1041054447386708052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1041054447386708052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/5.html' title='کلمات قصار5'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-885814419321504298</id><published>2010-05-16T14:32:00.001+04:30</published><updated>2010-05-16T14:38:17.587+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>رباعی</title><content type='html'>&lt;strong&gt;تو چون نان و پنیر صبح و شامی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چو شیرین چایی اندر تلخکامی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حدیث آب سردی و لب خشک&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خمار مستی و یک درد جامی&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-885814419321504298?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/885814419321504298/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_16.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/885814419321504298'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/885814419321504298'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_16.html' title='رباعی'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4059340750100849083</id><published>2010-05-14T21:43:00.002+04:30</published><updated>2010-05-14T21:48:11.281+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین ،دگماتیزم'/><title type='text'>کلمات قصار4- از کماجدون سیاست</title><content type='html'>آدمهای دگم ، بدون یافتن دگم جدید،هرگز دگم قدیمی خود را رها نمی کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4059340750100849083?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4059340750100849083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/4.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4059340750100849083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4059340750100849083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/4.html' title='کلمات قصار4- از کماجدون سیاست'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7385730972879281880</id><published>2010-05-14T18:31:00.000+04:30</published><updated>2010-05-14T18:31:02.061+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>وصول طلب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;اون : واسه ی یه کارخونه با پونصد تا کارگر یه فیلم خبری ساختم ، یک وهشتصد&lt;br /&gt;یه میلیونشو دادن ، واسه ی بقیه اش هی امروزو فردا می کنن...&lt;br /&gt;رئیسه میگه بیا جای بقیه اش ، ترتیب منو بده...&lt;br /&gt;من : خب ، برو بده&lt;br /&gt;اون : دنبال کاندومم برم،&amp;nbsp; بدم .&lt;br /&gt;من : کاندوم نمی خواد ، بذار ایدز بگیره&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7385730972879281880?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7385730972879281880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_2182.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7385730972879281880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7385730972879281880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_2182.html' title='وصول طلب'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6628599751088655352</id><published>2010-05-14T07:13:00.000+04:30</published><updated>2010-05-14T07:13:16.304+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چگونه بر این روز بر آمده از دل سیاهیهای شب&amp;nbsp; ، دل بندم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که دمی دیگر&lt;br /&gt;در کام شبی تیره تر ، فرو خواهد رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6628599751088655352?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6628599751088655352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6628599751088655352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6628599751088655352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1120211097650849858</id><published>2010-05-12T23:01:00.000+04:30</published><updated>2010-05-12T23:01:46.971+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>آرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; پاموکه&amp;nbsp; گذاشتم از پله برقی کف ایستگاه ، یه آن حس کردم جهت قطار اشتباهه . میره خلاف جهت مسیری که می خوام برم .آدمای زیادی نشسته و یه لنگه پا توی ایستگاه منتظر قطار بودند ، اما حس اینکه از کسی بپرسم نبود . تابلوهام چیزی رو نمی رسوند . خسته بودم و بشدت گرسنه ... هر کار کردم دهنم وا نشد از کسی جهت قطارو بپرسم . گفتم خب قطار اومد سوار میشم ، یه ایستگاه که جلو بره می فهمم&amp;nbsp; درسته یا نه ..!&amp;nbsp; اما بعدش هول ورم داشت که نکنه اصلا خطو اشتباهی گرفتم و باید با یه قطار دیگه برم ...دیگه خیلی بد میشد اگه قطارم اشتباه بود . سکوت نسبی بر ایستگاه حاکم بود ، همه سرشون تو لاک خودشون بود ، منم انگار دهنم با آرد پرشده بود ، قطار اومد و من سوار شدم بدون اینکه از کسی چیزی بپرسم ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1120211097650849858?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1120211097650849858/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_3213.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1120211097650849858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1120211097650849858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_3213.html' title='آرد'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2426636895841251206</id><published>2010-05-12T12:54:00.002+04:30</published><updated>2010-05-12T13:18:06.488+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>تقصیر من نیست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زنگ زد که مامان رو بردن بیمارستان. دیشب دل دردش شدید شد اونجا نگهش داشتن خودتو برسون. صداش می لرزید.وقتی  دکتر که جواب آزمایش دستش بود  پیچید تو راهرو هیچ کی دل جلو رفتن و شنیدن خبر را نداشت. بابام گفت تو برو .این اصطلاحای پزشکی رو من نمی دونم. می ترسید. همون ترسی که همه ی ما از مواجه شدن با حقیقت داریم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دکتر خونسرد نگام کرد و گفت : مادرت سرطان داره. پیشرفته هم هست . یک غده ی هفت سانتی  و راهشو کشید رفت.احساس کردم تمام خون از توی سرم دوید کف پام و الان با سر میخورم کف راهروی سرد و سرامیکی راهروی بیمارستان ، اشک خیلی بعد تر اومد. نباید گریه می کردم. اون طرف تر خواهر و پدرم چشمشان به من بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تا مدتها از اون دکتر که یک جورایی هم آشنا بود متنفر بودم . از بی تفاوتی اش ، از اینکه حتی اجازه نداد بشینم و خبر بد رو اونجوری تو صورتم تف کرد.انگار تقصیر او بود که مادرم بیمار شده بود . چهره ی سرد و پیرش وقتی که خبر را می داد بیشتر از کل داستان های  دردناک بعد این ماجرا تو ذهنم مونده..مدتها بعد فهمیدم که مشکل من دکتر نبود. خبر بود. اون خبر هرجور که به من داده می شد ترس و وحشت و مرگ را به یادم می آورد. بعد تر فهمیدم که تیغ حاذق اون جراح مادرم را نجات داده و با مهارت و مهر آن غده را بیرون آورده و مادرم را شفا بخشیده و  نفرت من خیلی غیر منصفانه بوده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نتیجه اخلاقی: این روزها وقتی بر سر جنبش سبز ، موانع بر سر راه آن و خطرات پیش رو با  هرکسی صحبت می کنم  از من متنفر می شود یاد این ماجرای قدیمی می افتم.من جنس این نفرت را می شناسم و درک می کنم.اما باور بفرمایید تقصیر من نیست!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2426636895841251206?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2426636895841251206/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_12.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2426636895841251206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2426636895841251206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_12.html' title='تقصیر من نیست'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1107048198715632300</id><published>2010-05-11T19:00:00.000+04:30</published><updated>2010-05-11T19:00:46.864+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>زندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;زندگی مثل بازجویی می مونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون یک ریز سوال می کنه&lt;br /&gt;تو هم جوابای نادرست و خلق الساعه بهش می دی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1107048198715632300?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1107048198715632300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_5673.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1107048198715632300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1107048198715632300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_5673.html' title='زندگی'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8122557052651690945</id><published>2010-05-11T00:50:00.003+04:30</published><updated>2010-05-11T01:00:40.687+04:30</updated><title type='text'>امانت خدا</title><content type='html'>وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت ومکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران وعاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان و روزهای۲۵ و۳۰ خرداد و عاشورای حسینی می گذرند و پرونده های فساد های بزرگ را باز نشده می بندند و به صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد ، ماه آگاهی وحق جویی پنج نفر را با حواشی تردید بر انگیز به چوبه های دار می سپارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قسمتی از بیانیه بود.&lt;br /&gt;یادآور اون شعر دوران انتخابات هست&lt;br /&gt;شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی&lt;br /&gt;مردی از خویش برون آید و کاری بکند&lt;br /&gt;آنروزها باوری به این بیت نداشتم&lt;br /&gt;اما امروز حس میکنم او  همان "امانت خدا" ست برای روز مبادای سرزمین من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا شاید با نگاه حقیفی تر آفریده ی نیازهای جامعه ای است بالغ و مترقی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8122557052651690945?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8122557052651690945/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8122557052651690945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8122557052651690945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title='امانت خدا'/><author><name>ario</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15738961758929343635</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-282742718067793961</id><published>2010-05-10T15:24:00.004+04:30</published><updated>2010-05-11T23:38:16.345+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>از داستانهای جنوبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تا غروب ساعتی مانده بود،باد گرم به سطح آب که میخورد تر میشد و خنکای خود راکمی پایین تر از رودخانه در بین شاخه های نخلستان تقسیم میکرد.چند پسر بچه لب شط با قلابهایی با نخ پلاستیکی به نی منتظر ماهیهایی بودند که به طعمه شان نک بزند.لاغر و دراز بودند با چهره هایی سیه چرده ،تنبانهای بلند با گلهای قرمز آتشی که روزی نشان ازپارچه ی ملحفه و پرده داشت تنها حفاظ آنها در مقابل آفتاب تابستان بود.آب آرام بود و تنها گهگاه چند حباب که قلقل کنان به سطح می آمد حضور ماهیها را در همان نزدیکی نشان می داد.پسرها گرم صحبت بودند و کمترکسی به قلابها توجه میکرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- میگوم کیتون تا حالا رفته خونه ی عبد اینا ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- ها مگه چه خبره ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- میگن بووای عبد ا کنار کسره یه عبیدالمای گرفته. تنش سیاه سیاهه مثه شو. فقط دندوناش وختی میخنده سفیدی میزنه تو صورتش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- راس میگی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- ها به جون آقام راس میگوم ، موسی تو هم خو شنفتی ، بهشون بگو.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;موسی که از بقیه ریز جثه تر بود و دائم با دستش پشه های دور و بر را میپراند، نگاهی به ممدو انداخت ،بعد سرش را با غرور بلند کرد و گفت : آ په چی که راس میگه ! آقام میگه ای عبیدالمای که گرفته ن زبون مانه بلد نیس ، به زبون سواحلی حرف میزنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ممدو پرشورتر دنباله ی حرف موسی را گرفت : تازه معلوم نیس اصلا مرده یا زن ، ای جلوش هیچ چی نداره ، بووای عبد گفته : حیف اگه نر یا ماده بود یکی دیگه هم میگرفت ازش تخم کشی میکرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عبدالله که میانه اندام بود و کمی کمتر از بقیه به سیاهی میزد با چشمهای گشاد شده از فرط تعجب پرسید : خو به چه درد میخورن اینا، که ای دفه تخماشونم بکشی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ممدو گفت : خنگ خدا ، تخماشونه که نمیان بکشن ، یعنی ازشون بچه درس کنی . میدونی اگه ده تاشونه داشته باشی یعنی چی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عبدالله که هنوز در هضم جریان تخم کشی مانده بود سری تکان داد و پرسید : هــا ؟ نه ؟. خو یعنی چی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ممدو زبانش را دور لبهایش مالید و با لحنی که گویا تنها اوست که ازین راز خبر دارد با لحنی مرموزانه گفت : یعنی اینکه دیگه تا آخر عمر نمیخواد کار کنی ، لنگت دراز کن تو سایه بشین .اینا خودشون مثه نوکر خدمتت میکنن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;موسی که این جریان بد جوری غلغلکش میداد و دوست داشت که هرچه سریعتر دانسته هایش را به رخ دیگران بکشد ، دستهایش را بهم مالید و گفت: ماهیگیری میکنن برات ،آفتابه لگن میارن برات دستهاته بشوری ، وختی خسته شدی از خوسیدن تو سایه ، میان مشت و مالت میدن،تو تابستون آب میریزن رو پیش های جلو خونه ت تا باد که میاد خنکت بشه. آقام میگه یه چیزائیم بلدن که عقل آدما بهش نمیرسه ، اگه صاحابشون باشی یه چش بهم زدن میتونن ببرنت آبادان یا خرمشهر ،قبل ناهارم برت گردونن اهواز.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ممدو به دهان بازمانده ی بقیه نگاه کرد و گفت : هــا ، په چی !! . اما اگه غریبه نزدیکشون بره ، عین سگ کل اسمال میپرن بهش و هر جور شده آدمو میبرن لب آب تا غرقش کنن. وقتی هم اسیر آدم شدن برا خونه و زندگیشون که تو شطه ،هر غروبی میشینن فایز میخونن و گریه میکنن.بعضیهاشونم قرآن بلدن ، اما یه جور عربی میخونن که ما حالیمون نمیشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;موسی وسط حرف ممدو پرید و گفت : آقای عبد اینا پریشو که رفتن تورشونه جمع کنن دیدن که ای عبید المای افتاده تو تور ، هر چی زور داشتن زدن که تور بکشن تو بلم، نشده .همونطوری بلمشونه آوردن ساحل ، آدم سیاهه هم هی التماس میکرده که ولش کنن، اما اینا گوش نکردن. بهشون گفته اگه ولم کنین از ته ته های شط الماس میارم بهتون میدم که هر یکیش هزارتومن بیارزه ، اما باز گوش نکردن ، آمو همی عبدالله هم که باشون بوده بهشون گفته : ای تخم حروم میخواد ما ولش کنیم ، اونوقت نشونی بلم مانه خو میدونه ،یه شو ناغافلی چپمون میکنه تو رودخونه و هر یکیمونه یه جا میکشه زیر آب. بهتره همینجا کلکش رو بکنیم و پای همین نخلها چالش کنیم . از قدیم ، همه میدونند که عبیدالمای بیرون آب نمیاد .او وقتی او هم برای اینکه نکشنش حاضر شده یکی از سحرهاش رو به اونها یاد بده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عبدالله که خوشحال شده بود که عمویش هم در این ماجرای هیجان انگیز نقش داشته ، با دست کش شلوارش را بالاتر کشید و هیجان زده پرسید : خو او وقتی چی بهشون یاد داده ؟ موسی گفت بهشون یه کاری یاد داده که هر وقت بکنن هرچی بخوان از غیب براشون میارن ، غذا میارن، پول میارن ، طلا میارن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همه ی بچه ها ، هاج و واج ازین حرف موسی که با وجود سن کمش، بلد بود که یک اتفاق را چطوری کش بدهد تا همه ی شنونده ها برای شنیدن مابقی آن جانشان بالا بیاید و حاضر به هر جور خایمالی بشوند، یکصدا پرسیدند : تو هم بلدی ؟ موسی با نگاهی پر از غرور گفت : اولش نخواستن به مو بگن ، اما مو قایمکی دیدم که سحرش چه جوریه .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ممدو که خود شروع کننده ی داستان بود ،اما فکرنمیکرد که شنیده هایش به اینجور جاهای جادویی هم برسد مشتاقتر از همه پرسید : میتونی به ما هم یاد بدی ؟ پوکیدیم از بس الکی دم شط واسادیم ،نه ماهی گرفتیم نه هیچ چی ، شکممون هم داره غرغرمیکنه مردیم از گرسنه ای.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خورشید داشت کم کمک مینشست و نور زرد آن بر روی رودخانه پاشیده شده بود. حالا شط تبدیل به رودی از طلا ی مذاب شده بود . حرکت موجهای کوچک و سایه های لابلای آن در کنار حرکت باد در میان نخلستان ،صدای فایزخوانی از دور، فضای وهم انگیز حاشیه رودخانه را بیشتر میکرد، شاید اگر شما هم آنجا بودید قسم میخوردید که سرهای سیاهی را دیده اید که از میان جریان طلایی آب رودخانه گهگاه از آب بالا میامده و پسرها رامینگریسته اند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;موسی گفت : مو فقط سحر غذاشو یاد گرفتم ،اما نباس به کسی بگین ، اگه باد بگوش آدم آبیها برسونه که یه غریبه از طلسم اونا استفاده کرده ، خدا بداد همه مون برسه از مو گرفته تا شما، باهس قسم بخورین . همه با حرکت سرقسم دستجمعی را تائید کردند. موسی دستش را بحالت مشت گره کرده ای جلو آورد و گفت : همه خوب به دست مو نگاه کنین ، مبادا حواستون پرت بشه وگرنه سحرش باطل میشه. مدتی زیر لب چیزهایی گفت . همه برای دیدن غذاهایی که قرار بود با سحر عبیدالمای جلوی آنها ظاهر بشود شکمشان به قار و قور افتاده بود و آب دهانشان را قورت میدادند. چند ثانیه ، به اندازه ی یک سال ،گذشت . تا اینکه صدای موسی موسی یکباره درآمد : آها ،حالا میاد ،حالا میاد ، آها ،اومد ،اومد ، بیاین بخورید. در سایه روشن غروب پسرها به مشت موسی خیره مانده بودند ،کسی پلک نمیجنباند مبادا که غذاهای غیبی دوباره غیب شود ،اما چیزی دیده نمی شد. دست آخر صبر ممدو که از همه گرسنه تر بود سر آمد و رو به موسی کرد و گفت : اینجا که چیزی نیست ؟ پ چی رو بخوریم ؟ موسی تکانی به دستش داد و از میان انگشتان گره کرده اش شستش را بیرون آورد و گفت ..ون گشادها ، ایناها ، اینو بخورید. بعد مثل فنر از جایش بلند شد و پا به فرار گذاشت.همه مات و متحیر و بهت زده برجای مانده بودند.کسی تکان نمیخورد، حتی دیگر صدای قار و قور شکمی هم در نمی آمد .