سکوتی سرد و سنگین بر خلونم سایه افکنده. میدانم خیلیها وضعیت مشابهی دارند. اما تاثیر اتفاقات سال پیش گویا روی من شدید تر از معمول بوده. بی امیدی دردناکی که مرا تا مرز افسردگی و ابتلا به مننژیت ناشی از حمله های عصبی برد و پزشکان مرا از روزنامه خواندن و پیگیری اخبار ایران هم منع کردند. درد غربت و حل شدن در بیهودگی، یاس فلسفی عمیق و در عین حال مسئولیت کاری دشوار مرا به مرز واپاشی میبرد....
حاشیه نمیروم. آشنایی ما با هم از یک به یک شروع شد. فضای بی نظیری بود و همانجا بود که وبلاگ نویسی را آغاز کردم. محتوای نوشته های من از مذهب ستیزی آغاز شد و بعد به ترویج خرد گرایی و اخلاق گرایی گرایش پیدا کرد و سرانجام مماشات گرانه به تبلیغ اصلاح طلبان حکومتی پرداخت و سیاسی شد . من آرمانی ارتجاعی داشتم. بازگشت اصلاحات به قدرت. در اوج تلاش و رایزنی برای انتخابات بود که یک به یک برچیده شد. برای من آنجا فضای نفس کشیدن بود. در آنجا بود که من، جوانی مغرور و سرکش و بی سواد خود را در آینه ی قضاوت جمعی دیدم و به پختگی و بلوغ فکری نسبی رسیدم.
رفتن یک به یک در فضای سرد غربت برای من فاجعه بود. آنجا بود که ظاهر و اندیشه را به معرض نمایش 40000 مخاطب رنگارگ میگذاشتی و بازخورد میگرفتی و این برای من مفهوم شریان زندگی را داشت.
رفتن یک به یک ناگهانی بود ولی گویا سیامک انهدام سایت را محتمل میدانست اقدام به راه اندازی سایت مشابهی کرده بود. سیامک از اعضای مطرح سایت یک به یک بود. وبلاگ وزین و موضع گیری های منطقی داشت که توجه مرا به خود جلب کرده بود و او را به لیست روستانم اضافه کرده بودم. هرچند وبلاگ سیامک هر روز بد تر میشد و به گونه ای شگفت آور تنزل میافت. سایت نو پیوند نام گرفت و در زمان تعطیل شدن یک به یک حدود پنجاه عضو داشت. تقلیل مخاطب از چند ده هزار به پنجاه، ابتذال عریان محتوی و مهم تر از همه راه اندازی پلیس سایت برای برخورد با وبلاگهایی که خارج از چاچوب فعالیت میکردند مرا بر آن داشت تا به حالت قهر با نوشتن در پیوند در اعتراض به تحدید آزادی بیان خداحافظی کنم. توجیه مدیر سایت که اینجا یک فضای تفریحی است و ما آمده ایم که بمانیم مرا قانع نکرد. خیلیهای دیگر از این جریان رنجیدند و نام خود را تبعیدیها گذاشتند و فضایی فراهم آوردند که در آن چارچوبی نباشد. این خلاصه ای بود از روند و بنیان تاسیس وبلاگ تبعیدیها. تبعیدیها خوب شروع کرد و خوب مخاطب گرفت. من در دوران تاسسیس و اوجگیری وبلاگ نقش چندانی نداشتم. در آن دوران مشغول فعالیت انتخاباتی در فضای حقیقی بودم. بعد هم که فجایع به بار آمد و من خاموش شدم. نمیتوانستم بنویسم. تا اینکه تذکر گرفتم که اگر ننویسم از جمع نویسندگان حذفم میکنند. میگفتند عضو فعال میخواهیم نه منفعل. من هم که به آن جمع احساس تعلق خاطر داشتم وعده دادم که فعال باشم. شدم. حداقلی مینوشتم. شاید شش یا هفت پست شد در مجموع. تا اینکه وبلاگ فیلتر شد و دیگر کسی ننوشت. همانروزها بود که احساس میکردم به فضای نوشتن نیاز دارم. نمیدانستم نوشتن در وبلاگ فیلتر شده ارزش دارد یا نه. تا اینکه دیدم افرا آدرس جید وبلاگ را پست کرده. اعضا یکی یکی به وبلاگ جدید اضافه شدند و انتظار من برای دریافت دعوتنامه بیفایده بود.
ویولتا جریان را برای من اینگونه گفت
" بعد از فیلتر شدن سایت بچه ها تصمیم به تغیییر خط مشی گرفته اند و چون گمان میکنند خط مشی جدید برای تو جالب نیست تو را دعوت نمیکنند. با این حال اگر واقعا مایل به همکاری هستی من از آنها بخواهم برایت دعوت نامه بفرستند"
پاسخ من قطعا منفی بود. برایم اهمیتی نداشت. یک وبلاگ شخصی درست کردم و رفتم. ولی چند روز پیش وقتی به جریان فکر میکردم برایم گران آمد و در پیوند برای کسانی که به اصول خودشان پایبند نیستند بد نوشتم ولی بیراه ننوشتم و امروز هم به خیانت متهم شدم.
دوستان، خیانت زمانی معنی میدهد که کسی هم گروه و همراه خود را بفروشد. هنگامی که جمعی مرا کنار گذاشت خیانت را جمع در حق عضو خود مرتکب شده. تبعیدیها بدون هیچ گفتمانی و هیچ گونه پیشنهاد و انتقادی از موضع قدرت تصمیم به حذف من میگیرد و از جانب من به خودش پاسخ میدهد و هیچ گونه امکانی هم برای من مهیا نمیکند که به این تصمیم اعتراض کنم. تبعیدیها آزادی بیان را که نطفه ی پیدایشش بود را زیر پا میگذارد و به زشت ترین صورت از فیلتر شدن وبلاگ سوئ استفاده کرده و دست به فیلتر کردن سلیقه ای اعضا میزند.
حالا مصداق خیانت کدام است؟
اینجا فضایی مجازی و مشتی نمونه ی خروار است. نه کار تبعیدیها بی من لنگ میماند و نه من بدون نوشتن در اینجا بدبخت میشوم. هدف همه ی ما از نوشتن فرهنگ سازی است. خوب است این ماجرا نیز فرصتی برای فرهنگ سازی و اخلاق مداری شود. فکر کنیم به مفهوم روشنفکری. بدانیم که روشنفکری تنها انکار خدا و عرق خوردن و گلایه از وضع موجود نیست.
وقتی تیغ حذف عده ای که ادعای آزاد اندیشی دارند اینگونه میبرد، آنهم تنها برای یک وبلاگ، از کسانی که آزادی بیان را بحث کهنه و نخ نما میخوانند و برای حفظ قدرت و ثروت میکوشند، لت و پار کردن و کشتار مخالفان دور از ذهن نیست.
از ماست که بر ماست
بدرود
آریو
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 نظر:
ارسال يک نظر