اون صبح جمعه که از خواب پاشدم ، از همون اولش دلشوره داشتم . یه حس عجیبی بهم می گفت که یه اتفاقی می خواد بیافته ... آخرای شب جمعه بود که تبعیدیها مست و ملنگ از الواتی آخر شبشون برگشته بودند وهر کدوم تو اتاقشون چپیده بودند ... معمولا اول از همه آلیس می اومد ، دستاشو زیر شیر لب حوض یه |آبی می زد و می رفت تو اتاقش ، پشت سرش ویولتا از مدرسه می اومد ، لب تاب زیر بغلش هن هن کنان می اومد اول دو دیقه زیر درخت کرمو وسط حیاط می نشست و تمدد اعصابی می کرد . می گفت این درخت بهم آرامش می ده ...من که هر چی این درخت زشت کرمو ابترو نیگا می کردم بجای اینکه آرامش پیدا کنم اعصابم خط خطی میشد. صد دفعه به نجار محل گفتم بیا بندازش چوبشم مال خودت ، می گفت بدرد هیزم نهار امام حسینم نمی خوره ، چه برسه به کنسول و مبل ...شاهین معمولا با کلی دفتر دستک و در حالیکه دوربین و ویزورو و دکلانشور بهش آویزون بود می اومد ، یه لبخندی به من که همیشه ی خدا آفتابه بدست دم در موال بودم می زد و می رفت تو اتاقش ..آق میتی از وقتی کلون در چوبی رو می انداخت ، یا الله یا الله می گفت تا وقتی که هشتی آجرچین ورودی رو طی کنه ، پاشم که تو حیاط سنگفرش می ذاشت می گفت : کسی سر باز نباشه ..اگرم از زنونه کسی تو حیاط بود کاپشن خلبانی زیتونیشو می کشید سرشو یه راست می رفت از پله ها بالا تو اتاقش و تا تاریک نمیشد برا مبالم بیرون نمی اومد...بالاخره لات زیر بازارچه بود ، مرام داشت ...برعکس من که هیز بودمو همیشه سر زده می اومدم تو حیاط شاید یه چیزی ببینم...خنگ خدا یا الله نمی گفت اما اگرم چشمش باز بود بازم چیزی نمی دید ، هر شبم می پرسید اتاق من کدوم بود ؟hrg هم معمولا آخرین نفری بود که می اومد ،اگرم ازش می پرسیدیم تا الان کجا بودی می گفت داشتم کنتور نصب می کردم ، حالا کنتور کی رو و کجا داشته نصب می کرده خدا می دونه ...
اون صبح جمعه کله ی سحری آلیس پاشد اعلام کرد که امروز سال عممه و من می خوام آش بپزم ، کلی ام مهمون دارم منم که بنظرش علاف بودم رسما کرد پادوی خودش و هی منو پی فرمونی می فرستاد . انقده رفتم زیر بازارچه و برگشتم که از پا افتادم ، خسته شدم رفتم دم در اتاق شاهین بگم اقل کم بیاد کمک ، دیدم یه پیژامه ی سفید خنک پوشیده تکیه داده به مخده کلی کتاب و دفتر قدیمی وخطی جلوش وا کرده . تا اونجا که می دونستم داشت ورژن جدیدی از دیوان ابو بلقیس کفتار یمانی رو می نوشت . دیدم خیلی سرگرمه روم نشد بهش بگم بیاد کمک ، رفتم در اتاق ویولتا ، دیدم با لب تاپش مشغوله ، گفتم آلیس داره آش می پزه میای کمک ؟ گفت : وااای من چقدر آش دوست دارم ..بذار این کامنتو برا شاهین بنویسم الان میام . گفتم ولی شاهین الان ده روزه پست نذاشته ، برای پست قبلیشم تو کامنت گذاشته بودی . گفت : نه الان داره یکی می نویسه و می خواد پستش کنه ..گفتم : پستی که هنوز نرفته رو آنتن چطور کامنت براش می نویسی ؟ گفت : چه فرقی می کنه من همش براش می نویسم : استاد بی نظیر بود ، تحت تاثیر قرار گرفتیم ، خیلی قشنگ بود|،براووو ... آق میتی ام که خواب بود ، خنگ خدام صبح زودا می رفت زیارت اهل قبور، برگشتنی گم میشد سر از کلانتری در می آورد ...رفتم در اتاق hrg دیدم دمر افتاده و هنوز خوابه ... طفلک از بس که کنتور نصب می کرد ، تو خوابم بدنش حالت نصب کنتور بخودش می گرفت...