میترسیدند که سحر عبیدالمای از هم بپاشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در لجظات واپسین غروب ، آفتاب از میان نخلها پسرانی به رنگ شب با تنبانهای با گلهای قرمز آتشی را دنبال میکرد که پرسرو صدا در پی پسرکی نحیف می دویدند ،همراه غوغای جیک و جیک گنجشکها در لابلای شاخه ها، قهقه ای کودکانه نخلستان را پر کرده بود. کمی دورتر چند سایه ی سیاه با تعجب و از روی کنجکاوی سر از آب بیرون آورده بودند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اردیبهشت 89&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;----------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عبیدالمای : موجودی افسانه ای که بنابر باور بومیان، سیاه پوستی است در آبهای رودخانه ها زندگی میکند و ملاحان و شناگران را به اعماق آبها میکشد و غرق میسازد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شط : رودخانه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بلم : قایق&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیش : شاخه پربرگ درخت نخل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آمو : عمو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زبان سواحلی : زبان مربوط به sawahil&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-282742718067793961?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/282742718067793961/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_10.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/282742718067793961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/282742718067793961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_10.html' title='از داستانهای جنوبی'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1203252957528886083</id><published>2010-05-09T05:51:00.003+04:30</published><updated>2010-05-09T06:54:27.589+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>Animal instinct</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کفشم پاره شده از بس خیابون ها را پیاده گز کرده ام. لطف می کند با من می آد خرید. توی هر مغازه ای که می ریم می پره یکی از این شلوارک های جین کوتاه کوتاه که مد شده و پای همه است بر می دارد و اصرار می کند که منم بخرم. میگم بابا سن و سال من از این حرفها گذشته. بعدشم من یک زن مسلمونم. من تو عمرم  از این بی ناموسی ها نکردم و همچین چیزی نپوشیدم. کوتاه نمی آد. اصرار می کند ، میگه فقط وقتی با منی بپوش. نگاه می کنم می بینم همه اش 5 دلاره. برای اینکه خفه شود می خرمش و  همانجا می پوشمش. از خوشحالی چشش برق می زند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی بار اون غذا سفارش می ده  من مشروب. مرد مستی که الکل از مساماتش بیرون می زند می آد جلو و می پرسد تنهایی؟ اشاره می کنم به یک موجود دو متری که اون طرف تر داره استیک سفارش میده. اما یارو بازم ور می زند.  صدای موسیقی بلند است ومن نصف حرفهاش را نمی شنوم باقی اش را هم  بخاطر لهجه ی غلیظ ازی اش نمی فهمم رامو می کشم و مکالمه رو قطع می کنم .براش تعریف می کنم  که این اولین باری است که کسی توی بار مزاحمم شده می خندد که بخاطر این شلوارک است.یک گوشه می شینیم و آبجو می خوریم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند تا نره خر میان میز بغلی می نشینند. وقتی همراه دو متری من می رود دستشویی  ( از خواص آبجو ) یکی شان تلو تلو خوران می آد جلو  : خواستم بدونی این مردی که با هاته خیلی خوشبخته. ..موزیک ....اگر تنها بودی ... بازحرفهاش تو صدای موزیک گم می شود ..می دونی من از اون مردها نیستم که وسط یک زوج خوشبخت بیام ...موزیک ....اما خیلیها این کار رو می کنن عسل ...موزیک ..میخوام برات یک آهنگ بخونم ....موزیک..من واسه هر کسی نمی خونم !&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هاج و واج نگاه می کنم. همین موقع او هم بر می گردد و این صحنه را می بیند. می زند پشتم که بیا بریم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بیرون توی خیابون باز هوس آبجو می کنیم. توی  این یکی بار پر از آدم است. می گوید نمی خواهم باز کسی مزاحمت بشه  تو همین جا وایسا من میرم تو .گوشه خیابون وایسادم که یک ماشین رد می شود و چند تا مرد ترک یا عرب سرشان را بیرون می آورند و هوار می کشند و چراغ می زنند. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; با دو تا آبجو به سرعت می دود به سمت من.ماشین بوق بوق کنان دور می شود. کلی عذر خواهی می کند. می گوید واقعا نباید اصرار می کرد که من این شورت کوتاه را بخرم و خیلی احمق است. به شوخی می گم شک نکن . اما پنج دلارش را  ازت می گیرم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;نتیجه گیری غیر اخلاقی : &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt;ما قبل از اینکه زن یا مرد باشیم انسانیم و قبل از آنکه انسان باشیم حیوانیم.  رفتارهای حیوانی ما با  تفکر ، منطق ، دین ،اخلاق ، پلیس و ترس از مجازات  مهار می شود اما از بین نمی رود.  مثل آتش زیر خاکستر بر جا می ماند و اگر بنزین رویش بریزی شعله ور می شود. در یک جامعه ی باز تر آستانه ی تحریک  شورتی است که از کوتاهی به هیچ رسیده است در یک جامعه  ی بسته تر گوشه ی چادری است که باد داده شده است. در یک جامعه ی قانون مند و حامی حقوق زن، مرد است که محکوم می شود یا بخاطر رفتارش عذر می خواهد در یک جامعه ی مرد سالار زن است که پتیاره نامیده می شود و محکوم می شود که مرد را تحریک کرده است. اصل همان است  کنش ها متفاوت است. ما انسانها زیادی خودمان را دست بالا گرفته ایم ، طبیعت است که حرف آخر را می زند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1203252957528886083?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1203252957528886083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/animal-instinct.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1203252957528886083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1203252957528886083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/animal-instinct.html' title='Animal instinct'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4429109080439047757</id><published>2010-05-08T23:08:00.004+04:30</published><updated>2010-05-09T03:37:52.018+04:30</updated><title type='text'>شادی! توهم؟</title><content type='html'>مینویسم؛ طعم یاس میدهد. زمان و ظرفیت نومیدی نیست پسر. پاره اش کن. &lt;br /&gt;مینویسم بوی ضعف و ننه من غریبم گویی دارد. گردن فراز باش مرد! پاره اش کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش همه ی کسانی که دست به قلم میبردند مسئولانه به انتشار فکر میپرداختند. با اندوه فراوان باید اذعان کرد که در سراشیبی سقوط قرار داریم. &lt;br /&gt;بی شک زبان هر قوم بیانگر نوع زندگی مردمان آن قوم است و زیان پارسی شاید تنها زبانی است که در آن تفکیک جنسیتی وجود ندارد. ضمیر سوم "او" میتواند زن باشد یا مرد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار ما از همه ی فرزاگنگیهامان به آنجا رسیده که از تریبونهای رسمی حماقت ترویج میشود و پستان زن عامل لرزش زمین معرفی میگردد و از سوی دگر حقوقدانی فمنیست با بینشی محدود و عوامگرایانه خود مغلطه ی تعمیم جزء به کل میکند و قیاس مع الفارق و به همین راحتی با آلودگی زبان نفرت میگستراند، عده ای هم برای تسلیت ناکامیهای خود پشت سر او سنگر میگیرند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه از این همه آلودگی، وای از اینهمه نا آزمودگی.  وای به روز ما که پیشرو دفاع از حقوق زن در سرزمینمان، اینگونه بیسواد و متعصب قلم فرسایی میکند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جامعه ای که در آن آموزش و پرورش آخوند زده شد امید به پالایش زبان و اندیشه از سفسته و تقویت بنیانهای منطقی ذهن بیهوده است. رئیس دولتش میشود محمود احمدی نژاد، اهل اندیشه اش میشوند معتفدان به ناجی ته چاه، روشنفکرش هم میشود شادی صدر و صحابه. منجلاب و گه به همه جای آن ساری خواهد شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4429109080439047757?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4429109080439047757/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_08.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4429109080439047757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4429109080439047757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_08.html' title='شادی! توهم؟'/><author><name>ario</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15738961758929343635</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1978032404808867341</id><published>2010-05-07T14:57:00.005+04:30</published><updated>2010-05-07T23:09:52.792+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>خانم مهندس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; سکوت شب همه جا رو گرفته بود . جز صدای شِپ شِپ فواره ی گردون ، چیز دیگه ی شنیده نمیشد . اون موقع شب معمولا تداعی میشه که صدای جیرجیرک باید بیاد ، اما مثل خیلی صداها که دیگه شنیده نمیشه ، صدای جیرجیرکم داره کم کم فراموش میشه ... نشسته بودم روی صندلی درب و داغون گردونی که یک زمانی صندلی مدیر پارک بود وحالا توی نگهبانی ، نشیمن من . با پنجره های روبرو و طرفینم تقریبا قسمت بزرگتر پارک ، زیر دید من بود . تلویزیون سیاه و سفید قدیمی ، بدون صدا روشن بود ، از اون تلویزیونا که با لمس نوک انگشت روشن میشن ...کانال چهار داشت یه تئاتر می داد ، دیده بودمش خیلی سال پیش ...ایستگاه متروکه ی راه آهنی که دیگه قطاری ازش رد نمیشد و دو سوزنبان پیر که هنوز حقوقشون رو می گرفتند و راه آهن&amp;nbsp; نمی دونست که محل کارشون متروکه شده ، با ورود مسافری به ایستگاه و دانستن راز اونها ، ماجرا شکل دیگه ی به خودش می گرفت ...صدایی از تلویزیون در نمی آمد، خیلی وقت بود که قطع شده بود و کسی هم بفکرش نبود . دو تا هیکل خمیده بدو بدو از ته پارک واردش شدند و به سرعت به سمت پردرخت بالای پارک رفتند ، معلوم بود تازه تونستند جنسشونو تهیه کنند و می رفتند اون گوشه که خودشونو روبراه کنند. گوشه یی که هر روز صبح هفت هشتا سرنگ توش پیدا میشد .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; صدای ماشینی شنیده شد سرمو برگردوندم ، گشت شبانه ی کلانتری بود ،&amp;nbsp; وقتی از جلوی اتاقک من که پنجاه متری با لب خیابون فاصله داشت عبور کردند نیم نگاهی بهم انداختند&amp;nbsp; و خیابون فرعی&amp;nbsp; ضلع جنوبی پارک رو آروم طی کردند&amp;nbsp; و سر پیچ ناپدید شدند . برگشتم به&amp;nbsp; تلویزیون ، مسافر حق السکوت می خواست&amp;nbsp; و سوزنبانها سعی می کردند طفره برند...یه پیکان قراضه با چراغای خاموش پارک کرد ومرد لاغری ازش پیاده شد و در پناه دیوار چند قدمی رفت و جلوی یه پراید ایستاد . اینور و اونورو نگاه کرد و جلوی پراید نشست زمین و با جلو پنجره اش بنای ور رفتو گذاشت ، طولی نکشید که در کاپوتو باز کرد و سرشو کرد توی قسمت موتور ، باطریشو در آورد و جَلدی بی صدا&amp;nbsp; در کاپوتو بست ، قطعا می دونست من می بینمش ، اما ظاهرا براش اهمیتی نداشت . بدو باطری رو برد تو ماشینش وهمون طور که اومده بود رفت . سر پیچ چراغاشو روشن کرد و گاز داد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; خانم مهندس گفته بود ساعت دو ، فواره رو ببندم تا چمنا ، لجن نشه ، اومدم بلند شم که یه پراید هاچ بک یشمی در تیر رس دید من ایستاد ، راننده که چهره اش تو تاریکی معلوم نبود ، سری به آشنایی تکون داد ، کنارش یه کله قند پارچه یی نشسته بود ، صورتش پیدا نبود ، با تانی پاهامو از روی میز گذاشتم زمین&amp;nbsp; و بلند شدم ، بارونی کهنه&amp;nbsp; و بلندمو انداختم رو شونه هام و کلاه بافتنی نگهبان قبلی رو گذاشتم سرم . وارد خیابون اصلی پارک شدم و همون جور با سرعت کم در حالیکه همه چیزو زیر نظر داشتم جلو رفتم و سر یه فرعی پیچیدم به راست و پنجاه قدمی تو شیب ملایم بالا رفتم و رسیدم به دستشویی پارک ، کلید انداختم توی قفل آویز فلزی سرد و چرخوندم ، قفلو در نیاوردم و همون جور گذاشتم بمونه..راه رفته رو برگشتم و انتهای فرعیه بود که باهشون سینه به سینه شدم . گفتم : ده دقیقه بیشتر بشه میام قفلو روتون می بندما...! مرده تند گفت :باشه باشه&amp;nbsp; و دستشو دراز کرد به طرفم انگار می خواست دست بده ، دستمو بلند کردم و نوک انگشتامون خورد به هم&amp;nbsp; و توی کف دستم یه اسکناس مچاله جا شد ...زنه مانتوی بلند و گشادی تنش بود که لاغری مفرطش رو نمی پوشوند ، روسریشو انقدر کشیده بود جلو که جز نوک دماغش چیزی ندیدم ... رسیدم به خیابون اصلی پارک ، سوتم به گردنم بود که به محض دیدن چیز غیر عادی یه تک سوت کافی بود تا اونا دستشویی رو ترک کنند...از جلوی ساختمون کوچولوی مدیریت پارک که اتاق خانم مهندس اونجا بود رد شدم . بیست و دو سه سالش بیشتر نبود هر چند خیلی خوشگل نبود ، اما زشترین دخترام تو این سن جذاب دیده میشند ، عبوس نبود ، اما لبخندی هم به کسی نمی زد ، اونقدر هیکلش ظریف و لاغر بود که وقتی طبق همیشه باطمانینه و آرامش ذاتیش توی پارک راه میرفت به نظر می رسید پاهاش زمینو لمس نمی کنه ...ازش بدم می اومد ، منو یاد اون می انداخت ، دلم نمی خواست دختری به سن اون ببینم و رئیسم باشه اما پارکای دیگه ام همین وضع بود ، شهرداری یه مشت دختر جوجه مهندس کشاورزیو کرده بود مدیر پارکا...صدای کلیک بسته شدن قفل در دستشویی هر چند خیلی خفیف بود اما برا من نشنیده نمی موند ، سرمو برگردوندم ، دو تا هیکل خمیده بسرعت دور میشدند ، برگشتم تا همه چیزو چک کنم ، چراغ دستشویی رو روشن کردم ، چیز غیر عادیی نبود ، اومدم بیرون و قفلو زدم .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; سرمای شبانگاهی اردیبهشت سوز مختصری داشت ، هر روز خانم مهندس ساعت یازده ، همین مسیرو بعد اینکه یه چایی خوش رنگ تو اتاق من برای خودش می ریخت به سمت دفترش طی می کرد ، چایی رو می گرفت توی دو تا دستش ، انگار که می خواد گرم بشه ، با اون لاغریش بایدم سرمایی باشه ...اونم لاغر بود و سرمایی ،شباهتی به خانم مهندس نداشت ولی با دیدن این بی اختیار یادش می افتادم .. اون شبم ، همین ساعت بود که در عالم نشئه گی وبی خبری یه لحظه از زخم زبونای تموم نشدنیش طاقتم طاق شد وسرشو گرفتم توی دو تا دستم و&amp;nbsp; با آخرین زورم چنان کوبیدمش به دیوار که آخش تو گلوش بُرید و مثل جنازه افتاد زمین ...از همون ساعت زندگی من سیر نزولیشو شروع کرد و بعد سی چهل روز مخفی شدن که تونستم یه کم خودمو پیدا کنم ، با اسم&amp;nbsp; و آدرس دیگه یی زندگی جدیدی رو شروع کردم ، اما کمتر کسی حاضر بود که با فوق لیسانس معماریی که ته چهره اش چیز مرموزی دیده میشد ، دستاش بشدت می لرزید ، کارت شناسایی نداشت و از ابراز رزومه اش&amp;nbsp; واهمه داشت ، کار بِده ...این بود که مشاغلم پست تر و پست تر شد تا رسیدم به نگهبانی شیفت شب پارک ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; رسیدم به شیر آب فواره و بستمش ، فواره خاموش شد . اومدم تو اتاقم ، تئاتر رسیده بود جای حساسش ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1978032404808867341?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1978032404808867341/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_07.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1978032404808867341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1978032404808867341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_07.html' title='خانم مهندس'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2040085258894018582</id><published>2010-05-06T09:57:00.005+04:30</published><updated>2010-05-06T11:18:45.818+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شادی صدر. زلزله سینه ها'/><title type='text'>مرد ایرانی</title><content type='html'>نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;پاراگراف فوق قسمتی از یادداشت خانم شادی صدر بود که اخیرا" سرو صدای زیادی کرده وخون بسیاری از مردان ایرانی رو به جوش آورده...&lt;br /&gt;من با90% صحبتهای خانم صدر موافقم و معتقدم در این زمینه فرق چندانی بین امام جمعه تهران حجت‌الاسلام صدیقی  و سایرین وجود ندارد... .&lt;br /&gt;شاید لحن گفتار خانم صدر کمی گزنده است ولی به نظرم اهریمن انگاری زنان بسیارگزنده تر و تلختر از آنست که بشود شیرین بیانش کرد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2040085258894018582?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.mardomak.org/news/Shadi_Sadr_On_Boobquake/' title='مرد ایرانی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2040085258894018582/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_06.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2040085258894018582'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2040085258894018582'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_06.html' title='مرد ایرانی'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8511042055156102432</id><published>2010-05-05T22:38:00.000+04:30</published><updated>2010-05-05T22:38:06.016+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>خبر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;بی خبری هم ، خود ، خبریست&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;.................................&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;......................&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;...........&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8511042055156102432?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8511042055156102432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_05.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8511042055156102432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8511042055156102432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_05.html' title='خبر'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2631338011706209166</id><published>2010-05-05T00:11:00.005+04:30</published><updated>2010-05-05T00:17:30.223+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='HRG'/><title type='text'>ma  هستيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اين rooza خيلي nevehstanam نميياد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يعني hesesh نيست. vaghti هم hesesh هست Angizash نيست ، vaghti هم Angizash هست hamash بايد harfat رو سانسور koni.&lt;br /&gt;خوب vaghti هم ke حرفات ro سانسور Koni اون chizi كه mikhasti بگي Nist خوب pas نگي behtareh.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه vaght هم ke حسش hast انگيزه ham هست va نيازي be سانسور nist وقتش nist.&lt;br /&gt;اين Post رو ham منتشر kardam كه begam ما hastim&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;men الله tofigh&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2631338011706209166?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2631338011706209166/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/ma.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2631338011706209166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2631338011706209166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/ma.html' title='ma  هستيم'/><author><name>HRG</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06832349813953572558</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_0YA_apTO1d0/SpVNZsmQcWI/AAAAAAAAAAg/mzkmNigdjD0/S220/DSC00696.JPG'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8707062969425486318</id><published>2010-05-04T20:55:00.000+04:30</published><updated>2010-05-04T20:55:17.826+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>معادله</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;شدت علاقه ی شما به فرد مقابلتون در رابطه ی فعلی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;برابر است با&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;میزان نفرت شما ، به فرد قبلی در رابطه ی قبلی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8707062969425486318?