دوشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

یوز پلنگ ...

  خودمو کشیدم بالاتر و روی تنه ی اصلی درخت نشستم . این درخت که در دامنه ی پرشیب دره در اومده بود ، بجای اینکه رو به خورشید بالا بِره ، رو به کوه مقابل رشد کرده بود ، جائیکه جمعیت کم ما ، در کنار چند غار کوچیک طبیعی ، برای ادامه ی زندگی سوراخهایی در دلش کنده بودند . از این بالا ، دره ی باریک وعمیق و رود کوچیکی که کفِش جاری بود دیده میشد .بقدر دوبار پایین رفتن و رسیدن به رودخونه مونده بود تا تاریکی ...موج گرما می زد توی صورتم ، هر چند که زیر شاخه های این درخت انبوه از تیغ آفتاب در امان بودم . گرگ و کفتارم نمی تونستند از درخت بالا بیاند ، شیر وخرسم این طرفا نداشتیم تا حالا ...تنها خطر ممکن اون یوزپلنگ زخمی بود ، که زخمش وحشی ترش کرده  بود ...گاهی بوشو حس می کردم ، انگار همین حوالی بود هر چند که مدتها بود دیده نشده بود  ... به دستم نگاه کردم ، جای دندونای گرگی که زخمیم کرد ، ردیف روش مونده بود . تمام روزای سرد ، از زخم دندوناش مریض بودم ، هر چند که پوستش الان دور کمرم  بود و گوشتش توی شکم همه ی اعضای گروه ...
  گروهمون بیشترش زن بودند با چند تایی بچه و نوزاد و باقی ام مرد ..زنها زیاد می مردند ، بیشتر موقعی که بچه می آوردند . شکمشون بزرگ میشد و بعد مدتی بچه می آوردند و می مردند . بچه هام خیلیاشون همون اوایل می مردند ، مردام وقتی می رفتند شکار ، گاهی برنمی گشتند . باقی مونده ی مُرده ی رئیسو ، بعد مدتها ، اول روزای گرم پیدا کردیم . یوزپلنگ ، گرگ و لاشخورها خورده بودنش . استخوناش مونده بودند و پوست دور کمرش..زندگی پر از ترسی داشتیم ، گرسنگی و جدال با طبیعت ،روزمره مون بود ،  گاهی دلم می خواست قبلش مرده باشم تا اینکه بخوام برم شکار ...مرگ بهتر بود تا تکه تکه شدن زیر دندونای یوز وحشی ...
  بقدر یک پایین رفتنِ دره گذشته بود اما هنوز نیامده بود ، اگه می خواست مثل همیشه بره آب بخوره اون بالا، باید از اینجا رد میشد . کاش می اومد .خیلی وقت بود ، سینه هاش در اومده و سفت هم شده بودند .حالا مونده بود تا شل وآویزون شدنشون . اگه می اومد تاقبازش می کردم و پاشو هوا می کردم . من همه ی زنهای گروهو تاقباز کرده بودم بجز این که تا همین اواخر بچه بود . دیشب ، وقتی اونی که تا حالا دو تا خرس شکار کرده تاقبازش کرد ، دلم خواست جای اون بودم اما جرات نداشتم برم جلو...فکر کردم امروز بیام اینجا سر راهش ،  کارشو بکنم ...
  من بلد بودم صدای پرنده ها رو در بیارم ، خیلیم سریع می دویدم ، حتی خرسم به من نمی رسید . کمتر مردی توی گروه بعضی از موهاش سفید شده بود و من یکی از اونا بودم ، همه قبل از سقید شدن موهاشون می مردند ...یه سنگ نوک تیز داشتم همیشه با خودم می بردمش . اول روزای سرد من رفتم از کوه پایین تا خبر بیارم که شکار هست یا نه ...خیلی گشتم  تا اینکه چند نفرو دیدم که مثل ما بودن ولی پوستشون خیلی سفید تر از ما بود و موهاشونم روشن بود . جوون بودند ، خیلی ترسیدم ، خواستم باهشون بجنگم  و بکشمشون اما ترسیدم نتونم حریفشون بشم . چند تا مرد بودند و چند تا زن . همشون یه پوست دور کمرشون بود و یه چوب دستی دستشون . زنها سینه هاشون سفت بود، پس جوون بودند . یه مردشونم  همه ی موهاش سفید بود . تا حالا همچین چیزی ندیده بودم . برگشتم بالای کوه و خبر دادم  . آماده بودیم در صورت بالا اومدنشون از کوه بهشون حمله کنیم ، اما نیامدند هیچوقت ...
  من شبها به دور و برم نگاه می کنم و با یه سنگِ سیاه نرم ، یا چوبی که توی آتیش بوده روی دیوارای غارمون ، یه خطهایی می کشم ، شبیه چیزایی که تا حالا دیدم . شبیه گاوای شاخدار یا شکار اون روز یا مُرده ی کسیکه تازه مُرده ، همه دست منو نگاه می کنند و خیره می شند . اونم نگاه می کنه  و من نمی دونم چرا نگاه اونو بیشتر دوست دارم ...
  یک آن ، یک نگاه رو روی خودم حس کردم ، آروم سرمو برگردوندم ، خودش بود ... یوز وحشی ... به اندازه ی باز کردن دستام با من فاصله داشت . چطور بوشو نفهمیده بودم ! با چشماش که رنگ علفها ی تازه بود منو نگاه می کرد و بی حرکت بود . می دونستم تکون بخورم یا به سنگم  دست بزنم  بهم حمله می کنه ...صدای شکسته شدن یه شاخه زیر پا اومد ، خودش بود ، اومده بود بره آب بخوره ...دیگه کارم تموم بود ، کار هردومون تموم بود ، باید یه کاری می کردم ، تنها کار ممکن ، با همه ی توانم  پریدم روی یوزپلنگ و از ته گلوم فریاد زدم ...دندونای  پوز توی گلوم فرو رفت و خونم بصورتش  پاشید و دیدم که اون با آخرین سرعت ممکن فرار کرد ...







0 نظر:

ارسال يک نظر