سه‌شنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

چرا باید آدم روز تولدش ، موبایلشو خاموش کنه ...؟

  در سنوات ماضی اون موقع که ما بیست ساله بودیم ، خطهای تلفن ، پیش تلفنای الان ذغالی محسوب می شدند . نه موبایلی بود ، نه اینترنتی ، adsl هم بخواب کسی نمی اومد . برای تماس با اقوام  خارج نشین می رفتیم تلفنخونه ، شماره مونو می دادیم و می نشستیم رو نیمکت تا بعد مدتی یه آقای بد صدایی تو بلندگو بگه مثلا : استانبول ، کابین هشت ...تعداد خط تلفن خیلی کم بود  و تو هر خونه ی پیدا نمیشد ، اما همون خط تلفن شش شماره ای با گوشی سیاه رنگ آلمانی با شماره گیر چرخان  روز تولدم خیلی سرش شلوغ میشد . دوستان همه از دم پای ثابت تبریکات بودند ، بر وبچ فامیل و بقیه ...عزیز بودم  ، دوستان مرام می گذاشتند  تحویل می گرفتند ..بهترین کادو بوسه ی مادر بود بر گونه هام...و کلی کادوی غاقل گیر کننده ...روزهایی بود که خاطراتش به همه ی عمر می ارزید ...نصف شب با دوچرخه یا موتور نصف شهر رو زیر پا می گذاشتیم تا به مادر رفیقمون بگیم که امشب نمیاد خونه و خونه ی ما می مونه ، وقتی می رسیدیم خونه ، دیگه رسما صبح شده بود...بامزه بودم ، پِخ می گفتم شیش تا دختر تا سر حد مرگ ، ریسه می رفتند ...گذشت ..بزرگ شدیم ، تلخی چشیدیم ، تلخ شدیم ، عبوس شدیم ... 
  در آستانه ی سی سالگی روز تولدم رو همکارا ، شرکا  وهمچنان برخی از دوستان بیاد داشتند ، مادر دیگه نبود ، پدر هم ، برادرها  کوچ کردند و رفتند ، شماره ها هفت رقمی شده بودند ، اینترنت ذغالی با سرعت شش پشه ی لنگ بر ساعت به بازار اومده بود  و مسنجر رو بعضی ها می شناختند...دوستان خیلیهاشون دیگه توی این دنیا نبودند ، جبر روزگار محوشون کرده بود ، باقی هم پراکنده شدند ،  عده ای بد جور آویزون زندگی شدند ، عده ای هم همچین رفتند که نیست و نابود شدند ، انگار از اول نبودند هیچوقت ، تبریک گوها کمتر و کمتر شدند ...
  در آستانه ی چهل سالگی مرزها برداشته شده بود ، گفتند شماره اول خطتونو مکرر کنید بشید هشت رقمی ، اونایی که adsl داشتند به دیال آپی ها می خندیدند  و اونایی که سرعت نت رو در خارج از کشور تجربه کرده بودند به هر دو گروه ...مسنجر نسخه های جدیدی به بازار فرستاده بود ، دیدار به شنیدار اضافه شده بود در نت ، تلفنخونه به موزه پیوسته بود  و تو کیف و جیب هر کسی یه گوشی موبایل طرفو به روز نگه می داشت  و در دسترس...برای پیدا کردن و تبریک گفتن به کسی هزار راه وجود داشت ، اما تبریک گوش نبود ، از سکه افتاده بودم ، مرد عبوسی که شعرای تلخ می نوشت ، کامنتی نمی گذاشت ، وبلاگی نمی خوند ، پیوندی نداشت وبلاگش ، با غش غش خنده ی جاری در وبلاگها بیگانه بود ... دوستان هم سن به تاریخ مرده وار خویش پیوسته بودند ، با جوون ترهام اونقدر اختلاف سنی بود که اسم دوستی بسختی میشد روش گذاشت  ، چه برسه به ... هفدهم تیر شب که شد ، فکر کردم فردا کی تبریک خواهد گفت ..؟ احتمالا اولین نفر " همراه اوله " ، کله ی سحری اس ام اسش میاد ، بعدشم باید بانک پارسیان باشه ، بیمه ی آسیام که پارسال فرستاد ، پس امسالم می فرسته ،جامعه ی متخصصین ... هم که مکتوب می فرسته ،   دیگه کی ؟ اونی که هزار بار ازت پرسید تولدت چه روزیه ؟ و باز یادش رفت ...اونی که پارسالم یادش بود اما نگفت ..اونی که می گه : می دونم بالاخره یه روز موقع خوندن شعرات قلبم کم میاره و می ایسته ...اما حاضر نیست چهره تو ببینه ...اونی که یه روز ، دیگه جواب نامه ات رو  نداد ، نامه ی که حاوی خیلی چیزای بارزشی بود که مدتها براش هزینه و وقت صرف کرده بودی ..چراغ مسنجرشو  برای تو خاموش کرد  و لابلای هزاران خطی که در روز می نوشت و می خوند ، دو خطم انگیزه نداشت که برات بنویسه ...شاید فردا یکیشون زنگ بزنه ، تبریک بگه ..اما ، نه ..نمی خوام ...  قدر من فقط بقدر یک روز نیست ..همون بهتر که اون یه روزم یاد من نیافتند  ...

                  بدست جهد نشاید گرفت دامن کام 
                  اگر نخواهدت ای نفس خیره می پویی


  دیوان  سعدی رو می بندم و همون طور که دراز کشیدم تو تاریکی نوک انگشتم دگمه ی آف موبایلمو پیدا می کنه ...فشارش می دم ، یه بیب کوچیکی می کنه و تنش بی جون میشه ...روی سقف گاهی نور چراغ ماشینای خیابون ، خط سفیدی می کشه ...







1 نظر:

  1. تو موبایلت رو خاموش می کنی به هزار دلیل و به آن یک نفری که بی دلیل آن ور خط به تو فکر می کند نمی اندیشی!

    پاسخحذف