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8707062969425486318/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8707062969425486318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8707062969425486318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html' title='معادله'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2789859474565096269</id><published>2010-05-04T15:52:00.001+04:30</published><updated>2010-05-04T15:58:13.180+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>کلمات قصار 3 - از کماجدون سیاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در حکومتهای دمکراتیک&lt;span style="color:#009900;"&gt; فک پلمب&lt;/span&gt; میکنند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; در حکومتهای خودکامه &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;فک پلمب&lt;/span&gt; میکنند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2789859474565096269?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2789859474565096269/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/3.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2789859474565096269'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2789859474565096269'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/3.html' title='کلمات قصار 3 - از کماجدون سیاست'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7457714802823098090</id><published>2010-05-03T22:34:00.000+04:30</published><updated>2010-05-03T22:34:01.525+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>عزیزی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;اگه می خوای عزیز باشی&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;کمیاب باش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7457714802823098090?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7457714802823098090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4590.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7457714802823098090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7457714802823098090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_4590.html' title='عزیزی'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6613972973749761150</id><published>2010-05-03T07:07:00.001+04:30</published><updated>2010-05-03T07:08:03.048+04:30</updated><title type='text'>"دم کی رو باید دید " یا همون "دمکراسی" خودمون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دمکراسی یعنی :&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;رنگ چشم کدوم کاندیدا قشنگتره..؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6613972973749761150?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6613972973749761150/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_03.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6613972973749761150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6613972973749761150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_03.html' title='&quot;دم کی رو باید دید &quot; یا همون &quot;دمکراسی&quot; خودمون'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1058120313219657872</id><published>2010-05-01T23:25:00.000+04:30</published><updated>2010-05-01T23:25:01.613+04:30</updated><title type='text'>ایضا...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;دخترها عاشق اونی نمیشند که باهش می گند و می خندند غش و ریسه می رند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;دخترا عاشق اونی میشند که تحویلشون نمی گیره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;و ایضا پسرها ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1058120313219657872?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1058120313219657872/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_01.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1058120313219657872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1058120313219657872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post_01.html' title='ایضا...'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7959722171607186004</id><published>2010-05-01T10:16:00.003+04:30</published><updated>2010-05-01T10:29:45.754+04:30</updated><title type='text'>مقدار ثابت</title><content type='html'>علاقه یک خانم به شما + علاقه شوهر همان خانم به شما = A&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------------------------------------&lt;br /&gt;پ.ن.1. Aهمواره مقدار ثابتیست&lt;br /&gt;پ.ن.2. هر چقدر مقدار A بزرگتر باشد به همان میزان دردسر شما بیشتر است&lt;br /&gt;پ.ن.3. این فرمول زنانه است&lt;br /&gt;پ.ن.4. وقتی خانمی بی دلیل به من اخم می کند یا از من انتقاد می کند ، مطمئن می شوم که شوهرش از من تعریف کرده!!!&lt;br /&gt;پ.ن.5. ما زنها کلا" موجودات جالبی هستیم!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7959722171607186004?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7959722171607186004/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7959722171607186004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7959722171607186004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='مقدار ثابت'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1579023824842649064</id><published>2010-04-30T22:28:00.000+04:30</published><updated>2010-04-30T22:28:26.558+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>فاتحه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بر مزارم کسی فاتحه نمی خواند&lt;br /&gt;جز کرکسی که گوشتم ، زیر دندانش مزه کرده بود . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1579023824842649064?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1579023824842649064/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_612.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1579023824842649064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1579023824842649064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_612.html' title='فاتحه'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-928591501867675275</id><published>2010-04-30T10:48:00.002+04:30</published><updated>2010-04-30T10:57:38.492+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>برای تو که دیگر مرا نمیخوانی...</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;آه ای عطر خاطره های دور &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;کاش در میان جنگل آهن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;آن زمان که موهایت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;غرق نور بود و دستهایت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نرم دست مرا میجست،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; چشمهایی که می پائید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; تولد بوسه ای را&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; در آن روزهای پرتشویش ، &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;کاش در آن لحظه ی اثیری مرده بودم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; بی فکر روزهای پر عطش فردا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; کاش لبخندی بودی برایم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; کاش بارانی بر چشم ترم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; صدایم کن بار دیگر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; پیش از آنکه درهم شکنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;اردیبهشت 89 &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-928591501867675275?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/928591501867675275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/928591501867675275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/928591501867675275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html' title='برای تو که دیگر مرا نمیخوانی...'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-396969115852027540</id><published>2010-04-29T07:24:00.000+04:30</published><updated>2010-04-29T07:24:32.020+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>زیپ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;کسانیکه از دریچه ی زیپ شلوارشون دنیا رو می بینند ، احتمالا چیز زیادی نخواهند دید .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-396969115852027540?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/396969115852027540/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_29.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/396969115852027540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/396969115852027540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_29.html' title='زیپ'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3678361973038512109</id><published>2010-04-27T19:24:00.000+04:30</published><updated>2010-04-27T19:24:30.731+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ظاهرا مشکل بلاگ اسپات رفع شده...&lt;br /&gt;خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه...!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;منم خوبم ، مرسی ، لطف دارید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3678361973038512109?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3678361973038512109/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_329.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3678361973038512109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3678361973038512109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_329.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1148623799924686554</id><published>2010-04-27T17:42:00.002+04:30</published><updated>2010-04-27T17:44:18.358+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='HRG'/><title type='text'>بلاگر</title><content type='html'>خب ، بلاگر دوباره رفع فيلتر شد.&lt;br /&gt;البته از اولش هم اين فيلتر شدن كمي عجيب بود ، چون به طور كامل فيلتر نشده بود ، فقط امكان پست گذاشتن و يا كامنت گذاشتن نبود اما خود صفحات ديده مي شدند!&lt;br /&gt;عجيب تر اينكه اين اتفاق خيلي خبر ساز نشد و براي كسي اهميت چنداني نداشت.&lt;br /&gt;به هر حال دوباره ميشه اينجا نوشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1148623799924686554?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1148623799924686554/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_27.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1148623799924686554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1148623799924686554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_27.html' title='بلاگر'/><author><name>HRG</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06832349813953572558</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_0YA_apTO1d0/SpVNZsmQcWI/AAAAAAAAAAg/mzkmNigdjD0/S220/DSC00696.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6799225263773456349</id><published>2010-04-26T10:25:00.002+04:30</published><updated>2010-04-26T10:28:29.853+04:30</updated><title type='text'>بلاگر فیل تر شد.</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, sans-serif; font-size: 21px; color: rgb(51, 51, 51); font-weight: bold; "&gt;&lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/41feb686d58ad006"&gt;بلاگر فيلتر شد ؛ حالا چطور وبلاگ خود را بدون دردسر آپديت كنيم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 16px; "&gt;پيش نويس :&lt;br /&gt;نكته : فرض مي‌كنيم ايميل گوگل شما&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:xxx@gmail.com" style="color: rgb(79, 127, 201); "&gt;xxx@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روش به اين صورت است كه شما يك آدرس ايميل براي بلاگر مشخص مي‌كنيد تا هر زمان كه به آدرس مذكور ايميل زديد وبلاگ شما&lt;br /&gt;آپديت شود .&lt;br /&gt;به اين ترتيب كه عنوان نامه به جاي عنوان پست و متن نامه به جاي متن پست قرار مي‌گيرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرسي كه شما براي بلاگر مشخص ميكنيد با فرمت زير است&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:xxx.something@blogger.com" style="color: rgb(79, 127, 201); "&gt;xxx.something@blogger.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جاي&lt;br /&gt;something&lt;br /&gt;كلمه‌اي را كه دلتان مي‌خواهد وارد مي‌كنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چگونه اين كار را انجام دهيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيش نيازها&lt;br /&gt;يك . بلاگر را با يك فيلترشكن باز كنيد (اين كار فقط يك بار انجام مي‌شود پس نگران نباشيد)ه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو . وارد&lt;br /&gt;Dashboard&lt;br /&gt;شويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه . وارد&lt;br /&gt;setting&lt;br /&gt;شويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار . وارد&lt;br /&gt;email &amp;amp; mobile&lt;br /&gt;شويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج . روبروي&lt;br /&gt;email posting address&lt;br /&gt;جايي براي وارد كردن كلمه‌اي كه در ابتداي متن گفتم قرار داده شده . كلمه را وارد كنيد و ازبين گزينه‌هاي زير آن اولي را انتخاب كنيد&lt;br /&gt;Publish emails immediately&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش . دكمه‌ي&lt;br /&gt;save settings&lt;br /&gt;را كليك كنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت . پايان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته : مراقب كلمه‌ي خود باشيد ، چون اگر كسي به آن دسترسي پيدا كن مي‌تواند با يك ايميل ساده وبلاگ شما را آپديت كند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6799225263773456349?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6799225263773456349/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_26.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6799225263773456349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6799225263773456349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_26.html' title='بلاگر فیل تر شد.'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6134431135398025654</id><published>2010-04-23T22:20:00.001+04:30</published><updated>2010-04-23T22:25:02.393+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خنگ خدا'/><title type='text'>کلمات قصار</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:georgia;"&gt;کسانی که به ریش همه می خندند ، خود را از نیمی از شادیها محروم می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6134431135398025654?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6134431135398025654/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_5272.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6134431135398025654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6134431135398025654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_5272.html' title='کلمات قصار'/><author><name>خنگ خدا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16210457939945303934</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4105884567500669020</id><published>2010-04-23T19:49:00.003+04:30</published><updated>2010-04-23T20:39:53.428+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>بحث طلبگی</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;حکایت اول :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفته اند که دانشمند کرمشناسی بود که هرجایی نظری راجع به هرچیز از او میخواستند ،یکجوری به کرم و انواع آن ربطش میداد.این مسئله باعث شاکی شدن بقیه ی دانشمندان شده بود.خلاصه ، ایام گذشت تا زمان رفتن آدمیزاد به کره ی ماه رسید .مجریان تلویزیونی و بقیه ی علمای بلاد با علم بر اینکه در کره ی ماه هیچگونه حیاتی موجود نیست برای، اینکه حال اساسی به دانشمند مورد نظر ما بدهند از او دعوت کردند که در برنامه ی مستقیم رپرتاژ پیاده روی  فضانوردان بر سطح کره ی ماه بعنوان کارشناس شرکت کند. مجری برنامه از او پرسید : نظر شما در باره ی حیات در کره ی ماه چیست ؟ جواب داد : ما عموما متفق القول هستیم که بر سطح کره ی ماه هیچگونه حیاتی وجود ندارد و تمامی تغییرات ایجاد شده توسط بادهای کیهانی و برخورد شهاب سنگها بوجود آمده اند . اساسا بر سطح ماه تنها میتوان صخره هایی را در ابعاد مختلف مشاهده کرد. صخره های غول آسا ، صخره های بزرگ ، صخره های متوسط و صخره های کوچک. اگر به صخره های کوچک توجه کنید و یکی از آنها را از این و به آن رو کنید، متوجه وجودی تعداد زیادی کرم میشویم که در انواع گوناگون در آنجا در هم میلولند. اصولا کرمها گونه های متعددی دارند و ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقیقتش اینکه من چند پست اخیر در مورد دمکراسی و مفاهیم موجود در آن و همچنین کامنتهای هر پست را بدقت خواندم. آنچه که در انتها حاصل شد یک آش در هم جوشی بود که عین آش ابودردا هرکس هر چی میخواست به نیت پنج تن در آن میریخت .قسمتی به محاربه و جنگ تن به تن نزدیک می شد و در گوشه ای دیگر شاهد مغازله و بوس دهی و بوس گیری بودیم.بگذریم که در محل ماچ هنوز اختلاف بود.بهر حال هرکس خر خودش را میراند و گوشش به حرف کسی بدهکار نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;حکایت دوم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;دانشمند لغت و آواشناسی بود که در مورد اصوات و حروفی که حیوانات میتوانند تلفظ کنند تحقیق میکرد. در حالیکه گربه ی خوشگل و ملوسی را در بل داشت رو به&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;تماشاچیان کرد و با لحن حق به جانبی گفت :در طی تحقیقات متوجه شدیم که گربه ها بغیر از حرف "چ" بقیه ی حروف را میتوانند تلفظ کنند ولی از تلفظ این حرف ناتوانند. در اینجا گربه ی فوق الذکر با تعجب نگاهی به دانشمند ما انداخت و با صدای گربه ای خودش پرسید : &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چرا نیو ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;حالا شاید به خودتان بگویید خب حکایت اولی یک چیزی ، دومی چه ربطی به موضوع داشت ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;اتفاقا دومی بیشتر به موضوع مربوط است. من از مجموع بحثها متوجه شدم که بعضیها دمکراسی را نه تنها با سکولاریسم بلکه با آته ئیسم یکی گرفته و دایره ی جهان بینی را تا حد نوع و روش خاصی از حکومت پایین آورده و چوب نهی دست گرفته عده ای را بزور هم که شده از قطار پیاده میکنند.