شنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

هجده ی تیر

  شمع رو که فوت کردم ، کسی دست نزد . کسی نبود که دست بزنه ... تنها بودم . شمعم از این شمع های سفید سقاخانه ی بود . بهشون می گفتند : شمع گازوئیلی .دود زیادی ایجاد می کردند و اشکای درشت و فراون . زودم تموم میشدند . بچه که بودیم در سال یکی دوبار با مامان ( مادر بزرگ ) می رفتیم امامزاده حسین زیارت  رفتگان خاندان در آرامگاه خصوصیشون. صحن امام زاده مملو سنگ قبرهای زیادی بود . آدمهای متمولی که اونقدر پول داشتند تا بتونند بعد مرگم در جای آبرومند و مصفایی بیتوته کنند . هر جور بود دست مامانو رها می کردم که خودمو برسونم به سقاخونه ی بزرگ امامزاده ..جائیکه در طشت بزرگ سیاهرنگی صدها شمع زوار،  بی صدا می سوختند . مسوول سقاخونه علی نامی بود ، پسرک پونزده شونزده ساله ی که بهمون یاد داده بود چطور با چکوندن قطره های مذاب و داغ شمعها ، روی پوست پشت دستمون ، چیزی شبیه زیگیل ، درست کنیم ... نگاهی به گوشه ای اتاق خالی انداختم و دوباره دستامو گذاشتم زیر سرم و طاق باز خوابیدم و به سقف خیره شدم ...روی سقف دایره ی نورانی که بازتاب نورخورشید در آب حوض حیاط بود ، در پیچ وتاب بود . به هر علتی که آب مواج میشد ، دایره هم متلاطم میشد و می رقصید ....می شد از این دایره ی رقصان درخشنده هزار جور قصه در آورد... چشمامو بستم و سعی کردم توی فکرم یه کیک تولد شکلاتی ، با تزیین خامه و توت فرنگی های سرخ درشت ، تجسم کنم ...


هجدهم تیر هشتاد و نه ...





1 نظر:

  1. فیل دلتنگ توJul 9, 2010 08:20 PM

    یک نفر اون سر دنیا از دیروز تا حالا بیش از صد بار شماره ی تو رو گرفت و هر بار شنید که " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است".
    یک نفر می خواست بگه تولدت مبارک! یک نفر میخواست خیلی چیزها بگه که اینجا نمیشه گفت.بیا شمع را فوت کن!لعنت به فاصله ها. لعنت به موبایل های خاموش یک وقت نگی یاد من ترا فراموش!
    بچه ی خوب دوست داشتنی من.
    تولدت مبارک.

    پاسخحذف