برای صدمین بار آلیس منو فرستاد بیرون برای خرید یه دسته ریحون گفت زود برگرد کار داریم ، من من کردم گفت چیه ؟چرا نمی ری؟ گفتم چیزه ، یعنی پول ندارم . تعجب کرد . گفت : برا یه دسته سبزیم پول نداری ؟ حالا بشین هی کیلو کیلو پست بذار تو بلاگ نامه ها ... اقلا برو بلاگتو گرو بانک بذار ، یه وامی بگیر بزن به زخمت ، دیدم بد فکریم نیست...پامو گذاشتم بیرون از خونه یهو یه صدای فریادی شنیدم ، جلدی برگشتم تو حیاط دیدم شاهین یه کتاب قطوری گرفته سرشو داره دور حیاط می دوه بقیه ام دنبالش ، قشقرقی بود که نگو ..صدا به صدا نمی رسید .داد زدم بابا چی شده ؟ یکی اون وسط گفت فیلتر شدیم ...ای ددم هی ...این چه بلایی بود سرمون اومد ، داشتیم زندگیمون می کردیما ..در این اثنا یه صدای وحشتناکی بلند شد و دیدم دیوار یه طرف حیاط خراب شد وسنگ و آجر ریخت وسط حیاط ، پشت سرش یه بولدوزر اومد تو حیاط .معلوم بود می خوان خونه ی وبلاگی تبعیدیها رو خراب کنند ، هوا حسابی پس بود ، شاهین با همون کتابه دوید تو کوچه و دیدم که یه راست پرید تو بنگاه معاملات ملکی سر کوچه که یه تابلو گنده زده بود روش درش به این مضمون " وبلاگ دو نبش با فول امکانات و بازدید بالا موجود است " ..hrg ام یه کنتور زده بود زیر بغلش عقب عقب می رفت وداد می زد : اینجا رو ترک کنید خطرناکه .. چند قدمی که رفت برگشت و بسرعت باد دور شد ..آلیسم دیگ آشش رو زد زیر بغلش گفت من برم آشو تُخس کنم زود برگردم ..ویولتام تند تند خارجکی تو موبایلش یه چیزایی گفت و آخرشم گوشیشو دو دفعه بوس کرد که نفهمیدم چرا ... چشم بر هم زدنی یه بی ام و کروک جلو در خونه زد رو ترمز و ویولتا خودشو پرت کرد توش و در همون حین که راننده پاشو گذاشت رو گاز یه بوس برا من فرستاد...آق میتی به گمونم زیر آوار موند چون ندیدمش ..بولدوزر یه ور حیاطو خراب کرد و دور زد که اونورم داغون کنه ، من دیدم اتاقک مبال اون وسط مونده ، پریدم توش ..فکر کردم بالاخره مبال یه جای مقدسیه بعیده خرابش کنند ، بولدورز از کنار دیوارش رد شد و اونور حیاطم جارو کرد واز تکونش سقف مبال تو سرم خراب شد و من رسما افتادم تو چاهک مبال ...
آبا که از آسیاب افتاد خودمو بزور کشیدم بیرون ..دیگه غروب شده بود ، حیاطی که با عشق بناش کرده بودیم خراب شده بود ..نیگا کردم ببینم چیزی پیدا می کنم ، توی خاکها ،چشمم خورد به عینک شاهین ، زدم به چشمم دنیا تیره و تار شد ، یه سیمم دیدم کشیدمش شارژر باطری لب تاب ویولتا بود ، آخی ، طفلی امشب بدون لب تاب چه می کنه ..! یه قوری برنجی زردم دیدم ، آبش کردم و گذاشتمش روی یه سنگ ، پنجره ی چوبی اتاق ویولتام که خرد شده بود ریختم زیرش و کبریت زدم . یه دسته چغندرم که برا آش آلیش گرفته بودم پیدا کردم ، گفتم اینم می پزم شام امشب تا فردا چی پیش بیاد ...ازوبلاگ بغلی صدای موسیقی می اومد..مردی داشت دشتستونی می خوند ، با یه نوای محزونی ، خورشید افق رو به خون کشیده بود ، باد سردی می اومد و من بالا پوشمو بخودم پیچیدم وسرمو بردم تو شونه هام ...
الهی که دنیاش خراب بشه هرکی که دیوارشو خراب کرد..
پاسخحذفافرا جان مهم اینه که درخته هنوز سرجاشه. باورکن تنها چیزی که مهمه همونه..خدا سایه اش رو از سرمون کم نکنه بقیه ما همه یک روزی بر میگردیم..ایمان دارم.
دنیا واقعی داره تموم میشه یا حال من خرابه؟
پاسخحذفبا اینکه همسایه بودم و مثلا خیلی دوست و گاهی می شدم مهمون ناخونده،
پاسخحذفاما فک نکن خرابی دیوار خونه ی شما، دیوار خونه ی منو تکون نداد!
زیاد اهل تعریف و تمجید کردن نیستم، با خوندن این پست هم جو گیر نشدم... اینکه می گم نظر شخصی و واقعی ِ من ِ: حتی اگه این بلاگ رو هم ببندین هرگز نوشته های ملموس و زیباو تاثیر گذار ِ پست های تبعیدیهارو فراموش نمی کنم.
پاسخحذفامیدوارم هیچوقت این اتفاق نَیوفته.
حال ِ همه خرابه آریوِ ِ عزیز