شایان ذکر است که اینگونه تلقی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;اتوپیایی از دمکراسی بعلت برداشت عامه پسند و قهوه خانه ای ازین کلمه است.این کلمه همانقدر دستخوش تحریف و برداشت شخصی است که اصطلاح "روشنفکر دینی " . اساسا بدون تعریف (حتی ناقص ) از هر یک و ذکر مصادیق عینی و تاریخی ، تنها چیزی که بدست می آید تنها سردرد پس از اینگونه بحثها ، دگماتیسم و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;تحجر فکری بیشتر (در هر دو سوی این مرافعه)و مه آلود دیدن فضای پیش روست.بهمین دلیل من نمیفهمم آن تعریفی که میس آلیس از دمکراسی بدست میدهد و روشنفکر دینی (اگر اینچنین اصطلاحی صحیح باشد) را از کسانی میداند که نمیتوانند قرائت درستی از آن داشته باشد ، اصلا از مصادیق کدام نوع دمکراسیست و بر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;پایه ی چه استدلال عقلانی ایشان یک آدم دیندار را از یک آدم بیدین کمتر مقید به دمکراسی میداند و قس علیهذا.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;پیشنهاد من اینست که اگر میخواهیم به اینگونه بحثهای طلبگی بپردازیم ، هر کس نظرش را درباره ی موضوع مشخص با ادله ی  کافی و به زبان ساده (اگر امکان پذیر باشد ) بیان کند و از تعصب و پیش داوری بپرهیزد.تا بقول آق میتی ، چــــی ؟ بقیه هم دوزار کاسب شن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;در ابتدا باز بعنوان پیشنهاد ، موضوع تفکر سیاسی ، علل پیدایش و جهت گیری آن را بطور عام به بحث بگذاریم. اگر هم کسی موافق نبود ما بریم توی صف نانوائیمان بایستیم ،اقلا نوبتمان از دست نرود و شام گرسنه نمانیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4105884567500669020?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4105884567500669020/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_4037.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4105884567500669020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4105884567500669020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_4037.html' title='بحث طلبگی'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8908907554006776304</id><published>2010-04-23T18:05:00.005+04:30</published><updated>2010-04-23T19:03:49.357+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>معجزه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt;این روزها همه تکرار است و تنهایی. عصرها از دانشگاه تا خانه پیاده می آیم و مثل جانوری خسته به این اطاق خالی پناه می آورم و در خوابی بدون رویا فرو می روم.انگار کم کم همه چیز در غبار محو می شود.  گاهی مثل امشب امانم می برد.  از تنهایی به جان می آیم. لباس می پوشم و از خانه بیرون می زنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt;پاییز است و شبها باد خنکی می آید. زوج ها دست در کمر یکدیگر در خیابان راه می روند. کمی آن سو تر صدای موسیقی مرا به میدانگاهی می کشاند. چند نفر با گیتار و ارگ آهنگ های قدیمی ایتالیایی می نوازند.جای قشنگی است. وسط میدان آبنمای  بزرگی است و نور روی فواره ها بازی می کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt; همانجا روی نیمکتی می نشینم  و شب  و نسیم و موسیقی مرا در خود غرق می کند. دخترکی هفت یا هشت ساله وسط میدان می رقصد. موههای طلایی اش کوتاه است و  صورت سفیدش شبیه فرشته هاست. لباس رکابی پف دار سبزی به تن دارد و وقتی چرخ می زند شورت بنفش رنگش از زیر دامن کوتاهش دیده می شود . بی خیال است و مثل همه ی بچه ها آنچنان مجذوب کاری است که می کند که انگار به این دنیا تعلق ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt;نمی دانم چقدر زمان گذشته. چند بار به فکرم می رسد که بلند شوم و به خانه بر گردم.اما دلیلی ندارد.هیچ کس هیچ جا منتظرم نیست.دستم را زیر چانه ام گذاشته ام و به دخترک خیره شده ام. یادم می آید که من هم لباسی مثل این داشتم. از آن سالها چقدر گذشته است؟راستی چطور آن کودک شاد و سالم تبدیل به این زن میانسالی شد که الان اینجا نشسته است؟ آیا این دخترک هم سی سال دیگر  وقتی روی نیمکتی تنها نشسته است امشب را به یاد می آورد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt;زل زده ام به پاهای سفیدش که برهنه است و بر روی سنگ فرش ها می رقصد. شاید هم  به کودکی های خودم زل زده ام. فرشته جلو می آید و در برابرم می ایستد و  دستش را زیر چانه اش می گذارد  و ادای مرا در می آورد. ایینه ای در برابر ایینه ام گذاشته است تا از من و خودش ابدیتی بسازد. من در ایینه اش کودکی ام را می بینم . او در آیینه ی من سی سال آینده اش را.بی اراده لبخند  می زنم. از آن لبخند ها که بزرگتر های بی حوصله تحویل بچه های شیطان می دهند نیست. لبخند دو کودک است که با هم بازی می کنند. و آن گاه زیبا ترین معجزه ی زندگی ام به وقوع می پیوندد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt;فرشته توی چشم هایم نگاه می کند و با دلربایی کودکانه ای نه آنقدر بلند که شنیده شود اما انقدر واضح که از روی لبهایش خوانده شود  می گوید: ای لاو یو !&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8908907554006776304?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8908907554006776304/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_23.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8908907554006776304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8908907554006776304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_23.html' title='معجزه'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6906205071022629790</id><published>2010-04-21T13:58:00.004+04:30</published><updated>2010-04-21T15:21:32.356+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خنگ خدا ،دمکراسی'/><title type='text'>جوابیه ی حوزه در باره ی کلمه ی "دمکراسی "</title><content type='html'>دوستان عزیز ، میبینم که بحث شیرین دمکراسی به اینجا هم راه پیدا کرده و هریک از دوستان نظر خودش را به عنوان دمکراسی در وبلاگ مطرح می کند.&lt;br /&gt;از آنجایی که هر جامعه ای  در زمینه های مختلف فرهنگی سیاسی اجتماعی اقتصادی  سیاسی جنایی سکسی مذهبی و غیره و ذالک و متفرقه بالاخره صاحب اختیاری&lt;br /&gt;دارد و اینجور نیست که هرکسی راجع به هرچیزی نظراتش را صائب و فصل الخطاب بداند ، برادران مستقر در قم یک صندوق پستی تعبیه کرده اند تا هر یک از ما سوالی دارد بکند و جوابش را بگیرد ،لهذا تصمیم گرفتم عین سوال را برای ایشان ارسال کرده تا تکلیف را روشن بنمایند. امروز جوابیه ی آن نهاد و ارگان محترم رسیده که  جهت تنویر افکار عمومی و رفع شیطنت شیاطین احتمالی در وبلاگ درج مینمایم. پیداست که با قرائت این توضیحیه دیگر نیاز به اطاله ی بحث از&lt;br /&gt;بین رفته و همه میتوانیم به سر کارهای خود برگردیم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;جناب خنگ خدا ، مسوده ی حضرتعالی به دست برادران (جمیعا الاحقر) رسیده و موجب مزید مسرت قلوب مومنین در قم و حوالی و حومه گردید.در باره ی استفتای&lt;br /&gt;آن جناب پس از روئیت سوال توسط کارشناسان خبره مده ظلهم العالی ، پاسخ وافی و شافی بدین وسیله ایفاد میگردد:&lt;br /&gt;سوال : معنی و معانی کلمه ی "دمکراسی " چیست وعلمای حوزه در باره ی آن چه نظری دارند ؟&lt;br /&gt;جواب : زمانی که خداوند باریتعالی جهان را فی ستت ایام مخلوق گردانید ، تمامی مخلوقات اعم از جمادات و نباتات را به اسمی مسمی گردانید و کلید این اسماء را&lt;br /&gt;در نزد آدم قرار داد .کما اینکه فرموده اند : علم الأدم الأسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال انبؤني ... و از آنجا که این علم از طریق خواص سینه به سینه گشته و به ما رسیده و عوام کالانعام را نرسد که درباره ی آن اظهار نظر کنند چرا که باریتعالی در حق ایشان فرموده : والله أخرجكم من بطون أمهاتكم لاتعلمون شيئاً . لذا بعرض&lt;br /&gt;آن برادر شریف می رسانیم که اسماء را مخارجیست و معانی و مفرداتی و نیکو آنکه کلمه را ریشه ریشه کرده و معانی خفی آن را جلی ساخته تا هدف باریتعالی از خلقت لغت فوق معلوم و شرح آن منکشف و میسر گردد. در باره لغت مورد سوال نیز بدین ترتیب عمل گردیده و نتایج مشعشع ذیل حاصل گردیده.&lt;br /&gt;دمکراسی  لغتیست از السنه ی مجوس که در قرون دوم و سوم پس از هجرت توسط&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt; ابوهریره یهودی الاصل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;  از طریق شامات وارد و در میان لغات مسلمین تعبیه شد.&lt;br /&gt;متشکل از سه قسمت : &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;دم - کرا - سی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;در بحث بخش "دم " بسیار واضح و مبرهن است که اشاره ی غیبست بر آخر و عاقبت خاندان شمر و یزید که پس از ریختن ثارالحسین در وادی کربلا  بر اثر امر حق جملگی به بوزینه تبدیل گشتند ،با دمهایی طویل و این خود  بشارت عذاب است بر هرکه گرد این کلمات بگردد یا با مشتقات آن مانوس شود زیرا که  در آخرالامر مستحق عذاب الهی و تغییرشکل از انسان ،اشرف مخلوقات به حیوان خواهد بود.&lt;br /&gt;بخش دوم "کرا" : آنقدر روشن و واضح است که حتی نیاز به تفسیر جداگانه ای ندارد و از کلمه ی کراهت گرفته شده و اشاره ی خداوندست به کراهت ایشان از جمله&lt;br /&gt;افرادی که این لغت را استعمال و یا به آن دلبسته و یا به ای نحو باعث تقویت  آن و ایجاد هدم و خسارت به مسلمین گردند.&lt;br /&gt;بخش سوم "سی" : این قسمت از پسوندهاییست که باریتعالی بیشتر جهت اموری که مورد لعن قرار میگیرند استفاده نموده اند و از آنجمله اموراست : سکسی و سیاسی.&lt;br /&gt;نتیجه : لغت فوق الذکر و مورد سوال از لغات ضاله بوده ، ترجیحا از هرگونه استعمال و یا اشاره به آن خودداری گردد. پیداست که هرگونه سهو  ، موجب ضمان و پرداخت کفاره میباشد.&lt;br /&gt;من اتبع الهدی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب با درج نامه ی حضرات امیدوارم که دیگر جای تاریکی در این بحث باقی نمانده باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6906205071022629790?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6906205071022629790/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6906205071022629790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6906205071022629790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='جوابیه ی حوزه در باره ی کلمه ی &quot;دمکراسی &quot;'/><author><name>خنگ خدا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16210457939945303934</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6763072318530839825</id><published>2010-04-20T22:59:00.000+04:30</published><updated>2010-04-20T22:59:30.051+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>شمار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ما&amp;nbsp; " &lt;b&gt;بی شماره &lt;span style="font-family: inherit;"&gt;"&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;گانیم&lt;/span&gt; ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6763072318530839825?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6763072318530839825/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_20.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6763072318530839825'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6763072318530839825'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_20.html' title='شمار'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5982136580167723959</id><published>2010-04-19T18:00:00.004+04:30</published><updated>2010-04-19T18:22:01.920+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>فرق دموکراسی و رو در واسی!</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  این روزها  به حول  و قوه الهی بحث دموکراسی داغ است و بره کشون این بحث هاست ،البته سر مفهوم دموکراسی اتفاق نظری وجود ندارد. بعضی ها فکر کرده اند دموکراسی یعنی خوشبختی  و بعضی هم ممکن است آن را خوردنی ، پوشیدنی و ..بدانند.این وسط بعضی ها هم دموکراسی را با مهربانی  یا ادب یا بقیه فضایل اخلاقی اشتباه گرفته اند.البته در پسندیده بودن این صفات شکی نیست ولی دموکراسی کمی فرق دارد. تحمل ارا مخالف ، آزادی بیان ، آزادی عقیده  و تساوی از ارکان دموکراسی است اما احترام به عقاید مخالف ظاهرا اینجا بدجوری تفسیر شده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر تصور می کنید که  ما دموکرات ها صاحب کرامت احترام به عقاید مخالف  هستیم باید گفت که حاشا و کلا. زبونم لال مگر دیوانه ایم ؟ اگر این عقاید صد من یک غاز و متحجرانه را قابل احترام می دانستیم خوب به آن ایمان می آوردیم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; حماقت که قابل احترام نیست. تمام مصیبتی که امروز  بر آن سرزمین می رود صرفا به برکت حضور   اشباه الابلی است که با تفکر واپس مانده شان ابشخور این دیکتاتوری  را رقم زده اند .خیلی سخت است ببنیم که لابد ما دور از جون شما خر بودیم که این طور سوارمان شدند و به روز فلاکت کشاندنمان ؟چرا از این بلا ها در آلمان و انگلیس و نوروژ نازل نمی شود؟ دلیلش این نیست که آنها به عقل و خرد بشر ایمان دارند و ما به منجی عالم بشریت؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر من امروز باید در به در باشم از  صدقه سر وجود نا مبارک آنهاست.اگر امروز تو زیر خط فقر می روی ، اگر امروز ما رتبه ی ناشاد ترین مردم 202 از 220 کشور را کسب کرده ایم بخاطر حضور همیشه در صحنه ی خریت آنهاست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر ولتر  جانش را می دهد که مخالفش حرفش را بگوید نه به خاطر این است  که عاشق چشم و ابروی مخالفینش بود که بعضی به غلط آن را ” زنده باد مخالف من” ترجمه کرده اند. بلکه &lt;b&gt;ولتر شیفته ی ازادی و استقرار نظامی بود که در آن هر احمقی بتواند حرفش را بزند&lt;/b&gt; (ولی این چیزی از احمق بودن آن طرف کم نمی کند)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دلیل ندارد عاشق چشم و ابروی مخالف باشی ، یا به ارجیفش نخندی  یا حتی از حماقتش بیزار نباشیم .به نیروانا که نرسیده ایم! فقط داریم سعی می کنیم علی رغم ژن ها و تربیت و تاریخ ،کمی خیر سرمان مشق دموکراسی کنیم :&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#006600;"&gt;و این مشق یعنی هرگز روی نوشته ی مخالف خط نمی کشیم .&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#006600;"&gt;  هرگز حتی اگر قدرتش را داشتیم بر روی  او خنجر نمی کشیم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#006600;"&gt; هرگز کسی را بدلیل عقایدش محکوم یا از حقوق اجتماعی اش محروم نمی کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5982136580167723959?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5982136580167723959/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5982136580167723959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5982136580167723959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html' title='فرق دموکراسی و رو در واسی!'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-36062501678225683</id><published>2010-04-18T07:34:00.002+04:30</published><updated>2010-04-18T07:40:20.511+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>تقبل الله ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; مثل دیروز که یه کم دست دست کردم ، رفت تو نخم . سعی می کردم به یه بهانه ای که پیدا نمیشد ، بیشتر بمونم تو اتاقش . دیروز ازم پرسید : چیزی می خوای؟&amp;nbsp; اما امروز فقط سرشو از روی مانیتور دستگاه بلند کرد و نگاه پرسش گری بهم انداخت و چیزی نگفت . کمی هول شده بودم . سریع خودمو جمع و جور کردم و زدم بیرون .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; تو راه پله ها بین اون همه مریض وهمراهاشون راهی برای پایین رفتن باز می کردم که آقای اسلامی چشمش خورد به من . از اون فاصله ی چند متری گفت : آقا ، این اتاق مام یه کارایی داره کی سر میزنی ؟ همونجور که پایین میرفتم گفتم : چشم ..چشم ..!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; پام رسید به سنگفرش پیاده رو . هوای تازه خورد تو صورتم و نفسی کشیدم . بوی درمونگاه خیریه معجونی بود از هزار و یک قلم چیز غریب و بد بو . صدای موذن توی بلندگو ی مسجد همه چیز رو زیر سیطره ی خودش گرفته بود . مسجد دیوار به دیوار درمونگاه بود ، پیچیدم تو راهرو ی ورودی مسجد که چشمم خورد به برو بچه ها ، داشتند می رفتند به سمت وضو خانه ، حوصله شونو نداشتم ، خودمو انداختم توی اتاق بچه های تبلیغات . کسی توی اتاق نبود ، یه ماکت گنده اون وسط که احتمالا قرا ر بود شبیه مسجد الاقصی بشه&amp;nbsp; ، روی میز بود ، کامپیوترم روشن بود ، عکس روش " خرِ شرک " بود با اون دندونای درشتش . دوباره صورتش اومد جلو چشمم ، چند تا تار موی بلوطیش از زیر مقنعه افتاده بود روی پیشونیش ، رنگ مختصری که به لباش مالیده بود &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالمو دگرگون می کرد ، دلم می خواست دستامو لای پام فشار بدم ، شاید بد مصب یه ذره آروم بگیره . یکی از دم در صدام کرد ، برگشتم ، حسن بود ، پرسید : وضو گرفتی ؟ واسه ی این که دست به سرش کنم گفتم : آره ، تو برو من الان میام ،&amp;nbsp; رفت . اومدم دوباره تو افکار خودم غوطه ور بشم دیده دیگه وقت نیست ، پریدم تو راهرو و پله های وضو خونه رو دو تا یکی طی کردم ، شلپ شلپ آبا رو پاشیدم بخودم و جَلدی اومدم بالا&amp;nbsp; و رفتم تو صحن مسجد ، سه چهار ردیف پشت سر آقا بسته شده بود . هول هولکی کنار آخرین نفر صف چهارم ،&amp;nbsp; قبل از اینکه آقا رکوع اول رو بره قامت بستم&amp;nbsp; و به نماز ملحق شدم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; تنها صدای نرم و آهنگین آقا که حمد و سوره رو می خوند شنیده میشد ، آرامش و سکوت جماعت ایستاده حالمو بهتر کرد و باعث شد چند دقیقه ای از یادم بره ، اما آخرین رکعت بود که دوباره دستش اومد جلو چشام ... صبح که با آمبولانس در مونگاه می بردنش نمی دونم کجا ، همونجور که نشسته بود بغل دست راننده دستشو گذاشته بود روی لبه ی در ماشین که شیشه اش تا آخر پایین بود .آستینش رفته بود بالا ، شایدم عمدا خودش کشیده بودش بالا ، نمی دونم ، خیلی مقید نبود ، دستش بقدری سفید بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم ، با راننده حرف می زد و خنده ای هم تو کارش بود ، راننده جوون بود&amp;nbsp; و خوش تیپ ، دلم می خواست جِرش بدم ...آقا سلام داد و مُکَبِر " برکاته&amp;nbsp; " رو که گفت ، برگشتم تو مسجد . آقا بلند شد رو به جمعیت ایستاد ، معمولا اگه حرف می زد ربع ساعتی میشد ، نجار محل که اول صف نشسته بود اعتراض کرد " آقا شما نماز دومو گرو نگه می داری که مردم وایسن نتونند برند؟ " می شناختمش ، اول بار که می خواستم موتور بخرم، شد شرایط گذارم با سود چهار درصد در ماه...قیافه ی آقا یه کم ترش شد ولی بی خیال حرف زدن شد و برگشت رو به محراب مسجد و دستاشو آورد تا موازات سرش و نماز دومو شروع&amp;nbsp; کرد ...ملت یکی یکی بلند شدند و قامت بستند ، من آخرین نفر بودم باز ... همه چیز خوب پیش می رفت تا اون روز وسطای آذر بود که به ما گفتند ساعت هفت صبح مسجد باشیم ، بعد بردنمون خیابون ولی عصر پایین تر از خیابون طالقانی ، دم سر در یه دانشگاهی بود ، معمولا دانشگاهها رو می سپردند به برو بچه های مسجد که لباس فرم تنشون نبود . سنگ و چوب و آجر بود که دانشجوها&amp;nbsp; برامون پرت می کردند&amp;nbsp; . چند دفعه یورش برده بودیم اما نتونسته بودیم از در ورودی رد بشیم .دود و همهمه فضا رو پر کرده بود . رحیم که مسوول ما بود در حالیکه سه تا پاره آجر رو با دست چپش به عنوان مهمات ذخیره&amp;nbsp; بغل کرده بود و یه دونه ام تو دست راستش گرفته بود&amp;nbsp; و داشت با آخرین نیروش پرتابش می کرد با فریاد " یا حسین " فرمان حمله رو اعلام کرد . من مامور مواظبت از برادری بودم که دوربین فیلمبرداری دستش بود&amp;nbsp; و وسط ما ، رو به سمت دانشجو ها حرکت می کرد . از اون همه اشیا به پرواز در اومده اصلا نمی ترسید و حواسش جمع کار خودش بود . رحیم و هفت هشتای دیگه تونستند از در حیاط عبور کنند&amp;nbsp; و دانشجوها زیر فشار صدها سنگ و آجر که به سمتشون به پرواز در اومده بود به داخل ساختمون عقب نشینی کردند ، تنها یه نفر ازشون باقی مونده بود و یه تنه با سرعت سنگهائیکه اطرافش به زمین می خورد&amp;nbsp; رو بر می داشت و به سمت ما پرت می کرد ، هیکل لاغر مردنیش لابلای دود و آتش وسنگ گاهی دیده میشد و گاهی نمیشد . رحیم آخرین سنگشو بجای اون که پرت کنه روی گرده ی اون کوبید و پسره به زمین دوخته شد ...دانشجوها در ورودی ساختمونو از تو قفل کرده بودند و از پشت پنجره های کوچیکش برامون خط و نشون می کشیدند ، یک آن صورتشو از پشت شیشه دیدم ، خودمو کشیدم کنار منو نبینه... اینجا چیکار می کرد ؟ مگه دانشجو ام بود ...! اونقدر بچه ها به در کوبیدند که اونا رفتند عقبتر و در آهنی از ریخت افتاد ...دو تا دست سمتم دراز شده بود ، صاحبشو نگاه کردم ، حسن بود ، ریش تُنُک ، پیرهن سفید ، گفت : تقبل الله ...دستاشو فشار دادم ، آقا وایساد رو به جمعیت مختصر ما که سخنرانیشو بکنه ، چند نفر پاشدند و رفتند . یاد ننه ام افتادم ، همون شب قبلی که رفتیم دانشگاه ، گفت خیالت تخت باشه ، دختر خاله ات مال توئه ،&amp;nbsp; گیرم یه کمی باید صبر کنی ، گفتم : من حالا باید فکرامو بکنم ، تند شد که فکر چی دیگه ؟&amp;nbsp; اگه حواست به اون دختره ی پتیاره اس کور خوندی ، باید یکیو بگیری به ما بیاد ، مثل وروره جادو یه بند حرف میزد ، گوش نمی کردم می دونستم نشدنیه ، اما دست سفیدش از یادم نمی رفت که نمی رفت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-36062501678225683?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/36062501678225683/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html#comment-form' title='22 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/36062501678225683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/36062501678225683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html' title='تقبل الله ...'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4889740066180554928</id><published>2010-04-17T10:47:00.006+04:30</published><updated>2010-04-17T11:50:14.860+04:30</updated><title type='text'>نسخه ای برای شادابی پوست !</title><content type='html'>یکی دو سال پیش منزل یکی از اقوام بودم و جمعی حدودا" ده نفره دور هم اصطلاحا" گل میگفتیم و گل میشنفتیم .&lt;br /&gt;ماه رمضان بودو از آنجائیکه ما ایرانی ها مردمان جوگیری هستیم در این ایام مبارک همه تیریپ تزکیه نفس ور میدارند و نا خود آگاه بحث هم به همین جاها می کشد ...&lt;br /&gt; یکی از خانمهای حاضر فرمودند خواندن مداوم قران موجب نورانی شدن چهره و حتی زیباتر شدن می شودو بقیه نیز کاملا" حرف ایشان را تائید نموده و حتی چند نفر را هم مثال زدند ...&lt;br /&gt;القصه شام خوردیم و بعد از شام بحث شیرین لوازم آرایشی و ماسک صورت و اینها بود که بنده خواستم اظهار فضلی کنم و گفتم البته به جز سرکه سیب، خواندن قران هم پوست را شفاف می کند&lt;br /&gt;که لب و لوچه همه آویزان شد با غیظ مرا نگاه کردند و بزرگترها گفتند کفر نگو بچه جان!&lt;br /&gt;و شاید اگر مهمان نبودم فحش هم می خوردم!&lt;br /&gt;راستش بعد از این جریان اصلا" تعجب نمی کنم که رئیس جمهور شب تاب احساس می کند دور سرش هاله نور است یا برای امام زمان در جلسات هیات دولت صندلی می گذارند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مردم شهید پرور وطن پرست ما و این مملکت نخبه پرور زرخیز ما تا آزادی&lt;br /&gt; راه درازی در پیش دارند و تا زمانیکه مفهومی بنام دین ذهن توده مردم را مسموم می کند دموکراسی فقط یک رویاست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4889740066180554928?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4889740066180554928/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_17.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4889740066180554928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4889740066180554928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_17.html' title='نسخه ای برای شادابی پوست !'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3683350695004162880</id><published>2010-04-16T22:44:00.002+04:30</published><updated>2010-04-16T23:21:44.740+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خنگ خدا شاهین'/><title type='text'>کاربرد روابط انسانی در راستای کمک به برنامه های دولت</title><content type='html'>این چند روزه با سخن رئیس دولت که فرموده اند : &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پنج و نیم میلیون نفر باید تهران را ترک کنند و وقتش که برسد من خواهم گفت که بروند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;کلی در فکر رفته بودم که چگونه میشود به برنامه های دولت کمک کرد؟ آخرش به راه حلی رسیدم که  بد نیست با شما هم درمیان بگذارم. اساسا بعضی وقتها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میشود مسائلی را که بنظر دشوار میرسند با شگردها و راهکارهای بسیار ساده اما خلاقانه به راحتی حل کرد ، که این خودش باعث کلی صرفه جویی ریالی&lt;br /&gt;و ارزی می شود. از قدیم گفته اند سوال خوب نصف جواب است .&lt;br /&gt;خب سوال اینست :آیا شما عمه دارید ؟ دارید ؟ نه این تن بمیرد دارید ؟&lt;br /&gt;بابا عصبانی نشوید ،&lt;br /&gt; خب همه عمه دارند.صد در صد این پنج و نیم میلیون نفر هم دارند.&lt;br /&gt;حالا که با یک سوال خوب به جواب کمی تا قسمتی خوب رسیدیم  میتوانیم اعلام کنیم که راه حل هم به همان خوبیست که سوال و جوابش است . جواب اینست که :&lt;br /&gt;این پنج و نیم میلیون نفر هم میتوانند تهران را ترک کنند و بروند خانه ی عمه شان.&lt;br /&gt;جان من ، دیدید چقدر آسان میشود بعضی مشکلات را حل کرد ؟.کلا هم باعث حل مسئله میشود ، هم ترویج صله ی رحم و شئونات اسلامیست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش خواستم در باره ی احتمال زلزله تهران  و راهکار  قسر در رفتن از انواع و اقسام شش و هفت و هشت ریشتری هم چیزی قلمی کنم  که شنیدم رئیس جمهور فرموده اند :&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; علمای عظام به ایشان &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اطلاع داده اند که الحمدلله به یمن و مدد دعای مردم و کوشش شیوخ ، گسلهای تهران آرام گرفته اند&lt;/span&gt; ، اینست که دیدم دیگر نباید در این حاشیه حرفی بزنم .چرا که از قدیم گفته اند : ملوک الکلام ، کلام الملوک . (البته با این ملوک ،دختر تپل مپل و خوش پروپاچه ی همسایه مان اشتباه نشود.)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3683350695004162880?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3683350695004162880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_2789.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3683350695004162880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3683350695004162880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_2789.html' title='کاربرد روابط انسانی در راستای کمک به برنامه های دولت'/><author><name>خنگ خدا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16210457939945303934</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-1688975928720266970</id><published>2010-04-16T22:32:00.002+04:30</published><updated>2010-04-16T22:38:49.285+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>پیام آور</title><content type='html'>من پیامبر بزرگ دروغ بوده ام&lt;br /&gt;در روزگاری که می ستوده اند&lt;br /&gt;هر آنچه گفته ام&lt;br /&gt;هر آنچه کرده ام&lt;br /&gt;اینک ،&lt;br /&gt;این معجزحیات&lt;br /&gt;اینک ،&lt;br /&gt;این حیی بی ممات.&lt;br /&gt;دستان خود گشود،&lt;br /&gt;جان گرفت ، پرکشید کبوتری&lt;br /&gt;تا دوردستها پرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پیامبر بزرگ دروغ بوده ام&lt;br /&gt;مرد آهسته زیر لب زمزمه کرد:&lt;br /&gt;نیست کسی شعبده ی مرا برملا کند؟&lt;br /&gt;مردم اما خشکیده لب&lt;br /&gt;هله لویا کنان&lt;br /&gt;پاره های لباس به تبرک&lt;br /&gt;به خانه ها بردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از راه رسیده کاروان&lt;br /&gt;پی جوی پیامبری&lt;br /&gt;که بشارتش&lt;br /&gt;برزبان کبوتران&lt;br /&gt;نقل هر کوی و برزن بود.&lt;br /&gt;آیا شما ندیده اید پیامبری که جان می دهدکبوتران؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-1688975928720266970?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/1688975928720266970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_16.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1688975928720266970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/1688975928720266970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_16.html' title='پیام آور'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3253145646886026395</id><published>2010-04-15T17:18:00.001+04:30</published><updated>2010-04-15T17:21:15.700+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>نامه ی سرگشاده به قادر</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; font-size: 12px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 19px; "&gt;&lt;div class="posttitle" style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; "&gt;&lt;h2 style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 1em; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font-family: arial, tahoma, sans-serif; font-size: 1.4em; letter-spacing: 1px; font-weight: normal; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; letter-spacing: normal; font-size: 12px; "&gt;قادر عزیزم سلام&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="entry" style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 1em; margin-top: 1em; margin-right: 0px; margin-bottom: 1em; margin-left: 0px; overflow-x: hidden; overflow-y: hidden; "&gt;&lt;div class="snap_preview" style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; "&gt;&lt;p style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0.7em; margin-right: 0px; margin-bottom: 0.7em; margin-left: 0px; line-height: 1.6em; text-align: justify; "&gt;این روزها خیلی یادت می کنم. خیلی حرفها بین من و تو ناگفته ماند. آخر هیچ کس با یک سرایدار افغانی حرف نمی زند. اگر خیلی مهربان باشند مانده ی غذا ها و لباسهای کهنه شان را به آنها می بخشند. از طرفی اگرچه شما هم فارسی زبان هستید اما هر کلمه ای که می گقتی را باید صد بار تکرار می کردی تا من متوجه می شدم که چی داری میگی. با اینهمه بعضی چیزها نیازی به گفته شدن ندارد. مثلا اینکه تو بعضی روزها می رقتی سر پشت بام و از پنجره ی اطاق خواب مرا که تو رختخواب نیمه لخت خوابیده بودم دید می زدی . من انعکاس   تو را از توی  آینه می دیدم و تا تکان می خوردم تو سرت را می دزدیدی. ما هیچ وقت در این مورد با هم حرفی نزدیم اما من به شوهرم گفتم و خواستم که پرده ی کلفت تری بخریم و او گفت چی کارش داری؟ این بیچاره که اینجا دستش به زن نمی رسه ، هم پسر خوبیه و هم سرایدار خوبی ؛ راهروهای مجتمع همیشه  برق می زند!&lt;/p&gt;&lt;p style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0.7em; margin-right: 0px; margin-bottom: 0.7em; margin-left: 0px; line-height: 1.6em; text-align: justify; "&gt;قادر جان ، این روزها زیاد یاد تو می افتم. به آن  لبخند های پهن و غمگین ات ، به آن اطاقک کوچکی که داشتی و من گاهی برایت دم در ماکارونی می آوردم آخر یک بار که  داشتی پنجره های خانه ام را می شستی گفتی ماکارونی دوست داری. شوهرم هم ماکارونی دوست داشت. هربار ماکارونی داشتیم می گفت برای قادر هم کنار بگذار.وقتی برای همیشه خودش را هم کنار گذاشتم  لباسهایش توی کمد ماند و هیچ وقت برای بردنش نیامد . من هم  آن شلوار های  جیوردانو  و پیرهن های  پیرگاردن را با بزرگواری احمقانه ای  به تو بخشیدم. مطمئن بودم که  اگر می فهمید خوشحال می شد.&lt;/p&gt;&lt;p style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0.7em; margin-right: 0px; margin-bottom: 0.7em; margin-left: 0px; line-height: 1.6em; text-align: justify; "&gt;قادر عزیز ، این روزها من در اطاقی هم اندازه ی آنچه تو داشتی زندگی می کنم. من هم اینجا غریب و بی زبانم. لهجه ی اینها را نمی فهمم و هر حرفی را باید بارها تکرار کنند تا دستگیرم شود. من هم از سر درماندگی لبخندهای پهن و دل غشه آور می زنم. شاید اینجا هم عده ای دلشان برای من بسوزد و به همان چشمی مرا نگاه کنند که ما به تو نگاه می کردیم. یک جهان سومی بیچاره  که از سر بدبختی به آنها پناه آورده.راستی  هیچ وقت فکر می کردی  آن خانوم دکتر شیک و مرفه  و شاد سرنوشت مشابهی  با تو پیدا خواهد کرد؟&lt;/p&gt;&lt;p style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0.7em; margin-right: 0px; margin-bottom: 0.7em; margin-left: 0px; line-height: 1.6em; text-align: justify; "&gt;قادر جان !برادر همسایه ی افغان  ، ما چقدر بیخود به خودمان نازیدیم  که دومین کشور صادر کننده ی نفتیم و قدرت و تاریخ و تمدن چندین هزار ساله داریم . دلمان برای تو می سوخت که خودت ایرانی و پدرت کابل است  و ننه ات مزار شریف و برادرت پاکستان .دیدی آخر عاقبت ما هم مثل شما شد  و هر کدام  یک گوشه ای پراکنده شدیم؟ با این فرق که ما در کانادا و آمریکا و اروپا پراکنده شدیم  و با این فرق  که شما جای  کارگرهای ساختمانی و سرایداری ها را پر کردید و  ما  دانشگاه ها را  پر کردیم!&lt;/p&gt;&lt;p style="padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-top: 0.7em; margin-right: 0px; margin-bottom: 0.7em; margin-left: 0px; line-height: 1.6em; text-align: justify; "&gt;قادر عزیز، ما نفت داشتیم .ترکیب نفت و حماقت وخیانت کشورمان را به آتش کشید. کشور تو را چه چیز آتش زد؟ هیچ وقت فرصت نشد  که از تو بپرسم چه چیزی شما را آواره کرد. همانطور که اینجا هم کسی از من نمی پرسد که چه  فاجعه ای  مرا به  آخر دنیا پرتاب کرده است . راستش را هم بخواهی  برای کسی مهم نیست. همانطور که تو هم برای ما مهم نبودی حتی در این حد که بخاطر تو پرده ی کلفت تری بخریم.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3253145646886026395?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3253145646886026395/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_6957.html#comment-form' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3253145646886026395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3253145646886026395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_6957.html' title='نامه ی سرگشاده به قادر'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2120858644129644932</id><published>2010-04-15T16:09:00.000+04:30</published><updated>2010-04-15T16:12:14.019+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>تب</title><content type='html'>این رختخواب نمور&lt;br /&gt;این اطاق کج&lt;br /&gt;دیوارها که با نگاه من چون&lt;br /&gt;کشتزار تشنه ی باران&lt;br /&gt;در میان امواج باد می رقصند&lt;br /&gt;پاها ، که هر چه میکشمشان&lt;br /&gt;به زمین نمی رسند.&lt;br /&gt;نبضم که در عطش جویبار خون&lt;br /&gt;کابوسهای مرا&lt;br /&gt;در چشمخانه ام رج رج میکند&lt;br /&gt;با هر پیچ و تاب پنکه ی کند و سنگین چون قیر&lt;br /&gt;چسبیده به سقف اطاق&lt;br /&gt;با هر صدای منم ،باز کن ، دمادم که می آید&lt;br /&gt;هرخواهش باد که میلولد&lt;br /&gt;در میان پرده های وال&lt;br /&gt;این حجم خسته ی افتاده روی تخت&lt;br /&gt;این اغتشاش سادگی یک اطاق لخت&lt;br /&gt;تنها صدای کتری است که بی دغدغه ای&lt;br /&gt;سوت زنان از صبح ، میخندد و میخواند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2120858644129644932?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2120858644129644932/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2120858644129644932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2120858644129644932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html' title='تب'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7057966055063866846</id><published>2010-04-11T14:44:00.002+04:30</published><updated>2010-04-11T14:47:15.629+04:30</updated><title type='text'>معاد</title><content type='html'>چند وقتی است ذهنم درگیر اینست، &lt;br /&gt;آنان که به معاد معتقدند آسان زندگی می کنند و می میرند &lt;br /&gt;یا آنان که نیستند؟!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7057966055063866846?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7057966055063866846/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_11.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7057966055063866846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7057966055063866846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_11.html' title='معاد'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-9157994830534830643</id><published>2010-04-07T15:14:00.002+04:30</published><updated>2010-04-07T15:27:16.430+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>گاهی وقتها که...</title><content type='html'>گاهی وقتها که فکر میکنی در اوجی&lt;br /&gt; اون زمانهایی که از اون بالا بالا ها همه رو کوچیک کوچیک میبینی&lt;br /&gt; اوقاتی که غم و غصه های خودت و دیگران را به هیچ میگیری&lt;br /&gt; ایامی که برای همه انرژی مثبت میفرستی و همه را به شادمانی دعوت میکنی&lt;br /&gt;لحظاتی که رفتنها را به چیزی نمیگیری.&lt;br /&gt; روزهایی که کل دلتنگیهات رو میریزی تو رودخونه تا با جریان آب به شهر فراموشی بروند.&lt;br /&gt;شبهایی که دلت میخواد تا اونجایی که میشه زمان یخ بزنه تا بتونی تا اونجایی که دلت میخواد ستاره های آسمونو بشماری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگاه به اینجاها که گفتم رسیدی ،&lt;br /&gt; مطمئن باش که جنسش خیلی عالی بوده ، قربونت آدرس ساقیش رو به ما هم بده !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-9157994830534830643?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/9157994830534830643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_07.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/9157994830534830643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/9157994830534830643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_07.html' title='گاهی وقتها که...'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2824459378130226637</id><published>2010-04-04T21:56:00.001+04:30</published><updated>2010-04-04T23:58:01.064+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>احکام کامنت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; نظر به اینکه اخیر عزیزانی&amp;nbsp; به ما رسانده اند که در نظر داشته اند اینجا کامنت بگذارند اما کامنتشان مورد قبول بلاگر واقع نشده و ثبت نشده ، خب خدمت این دسته عزیزان باید عرض کنم که به گیرنده های خودتون ، ببخشید فرستنده های خودتون دست نزنید اشکال از بلاگ اسپاته ( با اسهال اشتباه نشه) این بلاگ اسپات برا خودش یه سری قوانین و فیلتر داره و کامنت افراد زیر رو&amp;nbsp; قبول نمی کنه به شرح زیر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آقایان :&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واجب : بی وضو باشند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مستحب : عطر استعمال نکرده باشند . ( با استعمال اشتباه نشه)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مکروه : شلوار لی پاشون باشه .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خانمها :&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واجب: مکشوفه باشند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مستحب : بی نماز باشند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مکروه : دوشیزه باشند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کودکان :&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلیه ی کودکان نابالغ ، تخم هر کی می خواد باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تبصره : کامنت دوشیزگان با اذن کتبی پدر بلامانع است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;..............&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2824459378130226637?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2824459378130226637/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_7253.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2824459378130226637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2824459378130226637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_7253.html' title='احکام کامنت'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5134386034059423904</id><published>2010-04-04T16:05:00.008+04:30</published><updated>2010-04-04T17:04:50.865+04:30</updated><title type='text'>تنها عمه من</title><content type='html'>نمی دانم چرا عید امسال من همش به یاد عمه فقیدم بودم...&lt;br /&gt;بچه که بودم با برادرم سر اینکه کداممان عیدی او را ببریم، دعوایمان می شدآخه اون همیشه ما رو به شیوه اسکناسی خوشحال می کرد (منم که عشق پول)&lt;br /&gt;همیشه بعد از تحویل سال اولین نفری بود که با تاخیر سی دقیقه ای به خانه ما می آمد حالا می خواست لحظه تحویل سال 6 صبح باشه یا 11 شب !( راستشو بخواین یادم نیست نصف شبا چیکار میکرد!)&lt;br /&gt;البته سرعت عمل عمه ام در تمامی شئون زندگانی به اثبات رسیده بود که یکی از آنها قانون خواب و بیداری بود که هنوز هم زیانزد فامیل پدری ماست. 9 شب خاموشی 5 صبح بیدار باش ( یه چیزی مثل همون سربازخونه با این تفاوت که مرخصی تو کارش نبود!)&lt;br /&gt;اسمش رخشنده بود ولی همه رخشی صداش می کردند. زنی قد بلند و باریک با چشمانی که همیشه سرمه داشت. بغلش استخوانی بود اما امواج محبتش از کیلومترها دورتر احساس می شد .&lt;br /&gt;خانه اش همیشه برق می زد، حیاط و باغچه با غبار بیگانه بود. هنوز هم بوی کیک خانگی که همیشه به محض ورود ما دختر عمه ام به دستور ایشان شروع به درست کردنش میکرد شفاف تر از هر خاطره ای در ذهنم است ( تا بحال کیک داغ خورده اید؟!)&lt;br /&gt;او نه سال پیش مثل شعله کبریتی در اتاقی تاریک به ناگهان خاموش شد و هنوز آن اتاق تاریک است ...&lt;br /&gt;امسال عید که دلم هوایش را کرده بود برای اولین بار به کسانیکه به حیات پس از مرگ معتقدند حسودی کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5134386034059423904?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5134386034059423904/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_1221.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5134386034059423904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5134386034059423904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_1221.html' title='تنها عمه من'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7537533093985347689</id><published>2010-04-04T08:00:00.000+04:30</published><updated>2010-04-04T08:00:20.895+04:30</updated><title type='text'>اخطار ناموسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_wBQUN56UCpw/S7gFoIAQwZI/AAAAAAAAAOo/Ini3NL7YOtI/s1600/02Ahmadinejad.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/_wBQUN56UCpw/S7gFoIAQwZI/AAAAAAAAAOo/Ini3NL7YOtI/s320/02Ahmadinejad.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بدین وسیله به صاحب عکس فوق که چشمشون دنبال ناموس ماست اخطار می شود &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;در صورتیکه&amp;nbsp; دست از ادعاهای خود بر ندارند بزودی با مشت محکم تبعیدیها مواجه&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;خواهند شد .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7537533093985347689?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7537533093985347689/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_04.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7537533093985347689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7537533093985347689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_04.html' title='اخطار ناموسی'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_wBQUN56UCpw/S7gFoIAQwZI/AAAAAAAAAOo/Ini3NL7YOtI/s72-c/02Ahmadinejad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-7012457015817473471</id><published>2010-04-03T17:20:00.003+04:30</published><updated>2010-04-03T17:55:22.177+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>یک قصه ی کوچک ذن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روزی استادی به همراه مریدش در راهی می رفتند که به کرم کوچکی رسیدند. شاگرد خم شد و کرم را بر برگی نهاد و بر سر دیواری گذاشت. استاد پرسید چرا این کار را کردی؟ گفت: ممکن بود رهگذری آن را لگد کند، از پیش پا برش داشتم . استاد گفت: تمام کاینات  جوری چرخیده  که این کرم در این زمان در این مکان قرار گرفته باشد.چطور فکر می کنی که حق داشتی آن را جا به جا کنی؟ چه چیز باعث شد که فکر کنی تو بهتر از کل هستی فکر می کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نتیجه اخلاقی:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- هیچ چیز بی دلیل در جایی قرار نمی گیرد. پس آن را جا به جا کردن بیهوده است.گاهی لازم است تا انتهای دنیا بروی تا این را بفهمی! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-زمین گرد است پس از هر چیزی که فرار کنیم به آن نزدیک تر می شویم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- فرزانه بی عمل است. نهایت دانش به پذیرش ختم می شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-7012457015817473471?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/7012457015817473471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_8341.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7012457015817473471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/7012457015817473471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_8341.html' title='یک قصه ی کوچک ذن'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3466521170390415855</id><published>2010-04-03T14:43:00.002+04:30</published><updated>2010-04-03T14:50:34.392+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آق میتی'/><title type='text'>آخر عاقبت پیغوم پسغوم</title><content type='html'>ساملیکوم&lt;br /&gt;آقا ای ایوم عیدی ،درس پیش پای سینزه بدر، اسمال و فریدون آی زیر پای ما نیشسته بودن که چــــــی ؟ مگه ما چیمون از بقیه کمتره ؟عالم و آدم واسه نوروز اعلانیه دادن ،حتی صغرا رخشور هم فتوکپی کرده زده قد دیفال مسجد که ما عید سعیت رو به همه تبریک میگیم ؟اونوقت ما بلانسبت پشم ؟.گفتیم آخه نکبتها ، اولندش که اون اعلانیه صغرا رخشور مال عید نوروز نبوده و مربوط بوده به سال سعید پسرش که پارسالی رفت زیر تریلی ،دویمندش که همه جای دنیا خلایق چششون هزارکار میکونه و ابروشون خبردار نیمیشه ،اونوقت ما اینجا چی ؟اگه صب علی الطلوع آفتابه دست بیگیریم، بقول ننه مون ، تو جابلقا و جابلسام میفهمن که ما میخواهیم خلا بریم چه برسه به پیغوم فرستادن واسه ملت .سیمندش اونا بزرگون هستن که هی زرت و زرت اسم میگذارن رو سال و پیغوم پسغوم سال نو و بادا بادا مبارک باد میرفسن واسه ملت ؟ما رو چه به این حرفها مشتی!!؟، گنجیشک یه پولی که انا اعطینا نمیخونه !! میخواهیید این آخر عیدی بکنندمون تو گونی ؟  ما که هرچی پیدا میکونیم خرج اتینا میکونیم و تاحالاش تو قرض و قروض شب عیدیش موندیم اونوقت بفرما ! میون این هیر و ویر بدو بیا زیرابرومو بیگیر!! دیگه نور علی نور میشه، محبس هم بریم ،  چهارمندش که این کارا خرج داره ، ما اون دفعه واسه سور و سات کمفرانس مشق* دمکراسی کلی آویزون حاجی شدیم تا پول بساط رو داد، اونم قرون به قرون که خرج میکرد ،هی سگرمه هاش بیشتر تو هم میرفت لامصب ،انگاری داره لیره ی احمدشاهی خرج میکونه!!پنجمندش که امسالو بیخیال شین . حالا خروس نخونه سحر نمیشه ؟ما که عطای سیاست رو به لقاش بخشیدیم ، بقول آقا جونمون : مدینه باد بر اهل مدینه ارزانی . ارث و میراث خرسه ،به کفتار میرسه . تو ای شولوغ پولوغی و ناخوشی آقایون از هم ، حالا همینمون مونده که بیایم واسه ی سینزه بدر پیغوم بدیم تا نحسیش هم گریبونگیرمون بشه و بفرما ، آقا میرزا قشمشم ، فدای احوالت شم!!اما آقا به موی سیبیلتون قسم ، هر چی ما واسه این دوتا گفتیم، انگاری یاسین بود که تو گوش خر میخوندیم ،هر چی گفتیم اتتــو ، اونا گفتن رتتـــو ، این بود که چی ؟ مام ازونجا که قربون حکمتش برم ، خریت ارثی نیس بلکه خدادادیه ، انگاری سه تا بطلی شاش ارمنی بهمون داده باشن پاتل شدیم و سیا ، رفتیم یه اطلاعیه نوشتیم خطاب به ملت ایران ...&lt;br /&gt;آره عزیز اینجوریاس ، حالام با اجازتون یه هفته س که تو حبسیم و اصغر دکه ای جوازشو گرو گذاشته که بیاییم بیرون .نزدیک بود دم عیدی چهار چرخمون رو هوا کنند.غلام پاسبون که ما سگ دستش نمیدیم اخته کونه حالا واسه ما دور ورداشته که :شما از اولش سیاسی بودین باید تو همون کونفرانس سیبیلتونو دود میدادیم تا دفعه ی دیگه یاد بگیرید هر گردی گردو نیس، هر کی هم نمیتونه پیغوم بده واسه سال نو .ای سگ تو روح سینــــزه !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3466521170390415855?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3466521170390415855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_7394.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3466521170390415855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3466521170390415855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_7394.html' title='آخر عاقبت پیغوم پسغوم'/><author><name>آق میتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18250882934578936023</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8978141742801858462</id><published>2010-04-03T11:26:00.002+04:30</published><updated>2010-04-03T11:32:11.024+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='HRG'/><title type='text'>سال كاري جديد</title><content type='html'>خب ، سال كاري ٨٩ هم رسمن آغاز شد و دوباره ترافيك ؛ دود ؛ سر و صدا و بدو بدو هم باهاش شروع ميشه .&lt;br /&gt;و اين در حالي است كه همه چي نشان از يك سال بسيار بد اقتصادي داره.&lt;br /&gt;پيش بيني اقتصاد دان ها ، برداشته شدن يارانه ها ، تحريم هاي جديد و پيش رو ، اوضاع وخيم سياسي ، همه و همه نويد يك سال بسيار مشقت بار اقتصادي رو ميدن.&lt;br /&gt;با اين حال اميدوارم كه سال خوبي در پيش رو داشته باشيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8978141742801858462?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8978141742801858462/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_03.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8978141742801858462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8978141742801858462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post_03.html' title='سال كاري جديد'/><author><name>HRG</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06832349813953572558</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_0YA_apTO1d0/SpVNZsmQcWI/AAAAAAAAAAg/mzkmNigdjD0/S220/DSC00696.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5033988053807813057</id><published>2010-04-02T21:16:00.001+04:30</published><updated>2010-04-02T21:20:31.574+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>کلاریسا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; خیره بودم به سه تا عکس قطع بزرگِ ابتدای در ورودی . غیر از جذابیت کلاسیک عکسها ، این که یه فست&amp;nbsp; فود تو شیراز از این همه عکس چشمگیر برای تکمیل دکور سالنش استفاده کنه و نام یک عکاس&amp;nbsp; رو هم روی سر درش بگذاره برام جالب بود . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; چشمم مونده بود روی عکس وسطی که چهره اش اومد توی کادر دیدم ...نه زیبا بود نه زشت ، نه چاق نه لاغر ، نه بلند نه کوتاه ، نه آرایش داشت نه نداشت ، مانتوی کتون و خنکش تا روی زانوش بود ، زیورآلاتش یه مشت سنگ رنگی بود که به گردن و گوشش آویزون بود و از اون فاصله برای من که بی اطلاع از جنسیت سنگها نبودم مسلم بود که همه اش اصله ... از کادر دیدم خارج شد و مکاشفه ی من و عکس وسطی ادامه یافت .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; کادر دیدم حالا پیتزام بود که یه کیف زنونه کتون خاکی رنگ اومد توش ، سرمو بالا کردم ، روبروم ایستاده بود، یه صندلی خالی اشاره کرد ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- میشه اینجا تمرگید ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صندلیو کشید و نشست ، خونسردیم مانع میشد که ممانعتی بکنم .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- از کجا می دونی تنهام ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- اگه با کسی بودی پیتزا تو نصفه نمی کردی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- چرا منو انتخاب کردی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- بخاطر اون ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اشاره اش به کیف دوربینم بود که روی میز بود .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- کمتر کسی می فهمه این کیف دوربینه .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- من می فهمم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دست کرد توی کیفش و یه کیف&amp;nbsp; مشکی که دوربین حجیمی توش بود کشید بیرون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- عکاسی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- بهتره بگی علاقمند به عکاسی .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;مارک کانن روی کیفش خودنمایی می کرد . گفتم : با کاننی ها ، حال نمی کنیم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- آها ، نیکونی هستی ! باید گرافیست باشی یا عکاس آتلیه .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- تو هم باید خبری باشی ، عکسای لحظه ای ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خندید ، دندونهای زیبایی داشت . لبخندی زدم و تکیه دادم . شماره غذاشو صدا زدند و فیششو داد دست یکی از کارکنان اونجا تا غذاشو بیاره .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- من اسمم کلاریسا ست . البته این اسم اصلیم نیست&amp;nbsp; ، اسم اصلیم یه چیزیه تو مایه های زهرا و طلعت .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مکث کرد ، چیزی نگفتم . دوباره در اومد که : می دونی کلاریسا کی بوده ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بدون مکث گفتم : دوست دختر میکل آنژ ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چشمهای بی تفاوتش برق زدند&amp;nbsp; و راست نشست .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- درسته&amp;nbsp; ولی چرا باید اسم دوست دختر میکل انژ یادت بمونه ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- اولا بس که اسم قشنگیه ، دوما علاقه ی وافر به نبوغ میکل آنژ .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- رنج و سرمستی ..!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- آره ، خودشه ، اسم کتابش این بود .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;غذاشو آوردند . یک تکه از پیتزاشو کند و به دهان گذاشت .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- تلافی نمی کنی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- چی رو ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- من اسمتو نمی دونم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- من اسمم ، افرا ست .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- و اسم اصلیت باید یه چیزی تو مایه های چی باشه ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- افرا اسم واقعیمه ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ناباور نگام کرد و گفت : این اسم که دخترونه اس ..! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- خب ، اونموقع امکانات نبود .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- ولی من اسم واقعیمو بهت نمی گم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- مشکلی نیست ، منم نمی پرسم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- چه رنگی هستی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- منظورت سبزه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- آره ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- من سبز لجنی ام .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- چه جور رنگی میشه سبز لجنی ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- ... مثل یک زبون فراموش شده است که کسی بهش تکلم نمی کنه دیگه ، فقط من بلدمش و یه نفر تو استرالیا...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- پس دلت اونجاست ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-&amp;nbsp; کسی به هوش تو ندیدم در زندگیم، البته بجز همون استرالیائیه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خندید ، پیتزاش نصفه شده بود ، گفت : دیگه نمی خورم ، میای زیر بارون قدم بزنیم ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : بدم نمیاد .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;درِ&amp;nbsp; رستوران&amp;nbsp; " جیوانی " که پشت سرمون بسته شد پرسید : اونم بارون دوست داره ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم : وحشتناک ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5033988053807813057?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5033988053807813057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5033988053807813057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5033988053807813057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='کلاریسا'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5498574353597192036</id><published>2010-03-28T12:58:00.003+04:30</published><updated>2010-03-28T13:06:50.171+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>ایام عیدی ، چی بخوریم  ، چی نخوریم</title><content type='html'>توی تعطیلات عید رفته بودیم خونه ی آقا نادر، یک خانواده ی کوچول موچول و جمع و جور سه نفری .زن و شوهر با یک پسر سه ساله ی شیرین زبان. پدر و مادر نرگس خانم زن آقا نادر هم از شهرستان آمده بودند. وقتی به آنجا رسیدیم نرگس خانوم پسر خانواده را به حمام برده بود و حاج آقا پدرزن نادر داشت برای ایشان از واجبات و مستحبات دین میگفت .بعد از خوردن شیرینی و آجیل مجلس ، چک و چونه ها گرم شد و حاج آقا بسراغ چمدانش رفت تا آخرین نسخه ی کتاب "هدیه بهشتی" را که تازه بچاپ رسانده بود بعنوان سوقات برای ما بیاورد.در این بین سروکله ی نرگس خانم هم پیدا شد که پسر کوچولویش را در حوله پیچیده بود. امید پایش که به زمین رسید به طرف پدرش رفت .&lt;br /&gt;امید : بابایی سلام، یه خبر خوب ،یه خبر خوب&lt;br /&gt;آقا نادر : سلام عزیز من ،گل من، چه خبر خوبی ؟ قربونت برم ؟&lt;br /&gt;امید : بابایی مامانی خوب منو شست&lt;br /&gt;آقا نادر :آفرین گلم .خوب خوب تمیز شدی ؟&lt;br /&gt;امید : آره بابایی ،تمیز تمیز ، بابایی یادت هست ؟&lt;br /&gt;آقا نادر : چی بابایی ؟&lt;br /&gt;امید : خودت گفتی برو حموم کن بیار تا من بخورمش !حالا آوردم که بخوریش!&lt;br /&gt;آقا نادر یک کمی جا خورد گفت : چیو عزیزم ؟&lt;br /&gt;اینجا بود که آقا امید حوله رو کنار زد و با اشاره به عضو مربوطه با خنده گفت : اینو بابایی . فقط واسه تو اوردم بخوریش&lt;br /&gt;حاج آقا که در اطاق بغلی بود و از اصل قضیه بی خبر ،داد زد میدی به منهم بخورمش ؟&lt;br /&gt;امید فریاد زد : نه ، نه ، همه اش مال بابامه ،به تو نمیدم .فقط بابام باید بخوره.&lt;br /&gt;آقا نادر که رنگ از رویش پریده بود و یکچورایی میخواست ماجرا را ماستمالی کند،حوله را دوباره دور بچه پیچید و با خنده گفت :باشه بعدا عزیزم، نرگس بیا این بچه رو ببر.&lt;br /&gt;امید وقتی که دید پدرش از خوردن تحاشی میکند ،دو پایش را به زمین کوبید و گفت : نه بابایی بعدا نه! الان تمیزه .همین الان بخورش .&lt;br /&gt;حاج آقا ، کماکان بیخبر، داد زد که :آقا نادر قبول هدیه از بچه مستحبه،امیدجان منم سهممو نمیخوام ،همشو بده بابات بخوره.&lt;br /&gt;حالا تصور کنید اصرار امید و رنگ وارنگ شدن وانکار نادر و حال و روز ما که از زور خنده سر جای خودمون بند نبودیم.&lt;br /&gt;ساعتی بعد از خانه ی آقا نادر مرخص شدیم و به خانه رسیدیم .هنوز کاملا روی مبل ولو نشده بودم که قوطی شهر فرنگمون بصدا در آمد و یک آقای کوتاه قدی گفت :امسال برای ملت ایران یک خبر خوبی داریم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5498574353597192036?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5498574353597192036/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_28.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5498574353597192036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5498574353597192036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_28.html' title='ایام عیدی ، چی بخوریم  ، چی نخوریم'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2063984497934666093</id><published>2010-03-21T15:05:00.005+03:30</published><updated>2010-03-28T20:52:11.199+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; برق تندی در آسمان تیره ی شب درخشید و به ثانیه ای نکشید که صدای مهیب رعد ، جمعیت صد و خرده ای ما رو به هم فشرده تر کرد . ساعت ، سه نیمه شب بود و بارون بشدت می بارید. باد و طوفان شاخه های بهاره ی درختان رو به رقص واداشته بود . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; زیر گنبد زیبای حافظیه ، مخرج مشترکی از کل مردمان ایران زمین به عدد صد وخرده ای جمع شده بودند . هوا سرد بود وتنها گرمی موجود ، گرمایی بود که از بدنهای هموطنانت برمی خواست . کوچکی سر پناه و مقدار جمعیت که لحظه به لحظه به تعدادشون افزوده میشد ، همه رو به هم&amp;nbsp; فشرده کرده بود . کتابهای اشعار حافظ تقریبا در دست همه دیده میشد . همهمه ی باد با صدای نجوای اشعار به صد زبان و گویش و لهجه در هم آمیخته بود . از شش گوشه ی گنبد زیبای مقبره شرشر آب بارون بود که به زمین می ریخت . کلمات جادویی اشعار حافظ ، نجواهای زیر لب ، گاه قطره اشکی ، نگاه های ملتمس و پر دغدغه ، بوی نویی لباسهایی که بر تن همه بود ، بوی خوش بارون ، رایحه ی سکر آور بهار و عطر خوش بویی که بعضی از آقایون و بیشتر خانمها به خودشون زده بودند مشام رو می نواخت .همه تفالی به سرنوشت زده بودند . در هم فشردگی جمعیت ما رو مثل تنی واحد کرده بود که از گزند طوفان و بارون و روزگار ، زیر سر پناه هویت&amp;nbsp; و مشترکات فکریمون پناه گرفته بودیم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیمه شب اولین روز سال...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عید تون مبارک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سال خوبی برای همه عزیزان آرزو می کنم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2063984497934666093?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2063984497934666093/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_21.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2063984497934666093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2063984497934666093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_21.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-6968990027517467840</id><published>2010-03-20T02:08:00.001+03:30</published><updated>2010-03-20T02:09:51.281+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='HRG'/><title type='text'>تبريك</title><content type='html'>من از اين حرفاي خوشكل خوشكل كه اين پايين هم وبلاگي هام نوشتن بلد نيستم.&lt;br /&gt;سال نوتون مبارك ديگه&lt;br /&gt;همين.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-6968990027517467840?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/6968990027517467840/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_137.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6968990027517467840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/6968990027517467840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_137.html' title='تبريك'/><author><name>HRG</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06832349813953572558</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_0YA_apTO1d0/SpVNZsmQcWI/AAAAAAAAAAg/mzkmNigdjD0/S220/DSC00696.JPG'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3229998617763822684</id><published>2010-03-20T01:13:00.001+03:30</published><updated>2010-03-20T01:15:31.404+03:30</updated><title type='text'>همین</title><content type='html'>به یاد جانباختگان راه عدالت و آزادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به امید رهایی همرزمان دربند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با آرزوی 'پایداری و استقامت' برای سرزمین تنها و صبورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوروز 'سبز' و فرخنده باد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3229998617763822684?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3229998617763822684/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3229998617763822684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3229998617763822684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html' title='همین'/><author><name>ario</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15738961758929343635</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-3619263347514618328</id><published>2010-03-19T13:25:00.005+03:30</published><updated>2010-03-19T14:18:48.171+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاهین'/><title type='text'>از آنسوی این شیشه ی بخارگرفته</title><content type='html'>روزهای آخر اسفند ماه است .با بچه های دیگر در این قفس فلزی نشسته ایم ،سرمای فلز ماشین کم کم پاهایم را کرخت کرده ، هیچکس حرفی نمی زند. همه در یک فکر هستیم. گهگاه صدای بیسیم ماشین چرتمان را پاره میکند. شیشه ها از نفسمان بخار گرفته و چیزی از بیرون دیده نمی شود. به شیشه ،هـــا میکنم و با آستین پیراهنم به اندازه ی کف دست بخار را از روی شیشه برمیدارم .بیرون مردم در رفت و آمدند، بعضیها پاکت و بعضی دیگر پلاستیکها یی را هن و هن کنان با خود میکشند.صورتها از سرما گل انداخته .بچه ها گویی می رقصند، لباسهای رنگی  ، فریادها و صدای قهقه ی آنها تا اینجا هم می رسد.سعی میکنم از بین چهره ها، درون  پیاده روهاکسانی را بیابم که دیشب در همین خیابانهای اطراف دنبالشان میکردیم. آن پیرزن کنار میدان خیلی شبیه زنیست که با باتوم صورتش را سرخ کردم .اینها چقدر شبیه همند. چرا به خانه هایشان نمی روند؟ این سرما چه دارد که این آدمها را میخنداند ؟ همه دارند شبیه هم میشوند. دوباره شیشه را هـــا میکنم تا بخار روی آن روزنه را بپوشاند . کاسکتم راروی صورتم  جابجا میکنم .این سرما دارد مرا میکشد. از این آدمها متنفرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-3619263347514618328?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/3619263347514618328/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_6504.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3619263347514618328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/3619263347514618328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_6504.html' title='از آنسوی این شیشه ی بخارگرفته'/><author><name>شاهین</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='26' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VGef8dJe1MY/TN_3-FXulXI/AAAAAAAAAC8/KAUx3E5zvZA/S220/8908094-3.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2787933879886407471</id><published>2010-03-19T10:37:00.003+03:30</published><updated>2010-03-19T11:38:18.388+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Violetta'/><title type='text'>دیروز، امروز، نوروز!</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#CC0000;"&gt;دستم را تو جیبم کردم و از سراشیبی سعادت آباد سرازیر شدم. آخر های اسفند بود . کم کم که به  میدان کاج نزدیک می شدم صدای دست فروش هایی که بساطشون رو کنار پیاده رو ها پهن کرده بودند با نور و رنگ و موسیقی  و شلوغی قاطی می شد&lt;/span&gt;.&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#FF6600;"&gt; توی بساطشون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد از سنجد و سمنو تا ماهی و لاک پشت و دی وی دی و شورت مردونه پیدا می شد. توی میدون سوزن می انداختی پایین نمی آمد. مردم به هم تنه می زند و رد می شدند .  برای آخرین بار نگاه کردم&lt;/span&gt;. &lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#666600;"&gt;میان آن همه شلوغی لحظه ای ایستادم و چشم هایم را بستم و این صحنه را به خاطرم سپردم.عید می آمد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#33CC00;"&gt;عید چه خوب است ، بوی سفره هفت سین و عیدی گرفتن و تعطیلات نوروزی می دهد .مزه ی  شیرینی های  عید و نون نخودچی هایی که توی دهن می ماسید و در رفتن از دید و بازدیدها و حرفهای تکراری &lt;/span&gt;.&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#009900;"&gt; بوی یا مقلب القلوب و الابصار و صدای ساعت و در کردن توپ و آن آهنگ مسخره ی سر سال تحویل  که هر وقت می شنیدم بغضم  می گرفت. نمی دانم چرا همیشه سر سال تحویل بغضم می گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#666666;"&gt;این روزها هم مدام بغضم می گیرد&lt;/span&gt;. &lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#663333;"&gt;اینجا هیچ بویی از عید نیست. دل تنگم. دلم هوای بوی اسفند و وایتکس و سبزی پلو ماهی و لباس نو کرده ، دلم هوای  دستهای  مهربان مادرم را کرده و عیدی های پدرم ، دوستانم ، خانه ام ، خاطراتم ، خاک نا مهربانم&lt;/span&gt; .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#6600CC;"&gt; با این همه عید خوب است. عید نوید نو شدن است.&lt;/span&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;حتی اگر یاد تمام آنچه رفته است بیفتی ، یادت می آورد که سالی نو در راه است. عید در آغوش کشیدن نو و خداحافظی با کهنه است&lt;/span&gt;.&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#993399;"&gt; جشن گرفتن این حقیقت فراموش شده است که پس از زمستان سخت و طولانی باز خاک زنده خواهد شد و دست مهربان بهار از سر شاخه های خشک جوانه خواهد زد&lt;/span&gt;.&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#663366;"&gt; نوروز رسم قشنگی است .&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#CC33CC;"&gt; نوروزتان مبارک&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#663366;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2787933879886407471?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2787933879886407471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_19.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2787933879886407471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2787933879886407471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_19.html' title='دیروز، امروز، نوروز!'/><author><name>violetta</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18104714633754882188</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-4232556695337376016</id><published>2010-03-18T09:13:00.002+03:30</published><updated>2010-03-18T09:50:59.109+03:30</updated><title type='text'>عید</title><content type='html'>امسال ماهی نخواهم گرفت&lt;br /&gt;به یاد اقیانوسهایی که در تنگی اسیرند،&lt;br /&gt;اما سبزه سبز خواهم کرد&lt;br /&gt;بخاطر جوانه هایی که ناگزیر از رویشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------------------------------&lt;br /&gt;آرزوهای سال نو همیشه تکراریست شاید برای همین است که زندگیهایمان هم تکراری شده&lt;br /&gt;سال جدید طرحی نو خواهیم انداخت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-4232556695337376016?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/4232556695337376016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_18.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4232556695337376016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/4232556695337376016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_18.html' title='عید'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2584074348813901645</id><published>2010-03-17T13:59:00.000+03:30</published><updated>2010-03-17T13:59:35.193+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افرا'/><title type='text'>از مجموعه ی  " اسکناس"  1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_wBQUN56UCpw/S6CuzdXkHFI/AAAAAAAAANY/cCcsQxbs91E/s1600-h/DSC_3325.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_wBQUN56UCpw/S6CuzdXkHFI/AAAAAAAAANY/cCcsQxbs91E/s320/DSC_3325.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2584074348813901645?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2584074348813901645/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/1.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2584074348813901645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2584074348813901645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/1.html' title='از مجموعه ی  &quot; اسکناس&quot;  1'/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_wBQUN56UCpw/S6CuzdXkHFI/AAAAAAAAANY/cCcsQxbs91E/s72-c/DSC_3325.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5523173783619941771</id><published>2010-03-16T14:32:00.003+03:30</published><updated>2010-03-16T14:49:09.050+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='HRG'/><title type='text'>تبديل كور كورانه !</title><content type='html'>ديگه امروزه كمتر كسي پيدا ميشه كه با اين شكلك هاي خنده (Smiley face) آشنا نباشه و به جز اين بلاگ اسهال فكر نمكي كنم سايتي مونده باشه كه امكاني براي استفاده از اونها يا تبديل اونها نداشته باشه.&lt;br /&gt;بعضي از تكنولوژي ها وقتي بوجود ميان اولش تحولي عظيم محسوب ميشن ، اما كم كم كه آدما بهش عادت مي كنند تازه به دنبال بسط و توسعه اون و گاه خلاقيت و نوآوري در دل همان تكنولوژي مي افتند. و دو تا از همين تكنولوژي ها پيام كوتاه و وبلاگ ها بود كه خيلي زود برخي از نويسنده هاي خوش ذوق متوجه كمبود شكلك هايي براي نمايش حالات خنده ، گريه ، تعجب و غيره شدند. لذا با ذوق و سليقه اي كه داشتند و با محدوديت كاراكتري اين تكنولوژي ها اقدام به توليد اين شكل ها كردند. به طور مثال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:) يا :-) براي لبخند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;D: يا :-D براي خنده اي كه دهان تا بناگوش باز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:( يا :-( براي ناراحتي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;O: يا :-O براي تعجب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ساير علامت ها.&lt;br /&gt;خوب كمي با دقت به اين تركيب ها نگاه كنيد. البته نه به همين فرم بلكه از كنار و با زاويه 90 درجه به اين شكل ها نگاه كنيد دقيقا شكي صورتي هستند كه ميخنده ، گريه ميكنه يا تعجب كرده ، چشم ها ، بيني ( دماغ ) و فرم دهان ، فقط كافيه كه خط گرد دورش متصور بشي تا بشه عين يك كله ( چشم چشم دو ابرو ، دماغ و دهن يه گردو ، يادت بياد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال در بسياري از وبلاگ ها در پست ها و در كامنت ها ميبيني كه به صورت كاملا مسخره و بي مفهوم و با تيديل كوركورانه حرف D به فارسي براي حالت خنده مينويسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:دي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما اون چه فرم دماغ يا دهني ميتونه باشه!!!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5523173783619941771?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5523173783619941771/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_16.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5523173783619941771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5523173783619941771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_16.html' title='تبديل كور كورانه !'/><author><name>HRG</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06832349813953572558</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_0YA_apTO1d0/SpVNZsmQcWI/AAAAAAAAAAg/mzkmNigdjD0/S220/DSC00696.JPG'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8705054073665953243</id><published>2010-03-15T23:40:00.000+03:30</published><updated>2010-03-15T23:40:22.656+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سه نفیس خفتند در بَرَم&lt;br /&gt;شب و ماه و دریا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کدام راوی حکایتی&lt;br /&gt;ولیکن به یک منزل میرسیدند دست آخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آنشب که در دریا&lt;br /&gt;بی حضور ماه&lt;br /&gt;عشق را دزدیده بود&lt;br /&gt;گمنامی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت : فعلا اینو داشته باش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8705054073665953243?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8705054073665953243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_979.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8705054073665953243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8705054073665953243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_979.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-5029923768958850922</id><published>2010-03-15T07:49:00.001+03:30</published><updated>2010-03-15T13:59:13.753+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;می گه&amp;nbsp; نامه&amp;nbsp; که به این&amp;nbsp; کوتاهی&amp;nbsp; نمیشه&lt;br /&gt;این سد غم به یک قطره اشک وا نمیشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولش یه سلامی ، آخرش به&amp;nbsp; امید&amp;nbsp; دیدار&lt;br /&gt;وسطاش&amp;nbsp; بنویس&amp;nbsp; از این&amp;nbsp; شعرای&amp;nbsp; تبدار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقت کردی یک خاطره هم&amp;nbsp; بنویس&lt;br /&gt;بچه ها دارم نامه می نویسم ، هیس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار تا&amp;nbsp; خبرم&amp;nbsp; اون زیر&amp;nbsp; بنویس&lt;br /&gt;از شاهین و ماریلا ، شایدم آلیس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گه در مجموع این نامه هات کشت مارو&lt;br /&gt;از صد تای ریدر، نود تاش مال توست ، آقا رو ..!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت یک : همین دیگه&lt;br /&gt;پی نوشت دو : انقدر این پرومته پی نوشت ، نوشت که ما رو هم مبتلا کرد به نوشتنِ پی نوشت&lt;br /&gt;پی نوشت سه : نقل از بلاگ &lt;a href="http://namehaytina.blogspot.com/"&gt;نامه های من ...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-5029923768958850922?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/5029923768958850922/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_15.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5029923768958850922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/5029923768958850922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_15.html' title=''/><author><name>افرا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14411498987958512820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-586778342707614580</id><published>2010-03-14T16:32:00.003+03:30</published><updated>2010-03-14T17:19:48.362+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آق میتی'/><title type='text'>مشق دمکراسی -مجلس سیوم - اهمیت نطق اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عرضم بحضور انورتون ، بعد غائله ی هفته ی پیش ،قرار شد که ای هفته غلام پاسبون اولین نطق کمفرانسو چی ؟ استادش کونه.البته قبل ا تشکیل جلسه ،بروبچ محل ندا رو به ما رسوندن که غلام پاسبون که سواتش به زحمت تا اول تصمیم کبری میرسه ، بعد اینکه دوش اففتاد که چه شیکری خورده ،متوسل به دامن بزرگون شده و با هزار علیلم ذلیلم ،1000 تومن قرضیده و به محد آقا پروفسول، صاحب کاف شاپ اخ کرده تا یه تحقیق درس درمون راجبه دموکراسی ا تو اینترنت کپ بزنه و ایشون بعنوان نطق اول چـی؟ حفظ کونه.البته قرار نی که ما همه نطقا رو واسه شوما رونوشت کونیم ، اما ای چون اولین نطق بود ، مهم بود . نطقای مهم رو بعضی وختــا میباس دوبار خوند تا آدم حالیش بشه که تو ش چیها بوده.&lt;br /&gt;نفهمیدیم چرا غلام پاسبون اول یه صندلی پیش کشید و رفت اون بالا ، یه دستشو به کمر زد و دست دیگه شم با یه دسته قاقذ بالا گرفت و انگاری داره واسه مرغای آسمون زر میزنه سرشو داد  بالا  و گفت:&lt;br /&gt;غلام پاسبون: برهمگان واضح و مبرهن است که داشتن بعضی چیزها  از نداشتن  بعضی چیزها بهتر است. اصولا اگر آدم همه چیز داشته باشد بهتر است تا همه چیز نداشته باشد وچون اگر داشته باشد میگویند با همه چیز است وگرنه میشود مثل بعضیها و ممکن است به او بگویند بی همه چیز !!.بنابر این داشتن دمکراسی که از چیزهای واجب است ، نه تنها بهتر از نداشتن دمکراسی  بلکه  برای محله ی ما اوجب واجبات میباشد، است.دوم آنکه برخلاف آنکه میگویند دمکراسی از ممالک فرنگ به ما رسیده ،ما خودمان از قبل دمکراسی را داشته ایم اما اسمش را به ما چیز دیگری میگفته اند.مثلا در نظام ، رسم است که میگویند هر چیزی ادواتی دارد ،حالا وقتی اینجوریست که چیزها ادوات داشته باشند ،آنوخت میخواهید دمکراسی ادوات نداشته باشد ؟ اینکه در رژه نظامی آزاد هستی تا جایی که دوست داری پایت را بلند کنی یکی از ادوات و یک اصل است ،اما ،ادوات و اصول هم مرزهایی دارند که به آنها میگوییم مرزهای نظام دمکراسی، مثلا فقط تا حدی مجازی پایت را بلند کنی که به ماتحت  جلو دستیت نخورد و به دمکراسی او تجاوز نشود چون اگر قرار به این باشد که ما  به دمکراسی   همدیگر تجاوز کنیم ترتیب  صف به هم میخورد و بعدش نظم نظام جمع بهم میخورد و این میشود اغتشاش و همانطور که همگان میدانیم اغتشاش خیلی مخل امنیت است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;غلام پاسبون به اینجای کلومش که رسید سینه ای صاف کرد و از بالا به ما که به زحمت  بلانسبت به چیزهایش میرسیدیم لبخند مکش مرگ مایی تحویل داده و ادامه داد .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک مثال دیگر اینکه :هر کسی آزادی دارد تا جایی که دلش میخواهد آزاد باشد. البته هر آزادی محتاج نظم است .به همین دلیل سرکار استوار بعد از رژه به همه آزادباش میدهد تا بروند و از آزادی شخصیشان لذت ببرند.از این مقدمات میفهمیم که دمکراسی همان نظم ، محل قرارگرفتن دمکراسی همان نظام ، و برقرار کننده ی دمکراسی همان ناظم محل، که ما نظامیان باشیم میباشد.البته دمکراسی دو قسمت دارد که وظیفه ی هر بخشی از جامعه انجام یکی از آنهاست.دموکراسی یعنی حکومت مردم . ماحکومتیها ، صد در صد موافق دمکراسی هستیم که حکومت و مردم در آن وجود داشته باشد. اینست که ما با دموکراسی موافق و با دموکراسی بازی بشدت مخالفیم.این بود معنای دمکراسی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به ولای علی ،چنون سکوتی بود که اگه پشه بال میزد صدای پرپرشو میشدشنفت .همه هاج و واج چشم دوخته بودن به دهن غلام پاسبون تا مطمئن بشن که اولندش : ای حرفا رو اونه که داره میزنه ؟ .دویمندش که چقذه رو داره این بشر که ما رو بلانسبت شوما آقایون و آبجیای خوننده ،یه مشت اولاغ گیر آورده و هی داره پیزور لای پالونمون میکونه تا سواره باقی بمونه.با تموم شدن نطق غلام یکدفعه پق صدایی اومد و قهقهه خنده بود که تو ساندویچی ترکید.شیکم درد گرفتیم ا بس ای صاب مرده جای نطق سیاسی چرت و پرت تحویلمون داد.&lt;br /&gt;اسمال : زززززررررررررشک ، لواشـــــــک آلو&lt;br /&gt;فریدون آواره : برگــــــه ی هلو&lt;br /&gt;آق میتی : سرکار غلوم ، شوما که آخرش نگفتین دمکراسی یعنی چی ؟&lt;br /&gt;حبیب آقا کله پز: آقا ما که گفتیم بگذارین ناطق اول ما باشیم ، بفرما حالا بیا این کره ای که زائیدین بزرگش کنین ،حکومت نظامیا شده عین دمکراسی.&lt;br /&gt;آق میتی : آق حبیب راس میگه ،آخه لامروت اینم شد نطق ؟ به زهرا رخشور اگه پنج زار میدادی که بیتــر ازین دمکراسیو معنی میکرد واست ،حالا شومام ادای هیتلر رو در نیار و ا رو صندلی چـــی ؟ بیا پایین ، هوا سرده میترسم بچایی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;غلام پاسبون رنگش شده بود سیفیت ،عینهو میت ، از  رو صندلی پایین اومد و در حالیکه زیر میگفت : تف به گور پدرت پروفسور با این نطق نوشتنت ، آبرو نگذاشتی واسمون تو محل !!از در ساندویچی بیرون رفت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-586778342707614580?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/586778342707614580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_8656.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/586778342707614580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/586778342707614580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_8656.html' title='مشق دمکراسی -مجلس سیوم - اهمیت نطق اول'/><author><name>آق میتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18250882934578936023</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-328709798010797091</id><published>2010-03-14T12:58:00.007+03:30</published><updated>2010-03-14T13:17:31.827+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='IQ'/><title type='text'>توصیه خیلی مهم</title><content type='html'>حتی اگه خواستین آبدارچی هم استخدام کنین &lt;br /&gt;یه تست آی کیو ازش بگیرین !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------------------&lt;br /&gt;از توصیه های کسی که به خدا رسیده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-328709798010797091?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/328709798010797091/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_14.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/328709798010797091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/328709798010797091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_14.html' title='توصیه خیلی مهم'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-2042504046805841050</id><published>2010-03-13T10:00:00.010+03:30</published><updated>2010-03-13T10:17:00.140+03:30</updated><title type='text'>سوژه های غمگین من</title><content type='html'>احساس می کنم خیابان ازازدحام آدمها و ماشینها خسته است ، سوژه هایم برای گرفتن عکس زیاد شده اند...&lt;br /&gt;بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار می روم ، می پرسم میتونم یه عکس ازتون بگیرم و گوشی ام را نشانش می دهم ومعمولا" صورت چروک وبیحال و خسته شان به لبخندی رنگ می گیرد  برایشان جالب است که عکس یک پیرمرد به چه درد یک دختر جوان می خورد ولی همیشه اجازه اش را میدهند گاهی حتی ژست هم می گیرند...&lt;br /&gt;این روزها خیایانها پر است از مردمی که فقط می خواهند بدوند،  برای چه و به کجا مهم نیست، مهم دویدن است!&lt;br /&gt; مهم اینست که رو ی پله برقی بدوند تا سه دقیقه منتظر قطار بعدی نباشند، توی خیابان به قصد کشت عابرین گاز بدهند تا جای پارک پیدا کنند، تو ایستگاه به طرف تاکسی حمله کنند تا خدای نکرده جا نمانند، تو صف بانک نوبت بقیه را بگیرند که سریعتر به کارشان برسند و...&lt;br /&gt;در این گیر و دار ولی سوژه های من هرگز عجله ای ندارند، نشسته اند رو چار پایه و منتظرند که کسی از بساطشان چیزی بخرد&lt;br /&gt;همه مردان بالای شصت سال هستند ، کسانی که حداقل چهل سال کار کرده اند و هنوز مجبورند برای اینکه امورات زندگی تکی و حداکثر دونفره شان  بگذرد کنار خیابان در این دود و دم وشلوغی دست فروشی کنند. &lt;br /&gt;معمولا" برای من چیزی ندارند:  شورت وزیر پیراهن مردانه، دعاهای پرس  شده و تسبیح ، عینکهای مطالعه، ژیلت و سنگ پا و لیف و یا باطری قلمی و خودکارو ...&lt;br /&gt;دلم می سوزد اما مثل همیشه کاری از دستم بر نمی آید. &lt;br /&gt; برای تسکین خودم عکس می گیرم که چند وقت یکبار مرورشان کنم و فراموش نکنم کشور ما قرار است جهان را مدیریت کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-2042504046805841050?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/2042504046805841050/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_13.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2042504046805841050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/2042504046805841050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_13.html' title='سوژه های غمگین من'/><author><name>miss_alice</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15936793238515453424</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7442567404318050353.post-8716513891587753206</id><published>2010-03-12T16:41:00.002+03:30</published><updated>2010-03-12T16:59:58.114+03:30</updated><title type='text'>مشق دمکراسی -مجلس دویم - کی باس اول حرف بزنه ؟</title><content type='html'>زمان : یک هفته بعد از اون هفته ی قبل&lt;br /&gt;مکان : ساندویج پیتزایی تو بازارچه&lt;br /&gt;شرکت کنندگان کونفرانس : آق میتی -اسمال - فریدون آواره - ننه آق میتی -&lt;br /&gt;اصغر دکه ای - حبیب آقا کله پز - غلام پاسبون - برو بچ هیئت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از نشستن رو صندلیها و سفارش غذا ، آق میتی شروع به صحبت کرد.&lt;br /&gt;آق میتی :جمیع روی مثل ماه حضار محترم رو چی ؟ عشق است. امروز جم شدیم که تکلیف این دمکراسی رو تو محل خودمون&lt;br /&gt;روشن کنیم .(اسمال دست راستشو بلند کرد و هیئتیها با صدایی غرا فریاد زدند : احسنت ) واسه همین اول از همه باس تصمیم بگیریم که&lt;br /&gt;کی اول از همه راجبه دمکراسی نطقش واز شه و ما رو از کلومش مستفیض و جمیع اموات و درگذشتگان حاضرین رو مستفاض کونه.&lt;br /&gt;فریدون : نثار روح اول و آخر انبیا ؛ محمــــــــد مصطفی ، صلوات بلند.&lt;br /&gt;هیئتیها : اللهم صل علی ...&lt;br /&gt;فریدون آواره : نثار ختم لوطیا ،ناموس محل ،اول و آخر مرام ،آق میتی با مرام ،لال از دنیا نری ، صلوات دویمی رو بلند تر&lt;br /&gt;هیئتیها : اللهم صل علی ...&lt;br /&gt;فریدون آواره : شادی روح اموات ،سرگشتگون میقات ، ای نمیری ، سیمیشو بترکون .&lt;br /&gt;هیئتیها که تازه گرم شده بودند و موتورشون راه افتاده بود چنون صلواتی فرستادن که شیشه های ساندویچی به لرزه دراومد.&lt;br /&gt;آق میتی : آق فری دمت گرم .درشو بذار.&lt;br /&gt;اسما ل دستشو بلند کرد تا به ما بفهمونه که این ریختی نباس حرف بزنیم ،اما هیئتیها که نیگاشون به دست اسمال بود.یکهو همه باهم فریاد کشیدند: احسنت . احسنت. احسنت.&lt;br /&gt;حبیب آقا کله پز نیم خیزی شد رو صندلیش و گفت : ما رو که همه میشناسین ،عمریه تو این محلیم ، سند و سالمون هم که ای کم نیس.لذا حرف اولو ما باس بزنیم.&lt;br /&gt;اخم همه ی حضار تو هم رفت .اصغر دکه ای از گوشه ی میز تکونی خورد و داد زد : چرا شما ؟ اگه بنا به کاسبیه خب مام کاسبیم.&lt;br /&gt;حبیب آقا با روی ترش کرده گفت : باعث شرمندگیه ،والله به پیر به پیغمبر، ما نمیخواسیم بگیم ،اما انصافم خوب چیزیه ، خرج و مخارجه این دم کراسی رو ما بدیم ،اونوقت ،نطقشو یکی دیگه بکنه ؟ زکیسه ، اینجوریش دیگه نوبره والله!!&lt;br /&gt;هیئتیها که تا حالا فرک میکردن اسمال داره خرجشونو میده تکون تکونی خوردن و کمکی متوجه آق حبیب شدن.&lt;br /&gt;اسمال : خب دادین که دادین. دلتون خواست که بدین . ما از اونایی که دلشون نمیخواست هم گرفتیم دیگه چه رسد به شوما!!&lt;br /&gt;نباس که بیاین سرکوفتشو به دمکراسی بزنین ؟!!&lt;br /&gt;اصغر دکه ای: آقا راس میگه ،هنوز هیچی نشده پول به رخ میکشین ؟ حالا ما یه چیزی بگیم حقمونه ،ما که از صد سال پیش&lt;br /&gt;تا حالا واسه دمکراسی شهید دادیم.&lt;br /&gt;حبیب آقا : سپلشک !! شهید دادین ؟کدوم شهید ؟هرکی ندونه شما که خوب میدونین تنها کسی که تو محل نسبش به شهید میرسه&lt;br /&gt;خانواده ی حبیب آقا کله پزه که پدر در پدر وصلیم به شاه شهید.&lt;br /&gt;بروبچ هیئت ،اسم شهید که اومد ،فک کردن که هر شهیدی همون شهیده ،واس همین اتوماتیک صلواتو فرستادن.&lt;br /&gt;اصغر دکه ای : بعلـــــه ،بر منکرش لعنت ،خوبه تو همه ی کتابا نوشتن که همین شاهای شهید شما !! (بانگ صلوات )شهیدای مارو&lt;br /&gt;(صلوات) عین دسته گل تو باغ نسترن سر بریدن!!&lt;br /&gt;حبیب آقا : آقا این داره توهین میکنه به آبا و اجداد ما&lt;br /&gt;اصغر دکه ای : چه توهینی آقـــا ؟از قدیم الایام همه خوندن که ما مطبوعاتچیها رکن چهار مشروطه بودیم .همیشه هم تو سرمون&lt;br /&gt;زدن .ای خــــــــــدا ،اگه انصاف و عدالتی هم باشه ،ما باس اول نطق کنیم و لاغیر.(رگهای گردن اصغر بدجوری کلفت شده بود&lt;br /&gt;و چشاش داشت ا کاسه بیرون می زد)&lt;br /&gt;اسمال : آقایون حق کارگرا رو ضایع نکنین ،همچی حرف میزنین که انگار ما تو دمکراسی هیچکاره بودیم.اگه به نطق کردنه که&lt;br /&gt;همه ی برو بچ محل ،خصوصا گاراژیهای جاده قدیم میدونن که ما اول کسی بودیم که صب تا غروب واسه دمکراسی یقه مونو جر&lt;br /&gt;میدادیم و نطق میکردیم ،اونم نه یکی دوتا ،اونم نه یه جا دوجا !!&lt;br /&gt;آق میتی : اسمال این یه قلمو خوب اومد. ما  کوچیک بودیم، یعنی انقذه ، اما خودمون شاهد بودیم اولین کسی که بعد ا رفتن شاه آخری تیارت بازی کرد راجبه دمکراسی ،همینا بودن ! اسمشم هنـــو چــی ؟ خاطرمونه ! عباس آقا کارگر ایران ناسیونال.&lt;br /&gt;حبیب آقا : آقا تیارت چیه ؟ تیارت بازی کدومه ؟تیارت این بازیه که شما درآوردین ، پول ساندویچشو ما بدیم ،نطقشو شماها بکنین!!&lt;br /&gt;اسمال : بفرما !! آقا بازم پولشو به رخ ما میکشه .اما عزیزم اینجا دیگه دمکراسیه ،یعنی چی؟ یعنی اون ممه رو لولو برد.&lt;br /&gt;هیئتیها : احسنت احسنت احسنت&lt;br /&gt;فریدون آواره : آی حضرات ، با شمام ،شما که همه تون الحمدلله مرحمتی آقایون وضعتون خوبه ، ما چی بگیم ؟ کی به داد ما میرسه ؟ همه چیمون رفته .اسممون رومون مونده : بی همه چیز و هیچی ندار. یعنی آس و پاس . فقط همین حرف زدن واسمون مونده! اینجام میخواین حق و ناحق کونین ؟ برم زیر تریلی اگه بزارم کسی قبل از ما نطق اولو بکنه !&lt;br /&gt;حبیب آقا : یعنی چی ؟ یعنی ما پول دادیم ،از گلوی زن و بچه مون بریدیم ریختیم تو گلوی دمکراسی که شما بیاین اینجا شعار سوسمالیستی بدین واسمون ؟ نخیر ما اهل این قرتی بازیا نیستیم!!&lt;br /&gt;صدای کارگر ساندویچی از پشت پیشخون اومد که میگفت : سوسش تنده ، بمالم ؟&lt;br /&gt;اصغر دکه ای : آره عزیز بمال&lt;br /&gt;اسمال : اولندش که سوسمالیستی نه و ..&lt;br /&gt;کارگر ساندویچی : چی شد ؟ یکی میگه بمال یکی میگه نمال ؟&lt;br /&gt;اسمال : سوسیالیستی ..&lt;br /&gt;کارگر ساندویچی : آقا ما که نفهمیدیم چیکار کنیم ، اصلا میذاریم دم دس ،هر کی خواست بماله هرکی خواست نماله .&lt;br /&gt;هیئتیها : احسنت احسنت&lt;br /&gt;با بالا گرفتن سرو صدا یکباره درب مغازه باز شد و غلام پاسبون در حالیکه چهره اش قرمز شده بود داخل شد و نعره کشید:&lt;br /&gt;اغتشاش ؟ اغتشاش ؟ اغتشاش میکنید ؟ اونهم تو محله ی من ؟ حرفای سوسمالی ؟اونم اینجا ؟پس این دمکراسی بازیا همش فیلم بوده ؟&lt;br /&gt;کارگر ساندویچی : شاغلام خیر امواتت شما یه چیزی بگو که ما بفهمیم ،سوس بمالیم یا نمالیم آخر ؟در ضمن آقایون هیئت ،کالباس دونونه هاتون آماده س.&lt;br /&gt;با شنیدن این خبر بروبچ هیئت انگاری ایلغار مغول باشه چنون به پیشخون حمله کردن که دونفر از کمفرانس زیر دس و پا موندن ، مام بزور تونسیم دس ننه مونو بکشیم و از اون زیر جمش کونیم .یه ساعت بعد ، بعد از زدن ساندویچ و پیتزا به بدن ،کمفرانس تصمیم گرفت که اولین ناطق دمکراسی کسی نباشه جز غلام پاسبون.&lt;br /&gt;اینجا رو داشته باشین تا بعد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7442567404318050353-8716513891587753206?l=tabeediha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabeediha.blogspot.com/feeds/8716513891587753206/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8716513891587753206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7442567404318050353/posts/default/8716513891587753206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabeediha.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html' title='مشق دمکراسی -مجلس دویم - کی باس اول حرف بزنه ؟'/><author><name>آق میتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18250882934578936023</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry></feed>
